سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود . . .

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۴۹ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


این روز ها عکس همیشه ام

نه به حال دخترک ِ روستا نشینی که ظهر به ظهر

برای بابایش که سر زمین دارد کشاورزی می کند

غذا می برد

غبطه می خورم

نه به حال کسی که خودش را میان دریایی از کتاب و شعر

غرق کرده ...



این روز ها

فقط به حال " او " غبطه می خورم ...

این را دیروز فهمیدم

دیروز که میان دنیایی استرس غرق بودم و او عکس من در دنیایی از آرامش ...

دیروز که من در ذهنم با وسواس خاصی حرف هایم را آماده می کردم و او ...

با شادی و خنده و با آن قیافه ی کارتونی اش

از سفر کربلایش حرف می زد ...

دیروز که من به هوای داشتن فقط چند دقیقه آرامش

چشم هایم را روی هم گذاشتم تا خیر سرم ریلکسیشن کنم و او ...

به جایی دور از جمعیت دوید و

سجاده پهن کرد و نماز خواند . . . . . . .


به حال نمازش

غبطه خوردم . . .




پ.ن:

این روز ها در حال تجربه کردن یک ورژن جدید تنهایی ام ... دعا می کنم هرگز مبتلایش نشوید ... 

{ما را به سخت جانی خود این گمان نبود . . . .}



یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

من آینه ی تمام قد ِ عبرتم !

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۲۶ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


" باید رفت "

جمله ای است که بار ها با خود تکرارش کرده ام ...

رفتن ؛

عادت من بوده و هست ...

گاه از جایی و

گاه از کسی ...

فقط کافی است

اندکی گمان برم بر بیهودگی ماندنم ؛

آن وقت است که خودم را

در چشم به هم زدنی از دنیای کسی می برم ...

خودم را می برم ؛

اما باران می گفت خاطرات رفتنی نیستند...

حتی اگر اول شخص ِ تمام خاطرات هم برود ؛

خود ِ خاطرات

می مانند ...

باران می گفت خاطرات همیشه وفادار تر از افرادی هستند

که خاطره ها را ساخته اند ...

شاید هم راست می گفت  . . .

.

باید رفت ...

این را این بار رو به روی آینه زل زده به چشم هایم

به خود ِ خود ِ خودم  می گفتم !

باید رفت ...

اگر کویر در راه باشد ؛

آن هم کویر پر از مغیلان هایی که لا به لایش عقرب ها لانه کرده اند

باز هم باید رفت ...

باید پا سپرد به آتش ِ کویرستان ؛

باید با پا بوسه داد مغیلان های ِ جاده را ... بوسه داد نیش های زهرآگین عقرب ها را ...

حتی اگر

خون از پا

جاری باشد هم باید رفت ...

نباید ماند ... نباید مثل مرداب یک جا ماند ...

باید دل سپرد به کویر پیش رو ...

به اُم ِ غیلان و به عقرب ها ...

به تشنگی و به سراب . . .

به خورشید و آتش ...

به تنهایی و به تنهایی و به تنهایی . . .

قصه این است آری ... قصه ی پر غصه این است . . .

تنهایی را

تنها دوام آوردن

دشوار است . . .

و تو چه می دانی از زمهریر ِ شب های تنهایی ِ کویر ...

از یخ بستن ِ خون در رگ ها و تشنه ی هُرم ِ نفس های گرمی بودن ؟!

تو چه می دانی از

گم شدن و پیدا نشدن ...

از نبود ِ رد پایی که به امید رسیدن به سر منزلی

پا در جا پایش بگذاری . . .

.

بالا برو ... انقدر بالا که تمام کویر

در دایره ی چشم هایت جا شود ...

بالا برو ... و از آن بالا مرا ببین

که با شانه های خمیده ؛

با پاهای برهنه و خون آلود ِ حاصل از نیش عقرب ها

با لب هایی ترک خورده و با صورتی آفتاب سوخته

زیر تنه ی خشک شده ی درختی

به هوای سایه ای

هر چند اندک

نشسته ام و آخرین لحظات زندگی ام را می گذرانم ...

به من ... که برای فرار از آتش باران ِ خورشید

روی زمینی نشسته ام

که مثل گدازه داغ است ...

که مثل جهنم است ...

به من نگاه کن

که در این جهنم آرام آرام ؛

از تنهایی جان می دهم و

خون در رگ هایم یخ می زند . . .

و تو چه می فهمی

که وسط کویر

یخ زدن

یعنی چه !؟

.

به من نگاه کن ...

به منی که ؛ آینه ی تمام قد ِ عبرتم !

کوله بارت هر چقدر هم که سنگین باشد و پر از آب و آذوقه

اصلا اگر خود اقیانوس آرام را هم در کوله ات جا کنی ؛

روزی

وسط کویر

تشنه خواهی ماند ...

تشنه ی هُرم ِ نفس های گرم ِ کسی . . .


کوله ات هر چقدر هم که پر باشد و سنگین

وسط کویر

حجم تنهایی هایت بیشتر به چشمت می آید تا حجم کوله ات ...



مثل من نباش !

اگر قرار شد روزی دل به کویر بزنی

کسی را همراه ِ خودت ببر ...

باور کن تنهایی را

تنها دوام آوردن دشوار است . . .

کسی را با خودت ببر ؛

که آسمان را برایت سایه بان کند...

تا چون من مجبور نباشی از آتش باران ِ خورشید به آتشستان زمین پناه ببری ...

کسی را با خودت ببر به کویر...

کسی چون آن که

تجربه ی گلستان کردن ِ آتش بر خلیل را دارد . . .



او را همراه خودت نبری

روزی چون من

وسط ِ جهنم ِ کویر

از تنهایی یخ خواهی زد ...


روزی مثل من

تکیه زده بر درخت ِ خشک شده ای

در اوج تنهایی

خواهی مرد ...


تنها مردن

تلخ ترین پایان است برای زندگی ...

باور کن !


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


دخترک آشفته حالی

نشسته کنج دل من و دارد

تمام رخت های عالم را می شوید ...



* خدا کمکت کند جآن ِ من ... *


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

و هل یرحم الفقیر الا الغنی ؟

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۳۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الناس انتم الفقرا ...

 


هیچ نکرده ام که به واسطه اش

دندان تیز کنم برای عفو و بخششت ...

لااقل به فقرم رحمی کن ... 

حضرت رحیم ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ.. 

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله 


 اصلاح طلبان  هم تایید شدند ...

آن وقت در انتخابات ِخواهان تو

من ِ اصولگرای ِ اصیل

که مبنای زندگیم

ادا و اصول های چشمان توست

منی که هنوز هم که هنوز است

پایبندم به انقلابی که در دلم به پا کردی 

هنوز احراز صلاحیت نشده ام ...

تو بگو 

این انصاف است ؟

لااقل کمی از شورای نگهبان یاد بگیر ...

بار دیگر تحقیق کن .. 

دلم را ... روح عاشقم را ... چشم های اشک بارم را 

ور انداز کن ...

باور کن جز عاشقی هیچ جرم دیگری نکرده ام ...

کمی راه بیا با این جان باز ِبه جا مانده از انقلاب کبیرت ...

حضرت معشوقه !


پ.ن :

این انتخابات انتخابات شاهانه است ... فقط یک نفر حق رای دارد و آن هم خود حضرت معشوقه ...

رقابت این طور نفس گیر تر و سخت تر است ...

دعا بفرمایید ...


یا رادَّ ما قد فاتَ..

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


حروف الفبا

کم می آیند

وقتی قصد از تو نوشتن میکنم ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...