سوران ...

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

امشب یک سر شوق و شورم ...

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


یادت می آید ؟
تهران که باران می بارید می پریدیم داخل ماشین . آهنگ غوغای ستارگان را می گذاشتیم و اتوبان های تهران را وجب می کردیم . پنجره ها همه پایین بودند . زاویه ی سر هایمان را طوری تنظیم می کردیم که قطرات باران بکوبند به صورتمان ...
یادت می آید ؟
من بلند بلند می خواندم : بــــآز امـــشب در اوج آسمــــــانم ...
دروغ که نمی گفتم . خنده های پشت سر هم و یک ریزم نشان می دادند که واقعا هم در اوج آسمان بودم . نبودم ؟

.
.

امسال تو اما نمی دیدی که روز های بارانی را چطور می گذراندم. نبودی که ببینی آن شب ؛ آن شب انقدر راه رفتم که تا زانو هایم خیس باران شدند . که مجبور شدم شب را از درد ِ پا کنار شومینه بگذرانم ...
یا همین چند هفته ی پیش . که نشسته بودم توی تاکسی و از خستگی سرم را تکیه دادم به شیشه ی ماشین . هیچ حواسم به باران نبود. می فهمی این چقدر تلخ است ؟ این که حواست نباشد دارد باران می بارد ؟ دارد دوباره قشنگ ترین پدیده ی زندگی ات رخ می دهد ؟ بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم قطرات باران دارند می کوبند به سقف ماشین ...
دلم هوای بابا بزرگ را کرد . اگر شب نبود ، اگر تنها نبودم ؛ اگر جانی مانده بود برایم می رفتم قبرستان  ... می رفتم همان جا کنارش می نشستم تا صبح شود ... می رفتم کنارش و انقدر از تو می گفتم و گریه می کردم تا صبح شود ...

.
.

بعد عمری نشسته ام دارم غوغای ستارگان را گوش می دهم .
منتهی باران نمی بارد . این جا هم کنج اتاق است نه اتوبان های تهران . منتهی من دیگر حوصله ندارم همراه محمد اصفهانی بخوانم و درد آور تر از هر چیز دیگری اینکه تو خوشحال و شاد کنارم ننشسته ای که یک ریز برایت بخندم ...
جوری بخندم که باورت بشود : بــــــاز امشب در اوج آسمـــــآنم ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

پست های سر شبی ! آشوب های سر شبی !

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


یک غم ِ عظیم ِ عمیق

نشسته بیخ گلویم

و دارد بغض می بافد برای گلویی که

خودش انبار بغض است ...




تو می فهمی حالم را ؛ نه ؟

دلم می خواهد به اندازه ی همه ی 18 سال عمرم بنشینم و برایت از 94م حکایت کنم . شاید 18 سال کم هم بیاید برای این پر فراز و نشیب ترین سال عمرم . دلم می خواهد بهمن و اسفندش را در آغوشت زار بزنم .  دلم می خواهد آن یک ماه غوطه ور بودن در تنهایی محض - که از سختی اش به هیچ کس هیچ نگفتم - را جلویت بغض کنم ... دلم می خواهد ...دلم می خواهد ... 

لعنتی !

دلم این آخر سالی ، چه قدر می خواهد ! 


باورت می شود با همه ی این ها دلم نمی خواهد 94 را تمام کند ؟

می خواهم 94 را با خودم تا هر جایی که عمرم قد می دهد بیاورم.



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

:|

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


سومین پست امشب !

  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله


بگذار انقدر آتش بازی کنند
که چهارشنبه را بسوزانند ...
اصلا به نفع ِ من
که یک روز
از روز های نبودن تو
بســــوزد ...


دست من بود که می گفتم
همه ی روز های بدون تو بودن را
بسوزانند ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ...
  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


از یک جایی به بعد هیچ کدام هیجان های مصنوعی برایم جالب به نظر نیامدند. حتی شهربازی رفتن.

قدیم تر ها پای ثابت ترقه بازی های چهارشنبه سوری بودم . پایه ثابت شهربازی رفتن و به رخ کشیدن جرئتم به پسر های فامیل ، با سوار ِ ترسناک ترین اسباب ِ بازی ها شدن .

اما از یک جایی به بعد همه ی این اسباب های ِ بازی ؛ رنگ باختند برایم. انقدر که وقتی می گفتند بریم رنجــر سوار شیم با خیال آسوده یک نه می گفتم و هیچ عین ِ خیالم هم نبود الآن مثلا پسر خاله ام بگوید دختر ترســــو !

عوضش ...

کوه را به شدت پایه ام . تیراندازی را هم . به دل آب های روان یا دریا زدن را هم . 

.

امروز نشسته بودم و به دلیل این تغییر عادتم فکر میکردم .

یاد یکی از خاطره های کوه نوردی افتادم. چند سال پیش ؛ دایی پیشنهاد داد از یک ارتفاع که عمود ِ عمود بود بالا برویم و خودمان را به تک درخت آن بالا برسانیم . چند نفری به راه افتادیم. یکی از همراهان همان پایین ایستاد و گفت من یکی که عمرا بالا بیایم.

بقیه اما راه افتادیم. تا نیمه های راه وضع خوب بود. اما از یک جایی به بعد سنگ ها شُل شدند . در می رفتند از زیر پای مان .و به پایین می لغزیدند و این طور به آدم ِ پشت سرمان برخورد می کردند.

مثل گربه چنگ زده بودیم به سنگ ها. من یک بچه اول دبیرستانی - یا شاید هم کمتر ، درست یادم نمی آید - بودم ! حقیقتا ترسیده بودم. بالاخص این که جلویی ام هم یک آدم ناشی بود که ناشیانه قدم بر می داشت.انقدر که یک بار یک سنگ درشت ؛ جدا شد و پایین لغزید . اما الحمدلله به هیچ کداممان برخورد نکرد. جزء نفرات اول بود و نفرات اول وقتی که سنگ ها نسبتا محکم بودند به بالا رسیدند ؛ اما ما وقتی از آن راه بالا می رفتیم که با فشاری که آن ها به سنگ ها وارد کرده بودند ؛سنگ ها شل شده بودند.

متوجه بابا شدم که پشت سر من بود. داشت می آمد طرف من . خیلی آرام که سنگی از زیر پایش در نرود و به صورت نفر پایینی برخورد کند . خودش را رساند کنارم و گفت من جلوی تو می رم. مراقب باش.

خودش را به هر زحمتی که شد کشاند جلوی من.

آن لحظه ها و دقایق اصلا حواسم به چرایی کار های ِ بابا نبود که . فقط هر چه می گفت را انجام می دادم .

امروز داشتم فکر می کردم که لابد در آن دقایق با خودش فکر کرده اگر سنگ بخورد توی صورت خودش خیلی دردش کمتر از آن است که بخورد توی صورت ِ دخترانه ی دخترک ِ نوجوانش . لابد فکر کرده پاک کردن ِ خون از روی صورت خودش برایش خیلی راحت تر از پاک کردن ِ خون از روی صورت دخترکش است .

بابا - بی آن که حرفی بزند و چیزی بگوید - داشت حد بالای ِ از خود گذشتگی پدر برای فرزند را نشانم می داد . نشانم می داد تا شاید اول ثابت کند که لایق بوده خدا به او بچه ای را امانت دهد و بعد به من نشان بدهد که چقدر برایش مهمم . و در آخر هم ... درسم می داده برای فردا ها... 

هیجان آن روز لااقل برای من بالا بود. هر چند که برای جوان ها سخت بود و ترسناک اما بزرگتر ها مدام در همان شرایط هم می گفتند و می خندیدند تا شاید ترس به تن ِ ما رخنه نکند .

به چند خاطره ی مشابه دیگر هم گریزی زدم .


بعد که فکر کردم دیدم دقیقا از همین جاها بوده که دیگر هیجان های مصنوعی دلم را زده اند . نا خود آگاه این فداکاری ها توی ذهنم نقش بسته بودند . این هیجان های طبیعی ِ از پس ِ اتفاق های طبیعی بودند که با ارزش ترین روی ِ انسانیت را نشان آدم می دادند . روح آدمی هم که تشنه ی دیدن و چشیدن همین انسانیت هاست . از وقتی دیدم می شود از لحظات این طور استفاده کرد ، این طور درس گرفت ، این طور زندگی کردن یاد گرفت

هیجان های مصنوعی برایم مسخره به نظر آمدند .

حتی برای پر کردن ِ اوقات فراغتم ... حتی برای خوش گذرانی با رفقایم ... 


.

.


تا وقتی بابا ، مامان ها بیکار نشسته اند توی خانه و به پسر و دخترشان می گویند

آتیش بازی خطر داره !

هیچ کک ِ شان هم نخواهد گزید.

تا هیجانی بالاتر از این آتش بازی ها پیدا نکنند ؛ دست از این خودسوزی برنخواهند داشت .

چه قدر بد که بلد نیستیم

مادر باشیم.

که بلد نیستیم

پدر باشیم ...

و فردا دوباره باید شاهد آمار تلخ ِ سوانح ِ چهارشنبه سوری باشیم ... 


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



کاش آخر این جنــگ

اســارت باشد در

آغوش تو ...



ببین لبخندم را
دارم تمرین می کنم خوش حال بودن را ... شاید یادم آمد !



یا رادَّ ما قَد فاتَ...
  • پرواز ...

آتشم می زند ...

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



معاویه : مگر قدرتمند تر از ذوالفقار علی ؛ شمشیری هم هست ؟

عمر و عاص : بلـــه !! جـــهل مـــردم . . .



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

حضـــرت مـــآدر ...

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



پهلو را مرهم است آخر ؛

فکری به حال قلبی کنید که

وقتی

حیدر را دست بسته دید

شکست ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...


  • پرواز ...