سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۳۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

بیمار خنده های تو ام ؛ بیشتر بخند ...

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۴۹ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



تو که می خندی

حـالم خـوبـــ می شود

جــوری کــه حــس می کنم

کــســــی دارد از آن دور هـــــــا

بــرایــم امــن یـــجـیــب مـی خــواند . . .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



روزمرِگی که وارد زندگی شود ؛


روز های زندگی محکوم میشوند به مرگ ...


+بیشتر حواس ِ روز های عمر ِ کوتاه را داشته باشیم !



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

خیال کن که غزالم ؛ بیا و ضامن من شو . . .

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۵۹ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


حرمت هر چه قدر هم که شلوغ باشد ؛

باز هم گوشه ای ؛ کنجی ، پستویی

جا دارد

برای جا دادن به از دنیا بریدگان ...


سلام حضرت سلطان ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

حیا را او به رخسارت نشانده ...

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۳۱ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



موجودی که تازه خلق کرده بود

حتی دل ِ خودش را هم برده بود ...

این شد که به تنش حریری از جنس حیا پوشاند

تا که او و احساسات ِ ملیحش همیشه برای خودش باقی بماند ...

و از آن روز حیا شد ؛ ضامن ِ حیات ِ دختران در دل خدا ...



بآنوی معصوم ِ من !

دعا میکنم آرامش گلدسته هایت میهمان دل ِ گل دختر ها شود  ...

تولدتان مبارک بآنوی مهربانم ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله


شریعه ی فرات را بستند ؛ دیگر سپاه مجال ِ آب برداشتن نداشت ...
علی علیه السلام پیک فرستاد که ما خواهان ِ جنگ نیستیم . اما... آنها دست از لجاجت بر نداشتند.
علی علیه السلام فرمان ِ حمله صادر کرد. حالا دیگر فرات به دست علی و یارانش افتاده بود.
سپاهیان گفتند حالا نوبت ماست آنها را از آب محروم کنیم ؛ اما ...
او از این کار اکراه داشت و اجازه نوشیدن آب را حتی به سپاهیان ِ شامی هم داد .

جنگ رو به اتمام بود که عمر و عاص حقه ای زد ! 
قرآن بر سر نیزه ها کرد و ...
حقه اش گرفت ... لشکر یاران از هم پاشید !
نتیجه ی جنگ با قاسطین شد خروج مارقین !!

.
.

فرات را بستند . دیگر سپاه مجال آب برداشتن نداشت ...
عطش به دل خیمه ها نفوذ کرده بود. کودکان را بی تاب کرده بود.
جنگ در گرفت و . . . آنها با همان شیوه ی قدیمی
قرآن ناطق را بر سر نیزه ها کردند . . . . .



ح س ی ن علیه السلام قبل از غرقه شدن به خون فرمود:
وای بر شما! چرا با من میجنگید؟ آیا سنتی را تغییر داده ام؟ یا شریعتی را دگرگون ساخته ام؟ یا جرمی مرتکب شده ام؟ و یا حقی را ترک کرده ام؟؟
جواب دادند :
انّا نَقتُلِک بُغضاً لِابیکَ ...
انا نقتلک بغضا لابیک ...

به خاطر کینه ای که از پدرت به دل داریم تو را میکشیم!


*****

صفین در کربلا تکرار شد...
در کربلا هم قرآن ناطق به دل نیزه ها سپرده شد ...
باورمان شود مارقین ... زنده اند !
هنوز نفس می کشند این خوارج ِ آشوبگر ِ افراطی !

+ کمی بیشتر حواس ِ خودمان و افکارمان را داشته باشیم ... لطفا !
خوارج هنوز زنده اند ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...


  • پرواز ...

مکن دل دل ای دل ؛ بزن دل به دریا ...

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۶ ق.ظ

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم




+ دوباره امـ ــیـد در روحـــــم دمیده شد .

شب ِ خوبی بود . لـک الـحــمد ...
  • پرواز ...

یوهان سباستین باخ !

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۲۵ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



مرا چه به موزیسین های معروف جهان ؟!

بیا اینجا ؛ دمی کنارم بنشین ؛

ساز خنده هایت را برایم کوک کن

و

دوباره آرامـــــــ ترین سمفونی جهان را در دلم به پا کن !

بیا تا عالم ببیند غم نهفته ی چشمانم

چه طور با فرکانس خنده هایت آب می شود ...

سر ریز می شود ... اشک می شود ...

بــخــنــد ؛

تا چنگ اندازی به صورت ِ غم ؛ چنگ نواز  ِ من !



دوباره دفتر  ِ نُت هایت را جلویم باز کن

این وسواس ِ ورق زدنت ؛ وسواس ِ انتخاب کردنت

دلم را آب می کند .

به خود رنجه مدار !

که تو ؛ هر چه بنوازی

دل نواز است برایم ...



 دوباره آرشه ی کمانچه ات را

مثل ِ چوب ِ معلم ها به کف دست هایم بکوب

تا بفهمم

این عشق ؛ هر چقدر هم که پر باشد از خنده

گاهی ؛ درد دارد !

بیا و بگو  : "  ساز من غلاف ؛ حالا تو برایم شعر بخوان  "

این بار بیت هایم آماده اند ؛ دیگر لازم نیست فکر کنم ؛

می خواهم برایت بخوانم :

 زیبا ترین سروده ی دنیا خود تویی
مشتاق شعر خوانی من می شوی چرا ؟!


آماده ام که تو را به شعر ببندم ...

آماده ام که بیت بیت برایت شعر بخوانم ؛

تو ؛

نه تنها من ؛ نه تنها او ؛ نه تنها شاعران حتی
غزل را ، بیت ها را ، واژه ها را عاشقت کردی ...


من نمی دانم این چه حکایتی است ؛

که وقتی برایت شعر میخوانم

رنگ ِ قافیه هایم هم ؛ درست مثل رنگ ِ صورت خودم می پرد !

شاید این رنگ پریدگی قافیه ها

تنها برای این است که مرا شاد کنند  ؛

با صدای خنده های تو

حتی اگر خنده هایت از سر تمسخر باشند

حتی اگر  دوباره قیافه ی ادیب ها را به خودت بگیری  و  بگویی

شاعر جوان ؛ باز هم که شعرت می لنگد !

با اینکه خود خوب می دانی

شعر  ِ لَنگ ؛ بر خاسته از قلب ِ لَنگ است ...

بر خاسته از مغز  ِ حواس پرت است ...



بیا !

ساز خنده هایت را کوک کن

که گوش هایم پُر اَند از تمنای صدایت  ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



شب ِ تولدم ؛

سیآه پوش
و عزادار شما هستم حضرتــــــ صآدق !

هر چه نباشد ؛

من و چــآدرمـــ  زیر سآیه شما  قد کشیدیم ، بزرگ شدیم . . .

به گردن ما حق پدری دارید حضرتـــــــــ والا ! . . .


حضرتـــــــ صآدق !

باید شاکر خدآ جآن باشم ؛

که 18 سالگی ام

گره خورد به نام  ِ مبارک ِ شمآ ...

باید شاکر خدا باشم که باز هم

20 مردآد ؛

گره خورده است به شــهدآ ...

آقا جآن دعـ ــآ بفرمایید

در پایان ِ 18 سالگی ام شرمنده ی بآنوی شهید ِ 18 ساله نشوم . . .

آقا جآن دعـ ـآ بفرمایید ؛

که من ؛ تا همین جآی زندگی هم که دوام آوردم از صدقه سری ِ دعا های شما بوده . . .

.

آ خدا ...

این بار عمیق تر صدایت می زنم ؛ نالان تر ... خسته تر ... ( اصلا با امید تر ! . . . )




یـــــا رادَّ مــــا قَـــد فــاتَــــــــ . . .

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



خدا

اردی بهشت را در آینه ی چشم هایت

منعکس کرد و

رنگ چشم هایت را آفرید . . .



+ برای سمن  ِ عزیزم  :)



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

تو شبی تنگ در آغوشم گیر ...

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



{ و قُل ربِّ اَنزِلنی مُنزَلاً مُبارکاً

و بگو پروردگارا مرا در منزلگاهى پر برکت فرود آر ... }


.


می شود لطفا یک جای پر برکت منزلم دهی ؟!

مثلا ؛

جایی شبیه ِ آغوش  ِ خودت . . .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...