سوران ...

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله



کاش می شد مـحـکـوم شوم به حبس ابد

وقتی زنــدان ؛

مردمک ِ چشم های ِ توست ...




یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

لشگر تو عجیب وفادارند // بین محراب هم زره داری ...

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۳۹ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


تاریخ 

غــُــربَــت  "

را با نام شما به 

نمایش می گذارد ...


امام حسن جانم ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

shadow 1000

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۵۱ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


امشب :

صدای ِ بـــَنـــگ از اتاق من ...
مادر شتاب زده آمد سمت اتاقم و پرسید صدای چه بود !؟
من که تفنگ به دست بودم گفتم  : هیچی مامان ! دلم براش تنگ شده بود ... گفتم خاک رو از سر و روش پاک کنم ...
تیر ندارم ؛ همین طور الکی هدف گرفتم و ماشه رو کشیدم
برای رفع دل تنگی :)


مادر : نگاه ... نگاه ... نگاه ...

واقعا یک وقت هایی دلم برایش می سوزد ...
دخترکش . . .
به قول اخوان جان :
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم ...


{ تفنگ بادی است هاااا ... گفتم یک وقت فکر نکنید کلاشی ، برنویی ، دو لولی چیزی است ... }


من ؛ آن روز ها با همین تفنگ بادی ِ shadow 1000  َم که هنوز هم مثل قبل صدای بلندی دارد رویاها در سرم می پروراندم...
آن روز ها که صبح ها می رفتم بیرون و می دویدم ...
آن روز های نوجوانی که در سودای ِ آماده بودن ؛ آنقدر بسکتبال بازی می کردم ؛ آن قدر می دویدم که دیگر نمی توانستم روی پاهایم بایستم ...
آن روز های نوجوانی که برنامه های جمعه هایم کوه بود و تیر اندازی . . .
دلم برای دوچرخه سواری های طولانی مدتم تنگ شده ...
دلم برای انگیزه ی عجیبم در انجام بعضی کار ها تنگ شده . . .
دلم برای شور و شوق درونی که به تکاپو و تلاش وادارم می کرد تنگ شده ...
دلم برای
خسته نبودن ... خسته نشدن ...
تنگ شده . . .

رویای ِ کودکانه ای بود .. اما همیشه حس می کردم چفیه که گردنم باشد ؛
این تفنگ بادی ِ من هیچ کم از کاتیوشای روسی ندارد . . .
اصلا تفنگ ِ بادی که هیچ ...
حس می کردم همین خودکار و قلمی هم که به دست داشتم و با آن مشق مدرسه می نوشتم هم
می توانند هر کدام یک جنگنده باشند برای خودشان ...
اما حالا ...
چقدر حس ِ غم انگیزی است این که آدم خودش را با قبل ترش مقایسه کند و ببیند
چقدرررر پسرفت کرده . . .
چند وقت است همین حس چنگ انداخته به گلویم و دارد خفه ام میکند ...


خوش به حال نوجوانی هایم
که آن قدرررررررر با انگیزه بودم و مصمم و جدی . . .


+ ببینید این جا را


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



این چشم است که تو داری

یا معدن ِ آرامش ؟!


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

قسم به تو ..

پنجشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


از سپیده دم صبح گاهان

تا اسلام محمدی

تا عاشورای حسینی

و تا قیام حضرت قائم

و حتی تا هر انقلاب علیه تاریکی

تفسیر کرده اند

والفجر را ...

و گفته اند که این " فجر " حتی می تواند

نخستین جرقه های بیداری باشد که در دل های گنه کاران ظاهر می شود و آنها را به توبه دعوت میکند...

.

.

پس دیگر وقتی

والفجر  را

قسم به تو 

معنا میکنم ؛

با این ژست معلمانه ات

خرده نگیر بر ضعف زبان عربم ...

شهریار دلم !


+ لطفا صلواتی هدیه کنید به روح شهید شهریاری عزیز دل. . .


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

امشب دلم گرفته برایت ... دلم ... برایت ...

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


کسی با گلاب نشـُست
قبر های بقیع را


این شد که خدا

بآرآن را فرستاد ...


  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


خدایی که تو باشی

تا مرا به زور به بهشت نفرستی

نمی ایستی

و بنده ای که من باشم

تا به زور جهنم نروم

نمی ایستم !!


+ ارحم عبدک الضعیف یا لطیف...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

بیچاره تو ؛ که بنده ات منم...

يكشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۳۱ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


یک وقت هایی

حتی میان نماز هایم هم

جایت خالی است...


:(



یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

GAME OVER

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۳۷ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


من اشتباه کردم که

به هوای داشتن گزینه ی Try Again 

جدی نگرفتم پیغام Game over زندگی را...




یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

خدا هم صدایش در آمد ...

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۳۸ ب.ظ

انگار که مُرده بودم. ولی می گفتند نمرده ام هنوز. خدا گفت هنوز جان داری عجالتا جواب این سوال ها را بده تا فکری به حالت کنم.
من اما باور نمیکردم. انگار که آن ظلمات ظلمات قبر بود.
خدا دوباره صدایم زد . گفت :بیا بنده ی من بیا که میخوام گفتگوی مردونه داشته باشیم . به من بگو از وقتی به خودت اومدی تا حالا بزرگترین چیزی که تمنای دلت بوده و میخواستی انجامش بدی یا اونو داشته باشی بگو چی بوده ؟! تا تموم دنیا و آخرتت را بر اساس اون تمنای دلت درست کنم. اصلا ببینم به خودت اومدی تا امروز ؟! به تمنای حقیقی دلت فکر کردی تا حالا ؟

من زبانم قفل شده بود. حرف هایش را می شنیدم اما ... نمی توانستم حرف بزنم.طبیعی هم بود ...
گفتم مگر اینجا قرار نبود از من بپرسید : پروردگار تو کیست ؟! پیامبر تو کیست ؟! امام تو کیست ؟!
خدا لبخندی زد و  - لبخندش هزار برابر آرام تر از آنچه بود که همیشه فکر میکرده ام - گفت : گفتم که هنوز نمرده ای ! اصلا گیرم که مرده باشی ؛ من اگر بفهمم از جان عمری که به تو بخشیدم چه می خواهی جواب همه این سوال ها را پیدا میکنم ...
مشخص شدن ِ پروردگار و رسول و امام تو در گرو پاسخ این سوال است .
به سوال دومش فکر کردم و گفتم نه ! تا حالا تا این حد به خودم نیومده بودم ... این که جلوم وایسی و بگی چه میکنی ؛ چه می خواهی بکنی درخاطرم بود ؛ اما نه انقدر نزدیک ... نه انقدر سخت و نفس بُر ! 
خندید و گفت عیب تو همین جا بود که دور میدیدی سوال پرسیدن من را ... حال آنکه هر روز و هر روز جلویت می ایستادم و این سوال ها را می پرسیدم ...
تو اما... خوب یاد گرفته بودی مرا بپیچانی ... ! با یک ایاک نعبد و ایاک نستعین سر خودت را شیره می مالیدی تا خیلی فکر نکنی ؛ تا نترسی ؛ تا زندگی را با راحتی تمام طی کنی ...
اما فعلا با این ها کار ندارم. فقط بگو ... تمنای دلت چی بوده ؟!
گفتم سخت است سوالت خدا ! حالا هم که زل زده ای به چشم هایم اصلا نمی توانم با دروغ سر خودم را شیره بمالم ! راستش هر سنی یک تمنا داشت دلم ... کم تمنا نداشته دل درمانده من ...
گفت فکر کن سر سجاده ای و داری دعا می کنی ! بی آنکه مرا دیده باشی ؛ داری حرف میزنی ... 
تمام تمناهایت رو بگو !
گفتم خب ... شاید وحشتناک ترینش کنکور بوده !!!! تو خوب می دانی همیشه دوست داشتم بروم یک جای خوب . گاهی فکر میکردم که میخواهم برای تو درس بخوانم ؛ اما راستش خیییلی وقت ها سست می شدم ... اصلا به نظرم به چشمت نمی آمد چه من درس بخوانم چه نخوانم ! این دغدغه دوران نوجوانی !
دلم یک وقت هایی آرامش را به درگاهت التماس می کرد. می دانی که من از شلوغ شدن زندگی خوشم نمی آید ! دوست داشتم زندگی ام ارام باشد ... آرامی که کمرم را نشکند ؛ که غصه دارم نکند که ... قلبم را درد نیاورد ... در مورد همدم زندگی ام هم دلم میخواست یکی از بهترین بنده هایت مال ِ من شود ... اگر بگویم پول نمی خواستم دروغ گفته ام. آن قدری پول می خواستم که چرخ زندگی برایم بچرخد ... که حتی بتوانم دست درمانده ای را بگیرم !   این دغدغه دوران جوانی ...
در زمان پیری هم دلم میخواست بچه هایم آدم های خوبی باشند . که در پیری عصای دستم باشند ... که نگذارند محتاج کسی شوم ... که . . .
خدا نگاهش را پایین انداخت ... انگار که ناامید باشد از من . . .
گفت : این ها یک دسته بندی کلی بود. بگو بزرگترین تمنای دلت چه بوده ...
در جوابش گفتم : " تو " . . .  
گفت : پس چرا نشانم ندادی هیچ وقت ؟! چرا هیچ وقت قدم محکم و اساسی برای تمنای دلت برنداشتی ؟!
میدانی خدا ! من یک وقت هایی می ترسیدم از تو بگویم ... می دانی چرا ؟! چون مردم زمان ما زیاد اهل شعار شده بودند ... دیگر کسی هیچ چیزی را باور نمیکرد ... من هم نمیخواستم کسی فکر کند تو را از روی شعار می خواهم ... برای همین هم هیچ وقت انقدر محکم " تو " را داد نزده بودم ...
ادامه داد : چه کاری رو می خواستی انجام بدی ؟!
خندیدم .. از سر نا امیدی ... از سر ضعف ... از سر درماندگی ... 
گفتم  دلم میخواست یک روزی عقلم قد بدهد که یک سری کار هایی را انجام دهم که امام زمان ؛ لبخند بزند ...
تو میدانی خدا ... من . . . . . 
دلم میخواست کاری کنم ... دلم میخواست آماده باش ِ آمدنش باشم ... اما ... نمی شد ! نمی توانستم ! بلد نبودم اصلا !


خدا نگاهم کرد ...
گفت تمناهایت را که شنیدم ؛ جواب سوال اول را گرفتم ...
گویی خدایت " نفس " خودت بود ... و فقط برای آنکه به خودت بفهمانی پای نفسانیت در میان نیست ؛ گاهی سعی میکردی پای مرا به زندگی ات باز کنی ... مثل همان جایی که گفتی برای من درس بخوانی ؛ مثل همان جا که بنده ی خوب مرا برای همدمی زندگی ات میخواستی ، مثل همان جا که ثروت می خواستی برای کمک به فقیر ...
اما ... نفسانیت تو حرف اول را می زد ...
می خواستی بهترین رشته را قبول شوی ... همه اش به خاطر من نبود ... خودت هم خوب می دانی چقدر از بعضی سرزنش ها می ترسیدی ...
تو میگویی مرا می خواستی و آن وقت انتظار زندگی آرام داشتی ؟! مگر نمی دانی من از " آزمایش " کردن می فهمم بنده چند مرده حلاج است !؟
می خواستی دلت غصه دار نشود ؛ برای همین هم بلایت ندادم ... تا نکند کمرت خم شود و یکهو به زبان بیایی و بگویی " خدایا چرا من ؟! " تو که خوب میدانی این جمله چقدر به زبانت می آمد ... این کار را نکردم تا یک وقت بلند بلند نگویی خدایا حکمتت را قبول ندارم . . . . 

و اما ... گفتی بزرگترین تمنای دلت من بودم !
پس چرا گفتی از اینکه کسی فکر کند داری شعار می دهی می ترسیدی ؟!
مگر " فقط " من برایت مهم نبودم !؟ 
این طور که گفتی یعنی در کنار مهم بودن دیگران ؛ من هم مهم بودم . . . . 

خدا سرش را برگرداند و به امام زمان نگاه میکند ... هنوز هم ندیدمش ... دقیقا پشت سر خدا بود ؛ من توان دیدنش را نداشتم...
گفت :
می خواستی ؛ اما ... عزم ِ انجام نداشتی ...
تو به یقین رسیده بودی در حقانیت امام ؛ اما . . .انگار که ناامید بودی ... ناامید بودی از دیدنش ... از اینکه هر روز و هر روز پی گیری میکند احوالت را ... تو ... خیلی او را از خودت دور میدیدی و برای همین هم نفهمیدی راه ِ رسیدن به او را ...


خجالت زده بودم ... انقدر که . . .
انقدر که اش را نمی توان تعیین کرد ... نمی توان به معیار دنیا اندازه اش گرفت . . .
بغض کردم ... توان گریه نداشتم ...

خدا خندید و گفت من زیر حرفم نمیزنم ! می دانی که ؟!
فکر کردم لابد منظورش جهنم است خب ...
گفت : تو هم با این مغزت !!!! فکر نکن اصلن ... 
دوباره توی ذهنم با خودم گفتم : عه یادم رفت خدا بلده ذهن بخونه !!!
خندید و گفت : تمام نیت هایت را ضبط کرده ام ...

امروز ؛ آمدم ببینمت ! ه م ی ن ! گفتم که جانت را نگرفته ام ... فقط آمدم ببینم در چه حالی ...
فقط آمدم نشانت دهم با خودت چند چندی ...

ته ته تهش همین است ... روزی دیگر با من مواجه خواهی شد ... فقط بدان آن روز گذشت نخواهم کرد . آن هم از تویی که یک بار آمدم و انقدر واضح همه چیز را برایت توضیح دادم ...
حالا ... برگرد ...
برگرد و نشانم بده دل و عقلت با هم پی ِ خدا خواهی اند ...
برو نشانم بده نیتت در انجام کار ها جز نزدیکی به من نیست ...
برو ... و شک نکن ؛ مهدی ِ من به زودی زود خواهد آمد ... امیدوار باش به آمدنش ... 

برو ... میخواهم فتبارک الله احسن الخالقین را به نمایش بگذاری ...
ناگهان
استاد شهریاری از آن دور ها جلو آمد و کنار خدا ایستاد و گفت: متشکرم خدا جان ؛ که قبول کردی حرف هایم را ...
یک ثانیه نگاهش میکنم . اما این یک ثانیه  تمام سال هایی که حسرت دیدنش را داشتم جبران کرد ...
.
.
بیدار می شوم از خواب . . . چراغ خواب را روشن میکنم ... روی پیشانی ام قطرات عرق نشسته است و قلبم دارد تند تند می زند ...
بی قرارم ...
انقدر که باید همین الآن بلند شوم و بروم قربة الی الله کاری کنم ...
نه ...
اصلا از این به بعد حتی باید قربة الی الله نفس بکشم . . .

خدا 
دارد
می بیند مرا...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


در این راه

باید فرهاد باشم ...

حتی اگر قرار باشد

شیرین من 

سهم خسرو شود ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



هی با خودت دو دو تا چار تا میکنی
هی چرتکه می اندازی
هی خودت را و چند ماه گذشته ات را بالا و پایین می کنی
و باز هم
می بینی اصلا در این حد و اندازه ها نیستی که
محرم ... مشهد ... بخواهندت . . .
.
.
هی قدم می زنی
هی فکر میکنی
هی بغض می کنی
و ...
آخر هم به خودت می فهمانی که شاید اشتباهی شده ... شاید ...
هزار شاید برای خودت می بافی که دلت گرم نشود به سفر ِ مشهد ...
 که دوباره فکر باب الجواد دیوانه ات نکند ...
که یاد تنهایی هایت کنج گوهرشاد نیفتی ...
که خاطره ی تنها بودنت با امام در گوشه گوشه حرم زنده نشود ...
که دوباره پاهایت هوس ِ قدم زدن در بهشت نکنند ...
که نکند یک وقت دوباره هوایی شوی و ...
 راهت ندهند و ...
 ویران شوی . . . . . . .
.
.
سعی میکنی تصویر لیست را از سرت بندازی ! اما مگر می شود !؟
واقعا اسم من بود که در لیست جا شده بود ...
من با دو چشم خودم دیده بودم و همین انکارش را برایم سخت می کرد ... خیلی سخت . . .
نمی توانستم آن شاید ها را باور کنم ... نمی توانستم رفتنم را هم باور کنم ...
و این معلق بودن ؛ آدم را دیوانه می کند ...
دیوانه می شوی و تا روز موعود روزی هزار بار از خودت می پرسی
یعنی واقعا من می رم مشهد ؟!!؟!
.
.
تا اینکه ...
 به خودت می آیی و می بینی کوله ات را برداشته ای و
داری لباس هایت را جمع میکنی ...
بعد هی شروع میکنی به گفتن ا ادخل یا حجة الله ؟!
هی دلت می خواهد کسی جوابت را بدهد ...
کسی " نعم " ی حواله کند سمتت . . . . . . . . . . .
بغض راه نفست را می بندد وقتی
وقتی یک لحظه به ذهنت خطور میکند اگر امشب مُردم چی ؟!!!!!
و اشــــکی که سرریز می شود تا این فکر را از سرت دور کند ...
.
.
شب وقتی فکر اجازه خواب نمی دهد ؛ به خودت می آیی و میگویی
دیوانه ! مگر یادت رفته  " رئوف " بودنش را ؟!
مگر یادت رفته آن همه مهر و محبتی که خرج تو کرد ؛ بی آنکه سزاوار بوده باشی ؟!
مگر یادت رفته پارسال وقتی آن قــدر بـــــــــــــد زمین خوردی ؛ آمد و دستت را گرفت و از زمین بلندت کرد ؟!
این همه ترس برای چیست اصلا ؟!!!
همین که هنوز هم دلت را هوایی میکند ؛ خودش خیلی است ...
یعنی هنوز هم نشسته ای سر ِ سفره ی ِ کرم ِ امام رئوف ...
و مگر تو همین را نمی خواستی ؟!
.
.
آرام میگیری ... خواب می آید تا مهمان چشم هایت شود
که یکهو دلت ؛ تنگ ِ کسی می شود ...
انقدر که اگر میشد نصفه شبی تنها جایی بروی ؛ بلند می شدی می رفتی دیدنش ... می رفتی پا بوسش ...
می رفتی و لبخند زنان و اشک ریزان و دست به سینه و ادب کرده
سلام می دادی به خواهر جآن ِ امام رئوف . . .


" صلی الله علیک یا فاطمه المعصومه ... "






آشفتگی پست را بگذارید پای بغضی که به جانم است ...
دعآیـــم کنید . . . . .

قطعا ؛ اگر عمری باشد و گنبد را به چشم دیدم ، یادتان خواهم کرد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

زین اَب ...

جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


بسم الله زین اَب بآنو ...

نوبت میدان رفتن شماست دختر ِ امیر ِ دلم ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

آقا سید مهدی ...

جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۲۸ ب.ظ

هذا یوم الجمعه


سلام رمق دلم ...

  • پرواز ...

محرم نآمه - نوزده !

جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


من که نرفته ام

ولی حس میکنم حرم سقـــآ

بیش از هر جای دیگری

شبیه حرم باباحیدر باشد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...