سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله


پلک هایت را باز کن از هم و

بگذار غزلی بخوانم

از  دیوان چشم هایت ...

حضرت حافظ !


یا رادَّ ما قَد فاتَ.. 


  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



کسی چه می داند

شاید علی اصغر

زندگی را

اقتدا کرده بود به

عمویش ؛

محسن . . .



+ زین ستم دست عدو تا صف محشر شد باز

تا ابد کشتن اولاد علی شد آغاز ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

دل پُرم ...

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



امام صادق علیه السلام ، تزکیه ، روشنگر ، مشکوة ، روزبه ، علوی ، نیکان و ...

این ها مدارس مذهبی تهرانند ...

تا همین جایش یک سوال پیش می آید ! مگر این جا جمهوری اسلامی ایران نیست !؟ مگر قوانین این کشور برگرفته از قوانین اسلام نیست ؟! مگر آموزش و پرورش این کشور بر پایه ی همان قوانین اسلامی استوار نیست ؟!

پس دیگر این جدا کردن مدارس مذهبی از باقی مدرسه ها چه صیغه ای است که به راه انداخته اند ؟!!!!!!!!! یعنی فقط یک سری از مدارس در این مملکت اسلامی با اسلام اداره می شوند و باقی لائیک هستند یا دینی به غیر از اسلام دارند عایا ؟! 

لطفا این مدارس را با حوزه مقایسه نکنید.



فکر میکنید ممکن است شهریه این مدارس ( از دبستان تا دبیرستان ) چقدر باشد ؟!

مثلا من اگر بگویم

از شانزده میلیون تومان بگیر تا 14 و 10 و 6 و ....
باور میکنید !؟

حق دارید . حق دارید باور نکنید . من هم جای شما بودم باور نمیکردم خب .
آخر اسم مذهبی که روی این مدارس است پارادوکس دارد با مقدار شهریه ها .
ولی خب ...
عذر خواهم از محضر شریفتان ...
باید بگویم که حقیقت دارد متاسفانه !

نگرانم ... نکند برسد روزی که فقط پول دارها اجازه ی بودن در این فضا ها را داشته باشند .
نگرانم ... که نکند اختلاف طبقاتی این جور یک سری ها را از دین دار شدن و ماندن باز دارد ...



و حالا سوال دقیق تر !
فکر میکنید در این مدارس مذهبی دقیقا چه چیزی یاد ِ بچه ها می دهند ؟!
نکند فکر کرده اید که پای صحبت و وعظ اساتید بزرگ اخلاق می برندشان  ؟! نکند فکر کرده اید با حقیقت دین آشنایشان می کنند !؟ نکند فکر کرده اید جوری روحشان را پرورش می دهند که دین با آنها عجین می شود ؟! نکند فکر کرده اید در این مدارس  خدا " آن جور که هست " به بچه ها شناسانده می شود ؟!
بگذارید من بگویم کار های مذهبی شان را :
1- چادر اجبار است !!!!
2- برگزاری مراسم های مذهبی
3- برگزای مراسمات دعا
4- برگزاری اردو های مذهبی
5-
6-
7-
.
.
.
و حتی ... حتی یک جا ، تاکید می کنم حتی یک جا ؛ کسی نیست بیاید با تمام مهر و عشقش رو به روی بچه ها بنشیند و استدلال کند برایشان ... کسی نیست که بیاید و دل های بچه ها را در دست بگیرد تا فکرشان را سر و سامان ببخشد ...
همه نگرانند که نکند ابهت ِ معلمی شان با با گرم گرفتن با بچه ها از بین برود ... نکند بچه ها حصار شکنی کنند ...

کسی نیست ...

و حیف ... که تا چهار سال دبیرستان تمام می شود ؛

یک باره می بینی

چادر ها از سر برداشته می شوند . . . . . . ( به عینه دیده ام ؛ نه یک بار که حداقلش پنجاه بار )

بچه ها بزرگ شده اند . مدرسه هم که دیگر نیست . انقدر بزرگ شده اند که دیگر عصبانیت های خانواده هم رویشان بی اثر است .

دیگر هیچ جبری نیست که بخواهد آن ها را وادار کند به چادر سر کردن ، نماز خواندن ، روزه گرفتن ، بندگی کردن ...

دیگر مدرسه ای نیست ، مدیری نیست ، ناظمی نیست ... 

کم کم

خدا هم برایشان ... بگذریم !



پ.ن:

من خودم درس خوانده ی یکی از همین مدارس مثلا مذهبی ام. دل پُرم ... عجیب به هم ریخته ام ... و فقط خدا می داند که وقت نوشتن این پست چقدر قفسه سینه ام تنگ شده بود . . . این را گفتم که یک وقت فکر نکنید از روی باد هوا و حرف های دیگران این ها را نوشته ام . 


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

ای که دستت می رسد کاری بکن ...

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۳ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


اولین بار که با مترو مسیر یک ساعت و نیمه ی  دانشگاه را طی کردم داشتم برنامه می ریختم که این مدت را چه کنم ! البته سر جمع رفت و برگشتم می شود سه ساعت که حدودا دو ساعت در مترو هستم.
مادر جان می گفت تابستان باید بروم گواهینامه بگیرم ! اما... واقعا حسش نبود. یعنی اصلا حال نداشتم بنشینم سر کلاس های مسخره ی آیین نامه ! حتی اگر می رفتم هم فرقی به حالم نمی کرد . چون در هر حال مسیر دانشگاه من دور است و اگر با ماشین هم می رفتم به ترافیک می خوردم .

به خانه که آمدم یک نگاه به کتاب های ِ نخوانده ی کتاب خانه ام انداختم . در دلم کلی حال کردم که آخ جون ؛ زین پس روزی سه ساعت منم و این کتاب ها ... سخنرانی های حاج آقا عالی را هم دانلود کردم برای وقت هایی که حس ِ خواندن ندارم که این ساعت را بیهوده یک جا ننشینم !

صبح ها که می روم خوب است .  راحت کتاب می خوانم ؛ گاهی درس های نخوانده ام را می خوانم ؛ گاهی سخنرانی ها را گوش میکنم و گاهی هم مراسم های شعر خوانی ِ شاعران را و گاهی هم تصنیف های مورد علاقه ام را . حتی گاهی پست های سوران را در مترو می نویسم و وقتی بر میگردم ثبت می کنم.
من به شلوغی های مترو عادت کرده ام. قبل تر ها تا پشت ِ میز اتاق ِ خودم نمی نشستم نمی توانستم مطالعه کنم . حتی کتابخانه هم که می رفتم باید چند وقت پشت سر هم می رفتم تا به محیط عادت کنم !
اما... کم کم این عادت ِ خیلی بد را ترک کردم.

اما با همه ی این ها ... یک مشکل بزرگ دارم. مشکلی که نمی گذارد این ساعت را کتاب بخوانم. و این مشکل نه شلوغی مترو است ؛ نه کمبود ِ اکسیژن ِ ساعت ِ 5 بعد از ظهرش ، نه فشار ِ شبیه ِ فشار شب اول قبرش نه اینکه باید سر پا بایستم.
مشکل ؛ دست فروش های مترو ست ... که تمام تمرکز آدم را می گیرند .
قبل تر ها انقدر زیاد نبودند اما حالا ... حتی 5 دقیقه هم مترو خالی از فروشنده نیست.
تا کتاب را باز می کنم صدا بلند می شود :
خانومای عزیز ؛ خانومای گل ؛ جوراب دارم فقط دو تومنه ؛ حراجش کردم سه تاش پنج تومنه !
بعدی می آید ...
خانومای خوشگلم ؛ خانومای عزیزم توجه کنید . ریمل ِ مارک ِ مک ِ آلمان دارد فقط پنج تومنه ! رُژ مدادیام چرب و روون هستن ؛ 10 تومن ِ مغازه رو می دم فقط 3 تومن ! خانومای عزیزم لاک دارم دو تومن !
و بعد انبوه دختر های مترو را می بینم که هجوم می برند سمت لوازم آرایشی فروش ها .
بعدی می آید ...
دونات تازه ی رضوی سه تا هزار ! نون خرمایی هام هزاره ! آدامس فرش هزاره ! تریدنت فقط سه تومنه !
قیمت ِ قابلمه و مونوپاد و ساپورت و شال و رو سری و انواع لباس و زعفران و آبمیوه گیری و زیره ی کرمان و هر چه که فکرش را بکنید الآن در دست دارم دیگر . ( همه ی این ها را در مترو می فروشند !!! )

صبح ها چون خیلی زود می روم و دست فروش های عزیز خواب تشریف دارند ؛ با وجود اینکه همچنان جمعیت بسیار زیادی در مترو است اما هیچ صدایی تا این حد بلند نیست . فوق ِ فوقش دو تا دوست با هم حرف بزنند و بلند بلند بخندند . یا اینکه یک خانوم جیغ و داد و بیداد بکند که هُل ندید . اما هیچ کدام ِ این صدا ها به اندازه ی صدای دست فروش ها آزار دهنده نیستند . ( گاهی پیش می آید که حتی اول ِ صبح هم لوازم آرایشی فروشی ها سنگر را ترک نمی کنند .)

اوایل فکر میکردم شاید واقعا نیاز دارند که در مترو دست فروشی می کنند و خودشان و بقیه را تا این حد اذیت میکنند . اما حالا اصلا همچین چیزی را باور ندارم. من از شما می پرسم یک خانومی که تمام ِ صورتش پروتز است ؛ دماغش عملی است ؛ رنگ موهایش اِل است ، مارک لباس هایش بِل است و هفت قلم که هیچ ؛ هفتاد قلم آرایش کرده آیا واقعا زندگی اش با این جور پول در نیاوردن در تنگنا می افتد ؟! اگر مثلا پول نداشته باشد که فلان کِرم را بخرد زندگی اش لنگ می ماند ؟!

یک روز خانمی وارد شد و شروع کرد به تبلیغ ِ سنگ مرداب ! طبق معمول یک سری آدم ِ بی فکر بی آن که بدانند این خانم دروغ می گوید یا راست دورش جمع شدند . من قبل تر ها خوانده بودم که سنگ مرداب مشکوک است به سرطان زا بودن و بهتر است از آن استفاده نکنند .
ایستگاه ِ آخر رفتم پیش کسی که سنگ مرداب را می فروخت . گفتم من قبلا در مورد این ماده مطلب خوانده ام . گفته اند مشکوک است به سرطان زا بودن ؛ انصاف حکم میکند که این را نفروشید به ملت ِ بی خبر !
فقط کم مانده بود یک عدد سیلی بخواباند زیر گوش بنده ... گفت : برو ... می خوای کار منو کساد کنی ؟! الآن اینایی که لوازم آرایش می فروشن هیچ کدوم سرطان زا نیستن فقط این سنگ مرداب ِ من سرطان زاست ؟! و در آخر هم یک خفه شو تحویلم داد و رفت ...

راستش حرفش عین ِ واقعیت بود . خب این لوازم آرایشی ها هم سرطان زا اند . اما ... مگر می شود این را به یک دختر ِ به خیال ِ خودش مدرن و شیک و با کلاس بگویی و از تو قبول کند ؟!
صبح ها که سوار می شوم با توجه به نوع آرایش بعضی دختر ها می فهمم که این یکی مثلا از ساعت 5 بیدار شده به بتونه کاری و این یکی که چند برابر آرایش کرده از ساعت چهار اما بعضی دختر ها کاملا سیاه و سفیدند .  اگر احیانا یک عدد دست فروش ِ لوازم آرایشی رد شود همه انگار که به تره بار رفته باشند از هر رنگ مداد و رژ و لاک یکی می خرند . بعد از چند دقیقه همان دختر های سیاه و سفید چند ساعت پیش را با قیافه های رنگی با کیفیت ِ فول اچ دی می بینی ...
بعد همین ها می روند بیرون و بچه های بسیج و گشت ارشادی ها می آیند و می گیرندشان ...
کسی هم نیست بگوید آهای برادران ِ دل سوز ِ بسیجی ؛ کار از یک جای دیگر می لنگد ... جان ِ مادرتان فروشندگان  مترو را دریابید ...
و بگذارید که نگویم گاهی در همین مترو های شلوغ ؛ آقایون وسط ِ خیل ِ خانوم ها دست فروشی میکنند ...

.

جدا از همه ی این ها ...
چرا کسی برای این همه ساعت ِ رفت و آمد ملت که بیکارند ؛ برنامه ای نمی ریزد ؟! پنج شش سال پیش یک کتاب های کارتونی بود که توی اتوبوس های خط واحد تهران می گذاشتند برای بچه ها . حالا همان ها را هم نمی گذارند .
آقا دمتان گرم ! اصلا به جان ِ شما من یکی ناراحت می شوم اگر شما خودتان را در زحمت بیندازید و بخواهید یک برنامه ی کتاب خوانی جور کنید .
اصلا همه ی این ها پیش کشتان ...
اما ... یک خواهش دارم ازتان ...
لطفا ... فکری کنید به حال ِ این دست فروش های مترو که تمام ِ تمرکز ما را گرفته اند و شما را هم از لحاظ مالیاتی دور زده اند ...

آقایون و خانوم های فعال ِ فرهنگی !
دستم به دامنتان ... شما یک کاری کنید ...
من تمام ِ درس هایم را در مترو می خوانم . امتحانات نزدیک است ... کاری نکنید ؛ می افتم هاااااا ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

یا فارج الهم و یا کاشف الغم ...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


معــجزه ؛

شآیــد مـــن باشم

که هنوز هم که هنوز است

سر ِ پا اَم ...


* روی پا ماندن ِ این برج کهن فلسفه دارد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


فکن لی شافعا الی الله یوم فقری و فاقتی

پس تو در روز نیازمندی و فلاکتم از پیشگاه خدا برای من وساطت نما...


 بی پناه بودم در این دنیا

تو اما ...

پناه شدی بر منِ تنها...

در آن دنیا

 که منم و ناله و آه

تو بیا  محشر و رو کن به خدا

پیش چشم همه ی ناس بگو

که منم ؛ 

حجت بر حق خدا

آمدم تا بکشم 

دست پر مهرم را

به سر دخترکم

بنده ی تنهای خدا ....


+ این نوشته یادگاری است از دارالاجابه ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


زندگی که بی تو و یادت بگذرد

عین ِ

مُردگی است ...


جنازه ای شده ام برای خودم :|


+ بخوانید !

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

آهــــــستان !

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



لابد الان در مشهد هزار هزار عاشق

نشسته اند زیر سایه حضرت ِ خورشید . . .

راستی مدینه چه خبر است ؟

م د ی ن ه . . .

آه ...

نگو مدینه ...

بگو آهستان ...

چه کنم مولا ؟! دل است دیگر ...

گیر کرده کنار ِ تو ... مانده در غم ِ تو ...

در هر غم و ماتمی

 روانه ی غم های تو می شود ...


به پا خیر مولای من ! به پا خیر

که از این پس

سیل اشک های فاطمه
را هیچ دستی

جز دست های تو

پاک نخواهد کرد . . .


به پا خیز برادر ِ نبی ... وصی ِ نبی ...

هنگامه ای در پیش داری

که دردش

هزار هزار برابر افزون است

از درد ِ فرق ِ شکسته ...

به پا خیز مولای من ...

که همین روز هاست

به محضرت بیایند و بگویند

همسرت را بگو

کمتر مویه کند در فراق پدرش که دیگر

آرام نگذاشته برایمان ...

این را میگویند تا که تو را

در خود ؛ بشکنند ...

تویی که اشک های فاطمه

قرارت را می برد ...

تویی که اشک های زهرا

لرزه می اندازد به شانه های ِ استوار تر از دماوندت ...

دیدی علی جان ؟!

دیدی به همین زودی یادشان رفت کلام پیامبر را

که فرمود : انا و علی ابوا هذه الامة ...

ببین این نابخردان را

که انقدر چشم ِ معرفت بینشان کور است که نفهمیده اند

یتیم شده اند بعد ِ نبی ...

که نفهمیده اند

اگر همه ی عالَم پا به پای دختر ِ رسول ِ عالَم

خون بگرید

این اندوه

تسکین نخواهد یافت ...

دیدی علی ِ من !؟ یادشان رفت نبی را ... مهرش را ... محبتش را ...

پس ؛ آماده شو ... که بعید است زین پس

سلامت کنند ... یا حتی ...

جوابی به سلامت دهند . . .


به پا خیز مولای من !

رسید وقت ِ تنهایی ...

زهرای ِ بعد ِ پدر را

دیگر مثل قبل نخواهی دید ...

دلت را خو بده به داغ دیدن . . .

که چیزی نمانده تا . . .

به آتش کشیدن ِ خانه ات ... به آتش کشیدن ِ قلبت ... به آتش کشیدن ِ دنیایت . . .



ابوتراب !

تو این جا روی این خاک ها

به سوگ ِ حضرت رسول نشسته ای و عده ای

که هوای ِ کوشک نشینی به سرشان زده

به سقیفه پناه برده اند

تا که به تاراج برند

اسلام ِ ولایی را که میراث نبی ست ...


تو این جا

داغدار ِ نبی هستی و عده ای

نشسته اند به تقسیم ِ حکومتی که جز

ولی ِ خدا

احدی بر آن شایسته نیست ...

نشسته اند

و می بُرند و

می دوزند و

عمارت ِ آینده ی تاریخ را

بر پایه ی خون پی ریزی می کنند ...

.

.

من میگویم

فاطمه هم رسول بود ...

خرده بر من نگیر ! می دانم که گفته اند محمد ( صلوة الله علیه و علی اهل بیته ) آخرین ِ رسول خداست ...

اما مگر هم او نبود که فاطمه را ؛ پاره ای می دانست از تن ِ خویش ؟

پس

وجود ِ فاطمه ؛ وجودی لا ینفک است از وجود حضرت ِ رسول !

من میگویم فاطمه هم رسول بود ...

رسالتش هم

شهادت بود بر حقانیت علی

ماندن بود به پای علی

سوختن بود برای علی . . .

من میگویم فاطمه

رسول بود و

رسالتش هم

عــاشقی !


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

313 ....

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۲ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


بعضی ها بآید به دنیا بیایند 

تا عده ای چون من

با دیدن زندگی شان

به خود بیایند ...


تولدت مبارک عزیز دل من ... شهریار دل من ...



پ.ن:

* شمار پست های وبلاگم رسید به 313 ...

مَولانا ... ادرکنا .. 


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

به خلسه می برد مرا حضور ناگهانی ات ...

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله 


امروز  فهمیدم

همیشه از غم نیست شکستگی دل ...

گاهی

دلتان زیر بار ِ هبوط ناگهانی بهــــجــت و سرور  می شکند  ...

بعد از شدت شوق و شعف

بغض میکنید ...

اشک می ریزید ... اشک می ریزید ... اشک می ریزید ...

و بعد در اوج گریه کردن ها

لبخند می زنید ...

می خندید ...

دیوانگی هم عجب عالمی دارد . . .     :)



+ عزیزی قدم بر چشم هایم گذاشت ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ..

  • پرواز ...