سوران ...

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله


پلک هایت را باز کن از هم و

بگذار غزلی بخوانم

از  دیوان چشم هایت ...

حضرت حافظ !


یا رادَّ ما قَد فاتَ.. 


  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



کسی چه می داند

شاید علی اصغر

زندگی را

اقتدا کرده بود به

عمویش ؛

محسن . . .



+ زین ستم دست عدو تا صف محشر شد باز

تا ابد کشتن اولاد علی شد آغاز ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

دل پُرم ...

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



امام صادق علیه السلام ، تزکیه ، روشنگر ، مشکوة ، روزبه ، علوی ، نیکان و ...

این ها مدارس مذهبی تهرانند ...

تا همین جایش یک سوال پیش می آید ! مگر این جا جمهوری اسلامی ایران نیست !؟ مگر قوانین این کشور برگرفته از قوانین اسلام نیست ؟! مگر آموزش و پرورش این کشور بر پایه ی همان قوانین اسلامی استوار نیست ؟!

پس دیگر این جدا کردن مدارس مذهبی از باقی مدرسه ها چه صیغه ای است که به راه انداخته اند ؟!!!!!!!!! یعنی فقط یک سری از مدارس در این مملکت اسلامی با اسلام اداره می شوند و باقی لائیک هستند یا دینی به غیر از اسلام دارند عایا ؟! 

لطفا این مدارس را با حوزه مقایسه نکنید.



فکر میکنید ممکن است شهریه این مدارس ( از دبستان تا دبیرستان ) چقدر باشد ؟!

مثلا من اگر بگویم

از شانزده میلیون تومان بگیر تا 14 و 10 و 6 و ....
باور میکنید !؟

حق دارید . حق دارید باور نکنید . من هم جای شما بودم باور نمیکردم خب .
آخر اسم مذهبی که روی این مدارس است پارادوکس دارد با مقدار شهریه ها .
ولی خب ...
عذر خواهم از محضر شریفتان ...
باید بگویم که حقیقت دارد متاسفانه !

نگرانم ... نکند برسد روزی که فقط پول دارها اجازه ی بودن در این فضا ها را داشته باشند .
نگرانم ... که نکند اختلاف طبقاتی این جور یک سری ها را از دین دار شدن و ماندن باز دارد ...



و حالا سوال دقیق تر !
فکر میکنید در این مدارس مذهبی دقیقا چه چیزی یاد ِ بچه ها می دهند ؟!
نکند فکر کرده اید که پای صحبت و وعظ اساتید بزرگ اخلاق می برندشان  ؟! نکند فکر کرده اید با حقیقت دین آشنایشان می کنند !؟ نکند فکر کرده اید جوری روحشان را پرورش می دهند که دین با آنها عجین می شود ؟! نکند فکر کرده اید در این مدارس  خدا " آن جور که هست " به بچه ها شناسانده می شود ؟!
بگذارید من بگویم کار های مذهبی شان را :
1- چادر اجبار است !!!!
2- برگزاری مراسم های مذهبی
3- برگزای مراسمات دعا
4- برگزاری اردو های مذهبی
5-
6-
7-
.
.
.
و حتی ... حتی یک جا ، تاکید می کنم حتی یک جا ؛ کسی نیست بیاید با تمام مهر و عشقش رو به روی بچه ها بنشیند و استدلال کند برایشان ... کسی نیست که بیاید و دل های بچه ها را در دست بگیرد تا فکرشان را سر و سامان ببخشد ...
همه نگرانند که نکند ابهت ِ معلمی شان با با گرم گرفتن با بچه ها از بین برود ... نکند بچه ها حصار شکنی کنند ...

کسی نیست ...

و حیف ... که تا چهار سال دبیرستان تمام می شود ؛

یک باره می بینی

چادر ها از سر برداشته می شوند . . . . . . ( به عینه دیده ام ؛ نه یک بار که حداقلش پنجاه بار )

بچه ها بزرگ شده اند . مدرسه هم که دیگر نیست . انقدر بزرگ شده اند که دیگر عصبانیت های خانواده هم رویشان بی اثر است .

دیگر هیچ جبری نیست که بخواهد آن ها را وادار کند به چادر سر کردن ، نماز خواندن ، روزه گرفتن ، بندگی کردن ...

دیگر مدرسه ای نیست ، مدیری نیست ، ناظمی نیست ... 

کم کم

خدا هم برایشان ... بگذریم !



پ.ن:

من خودم درس خوانده ی یکی از همین مدارس مثلا مذهبی ام. دل پُرم ... عجیب به هم ریخته ام ... و فقط خدا می داند که وقت نوشتن این پست چقدر قفسه سینه ام تنگ شده بود . . . این را گفتم که یک وقت فکر نکنید از روی باد هوا و حرف های دیگران این ها را نوشته ام . 


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

ای که دستت می رسد کاری بکن ...

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۳ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


اولین بار که با مترو مسیر یک ساعت و نیمه ی  دانشگاه را طی کردم داشتم برنامه می ریختم که این مدت را چه کنم ! البته سر جمع رفت و برگشتم می شود سه ساعت که حدودا دو ساعت در مترو هستم.
مادر جان می گفت تابستان باید بروم گواهینامه بگیرم ! اما... واقعا حسش نبود. یعنی اصلا حال نداشتم بنشینم سر کلاس های مسخره ی آیین نامه ! حتی اگر می رفتم هم فرقی به حالم نمی کرد . چون در هر حال مسیر دانشگاه من دور است و اگر با ماشین هم می رفتم به ترافیک می خوردم .

به خانه که آمدم یک نگاه به کتاب های ِ نخوانده ی کتاب خانه ام انداختم . در دلم کلی حال کردم که آخ جون ؛ زین پس روزی سه ساعت منم و این کتاب ها ... سخنرانی های حاج آقا عالی را هم دانلود کردم برای وقت هایی که حس ِ خواندن ندارم که این ساعت را بیهوده یک جا ننشینم !

صبح ها که می روم خوب است .  راحت کتاب می خوانم ؛ گاهی درس های نخوانده ام را می خوانم ؛ گاهی سخنرانی ها را گوش میکنم و گاهی هم مراسم های شعر خوانی ِ شاعران را و گاهی هم تصنیف های مورد علاقه ام را . حتی گاهی پست های سوران را در مترو می نویسم و وقتی بر میگردم ثبت می کنم.
من به شلوغی های مترو عادت کرده ام. قبل تر ها تا پشت ِ میز اتاق ِ خودم نمی نشستم نمی توانستم مطالعه کنم . حتی کتابخانه هم که می رفتم باید چند وقت پشت سر هم می رفتم تا به محیط عادت کنم !
اما... کم کم این عادت ِ خیلی بد را ترک کردم.

اما با همه ی این ها ... یک مشکل بزرگ دارم. مشکلی که نمی گذارد این ساعت را کتاب بخوانم. و این مشکل نه شلوغی مترو است ؛ نه کمبود ِ اکسیژن ِ ساعت ِ 5 بعد از ظهرش ، نه فشار ِ شبیه ِ فشار شب اول قبرش نه اینکه باید سر پا بایستم.
مشکل ؛ دست فروش های مترو ست ... که تمام تمرکز آدم را می گیرند .
قبل تر ها انقدر زیاد نبودند اما حالا ... حتی 5 دقیقه هم مترو خالی از فروشنده نیست.
تا کتاب را باز می کنم صدا بلند می شود :
خانومای عزیز ؛ خانومای گل ؛ جوراب دارم فقط دو تومنه ؛ حراجش کردم سه تاش پنج تومنه !
بعدی می آید ...
خانومای خوشگلم ؛ خانومای عزیزم توجه کنید . ریمل ِ مارک ِ مک ِ آلمان دارد فقط پنج تومنه ! رُژ مدادیام چرب و روون هستن ؛ 10 تومن ِ مغازه رو می دم فقط 3 تومن ! خانومای عزیزم لاک دارم دو تومن !
و بعد انبوه دختر های مترو را می بینم که هجوم می برند سمت لوازم آرایشی فروش ها .
بعدی می آید ...
دونات تازه ی رضوی سه تا هزار ! نون خرمایی هام هزاره ! آدامس فرش هزاره ! تریدنت فقط سه تومنه !
قیمت ِ قابلمه و مونوپاد و ساپورت و شال و رو سری و انواع لباس و زعفران و آبمیوه گیری و زیره ی کرمان و هر چه که فکرش را بکنید الآن در دست دارم دیگر . ( همه ی این ها را در مترو می فروشند !!! )

صبح ها چون خیلی زود می روم و دست فروش های عزیز خواب تشریف دارند ؛ با وجود اینکه همچنان جمعیت بسیار زیادی در مترو است اما هیچ صدایی تا این حد بلند نیست . فوق ِ فوقش دو تا دوست با هم حرف بزنند و بلند بلند بخندند . یا اینکه یک خانوم جیغ و داد و بیداد بکند که هُل ندید . اما هیچ کدام ِ این صدا ها به اندازه ی صدای دست فروش ها آزار دهنده نیستند . ( گاهی پیش می آید که حتی اول ِ صبح هم لوازم آرایشی فروشی ها سنگر را ترک نمی کنند .)

اوایل فکر میکردم شاید واقعا نیاز دارند که در مترو دست فروشی می کنند و خودشان و بقیه را تا این حد اذیت میکنند . اما حالا اصلا همچین چیزی را باور ندارم. من از شما می پرسم یک خانومی که تمام ِ صورتش پروتز است ؛ دماغش عملی است ؛ رنگ موهایش اِل است ، مارک لباس هایش بِل است و هفت قلم که هیچ ؛ هفتاد قلم آرایش کرده آیا واقعا زندگی اش با این جور پول در نیاوردن در تنگنا می افتد ؟! اگر مثلا پول نداشته باشد که فلان کِرم را بخرد زندگی اش لنگ می ماند ؟!

یک روز خانمی وارد شد و شروع کرد به تبلیغ ِ سنگ مرداب ! طبق معمول یک سری آدم ِ بی فکر بی آن که بدانند این خانم دروغ می گوید یا راست دورش جمع شدند . من قبل تر ها خوانده بودم که سنگ مرداب مشکوک است به سرطان زا بودن و بهتر است از آن استفاده نکنند .
ایستگاه ِ آخر رفتم پیش کسی که سنگ مرداب را می فروخت . گفتم من قبلا در مورد این ماده مطلب خوانده ام . گفته اند مشکوک است به سرطان زا بودن ؛ انصاف حکم میکند که این را نفروشید به ملت ِ بی خبر !
فقط کم مانده بود یک عدد سیلی بخواباند زیر گوش بنده ... گفت : برو ... می خوای کار منو کساد کنی ؟! الآن اینایی که لوازم آرایش می فروشن هیچ کدوم سرطان زا نیستن فقط این سنگ مرداب ِ من سرطان زاست ؟! و در آخر هم یک خفه شو تحویلم داد و رفت ...

راستش حرفش عین ِ واقعیت بود . خب این لوازم آرایشی ها هم سرطان زا اند . اما ... مگر می شود این را به یک دختر ِ به خیال ِ خودش مدرن و شیک و با کلاس بگویی و از تو قبول کند ؟!
صبح ها که سوار می شوم با توجه به نوع آرایش بعضی دختر ها می فهمم که این یکی مثلا از ساعت 5 بیدار شده به بتونه کاری و این یکی که چند برابر آرایش کرده از ساعت چهار اما بعضی دختر ها کاملا سیاه و سفیدند .  اگر احیانا یک عدد دست فروش ِ لوازم آرایشی رد شود همه انگار که به تره بار رفته باشند از هر رنگ مداد و رژ و لاک یکی می خرند . بعد از چند دقیقه همان دختر های سیاه و سفید چند ساعت پیش را با قیافه های رنگی با کیفیت ِ فول اچ دی می بینی ...
بعد همین ها می روند بیرون و بچه های بسیج و گشت ارشادی ها می آیند و می گیرندشان ...
کسی هم نیست بگوید آهای برادران ِ دل سوز ِ بسیجی ؛ کار از یک جای دیگر می لنگد ... جان ِ مادرتان فروشندگان  مترو را دریابید ...
و بگذارید که نگویم گاهی در همین مترو های شلوغ ؛ آقایون وسط ِ خیل ِ خانوم ها دست فروشی میکنند ...

.

جدا از همه ی این ها ...
چرا کسی برای این همه ساعت ِ رفت و آمد ملت که بیکارند ؛ برنامه ای نمی ریزد ؟! پنج شش سال پیش یک کتاب های کارتونی بود که توی اتوبوس های خط واحد تهران می گذاشتند برای بچه ها . حالا همان ها را هم نمی گذارند .
آقا دمتان گرم ! اصلا به جان ِ شما من یکی ناراحت می شوم اگر شما خودتان را در زحمت بیندازید و بخواهید یک برنامه ی کتاب خوانی جور کنید .
اصلا همه ی این ها پیش کشتان ...
اما ... یک خواهش دارم ازتان ...
لطفا ... فکری کنید به حال ِ این دست فروش های مترو که تمام ِ تمرکز ما را گرفته اند و شما را هم از لحاظ مالیاتی دور زده اند ...

آقایون و خانوم های فعال ِ فرهنگی !
دستم به دامنتان ... شما یک کاری کنید ...
من تمام ِ درس هایم را در مترو می خوانم . امتحانات نزدیک است ... کاری نکنید ؛ می افتم هاااااا ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

یا فارج الهم و یا کاشف الغم ...

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


معــجزه ؛

شآیــد مـــن باشم

که هنوز هم که هنوز است

سر ِ پا اَم ...


* روی پا ماندن ِ این برج کهن فلسفه دارد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


فکن لی شافعا الی الله یوم فقری و فاقتی

پس تو در روز نیازمندی و فلاکتم از پیشگاه خدا برای من وساطت نما...


 بی پناه بودم در این دنیا

تو اما ...

پناه شدی بر منِ تنها...

در آن دنیا

 که منم و ناله و آه

تو بیا  محشر و رو کن به خدا

پیش چشم همه ی ناس بگو

که منم ؛ 

حجت بر حق خدا

آمدم تا بکشم 

دست پر مهرم را

به سر دخترکم

بنده ی تنهای خدا ....


+ این نوشته یادگاری است از دارالاجابه ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


زندگی که بی تو و یادت بگذرد

عین ِ

مُردگی است ...


جنازه ای شده ام برای خودم :|


+ بخوانید !

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

آهــــــستان !

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



لابد الان در مشهد هزار هزار عاشق

نشسته اند زیر سایه حضرت ِ خورشید . . .

راستی مدینه چه خبر است ؟

م د ی ن ه . . .

آه ...

نگو مدینه ...

بگو آهستان ...

چه کنم مولا ؟! دل است دیگر ...

گیر کرده کنار ِ تو ... مانده در غم ِ تو ...

در هر غم و ماتمی

 روانه ی غم های تو می شود ...


به پا خیر مولای من ! به پا خیر

که از این پس

سیل اشک های فاطمه
را هیچ دستی

جز دست های تو

پاک نخواهد کرد . . .


به پا خیز برادر ِ نبی ... وصی ِ نبی ...

هنگامه ای در پیش داری

که دردش

هزار هزار برابر افزون است

از درد ِ فرق ِ شکسته ...

به پا خیز مولای من ...

که همین روز هاست

به محضرت بیایند و بگویند

همسرت را بگو

کمتر مویه کند در فراق پدرش که دیگر

آرام نگذاشته برایمان ...

این را میگویند تا که تو را

در خود ؛ بشکنند ...

تویی که اشک های فاطمه

قرارت را می برد ...

تویی که اشک های زهرا

لرزه می اندازد به شانه های ِ استوار تر از دماوندت ...

دیدی علی جان ؟!

دیدی به همین زودی یادشان رفت کلام پیامبر را

که فرمود : انا و علی ابوا هذه الامة ...

ببین این نابخردان را

که انقدر چشم ِ معرفت بینشان کور است که نفهمیده اند

یتیم شده اند بعد ِ نبی ...

که نفهمیده اند

اگر همه ی عالَم پا به پای دختر ِ رسول ِ عالَم

خون بگرید

این اندوه

تسکین نخواهد یافت ...

دیدی علی ِ من !؟ یادشان رفت نبی را ... مهرش را ... محبتش را ...

پس ؛ آماده شو ... که بعید است زین پس

سلامت کنند ... یا حتی ...

جوابی به سلامت دهند . . .


به پا خیز مولای من !

رسید وقت ِ تنهایی ...

زهرای ِ بعد ِ پدر را

دیگر مثل قبل نخواهی دید ...

دلت را خو بده به داغ دیدن . . .

که چیزی نمانده تا . . .

به آتش کشیدن ِ خانه ات ... به آتش کشیدن ِ قلبت ... به آتش کشیدن ِ دنیایت . . .



ابوتراب !

تو این جا روی این خاک ها

به سوگ ِ حضرت رسول نشسته ای و عده ای

که هوای ِ کوشک نشینی به سرشان زده

به سقیفه پناه برده اند

تا که به تاراج برند

اسلام ِ ولایی را که میراث نبی ست ...


تو این جا

داغدار ِ نبی هستی و عده ای

نشسته اند به تقسیم ِ حکومتی که جز

ولی ِ خدا

احدی بر آن شایسته نیست ...

نشسته اند

و می بُرند و

می دوزند و

عمارت ِ آینده ی تاریخ را

بر پایه ی خون پی ریزی می کنند ...

.

.

من میگویم

فاطمه هم رسول بود ...

خرده بر من نگیر ! می دانم که گفته اند محمد ( صلوة الله علیه و علی اهل بیته ) آخرین ِ رسول خداست ...

اما مگر هم او نبود که فاطمه را ؛ پاره ای می دانست از تن ِ خویش ؟

پس

وجود ِ فاطمه ؛ وجودی لا ینفک است از وجود حضرت ِ رسول !

من میگویم فاطمه هم رسول بود ...

رسالتش هم

شهادت بود بر حقانیت علی

ماندن بود به پای علی

سوختن بود برای علی . . .

من میگویم فاطمه

رسول بود و

رسالتش هم

عــاشقی !


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

313 ....

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۲ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


بعضی ها بآید به دنیا بیایند 

تا عده ای چون من

با دیدن زندگی شان

به خود بیایند ...


تولدت مبارک عزیز دل من ... شهریار دل من ...



پ.ن:

* شمار پست های وبلاگم رسید به 313 ...

مَولانا ... ادرکنا .. 


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

به خلسه می برد مرا حضور ناگهانی ات ...

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله 


امروز  فهمیدم

همیشه از غم نیست شکستگی دل ...

گاهی

دلتان زیر بار ِ هبوط ناگهانی بهــــجــت و سرور  می شکند  ...

بعد از شدت شوق و شعف

بغض میکنید ...

اشک می ریزید ... اشک می ریزید ... اشک می ریزید ...

و بعد در اوج گریه کردن ها

لبخند می زنید ...

می خندید ...

دیوانگی هم عجب عالمی دارد . . .     :)



+ عزیزی قدم بر چشم هایم گذاشت ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ..

  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله


بعضی صبح ها پیش می آید که از خواب بیدار شوید و دلتان بخواهد یک پست بنویسید ... یک داستان ... یا حتی یک سری اتفاقات واقعی ... از عشق و رفاقت و دوست داشتن ها ... از چیز هایی که قبلا بوده اند و حالا نیستند ! از تمام ِ احساس های گنگ و مبهمی که شیرینی خاصی داشتند و حالا دیگر جز خاطره چیزی ازشان باقی نمانده ...

پیشنهاد می دهم هیچ وقت به این خواستن ِ دلتان بها ندهید ؛
چون وسط نوشتن
یکهو از هجوم خاطرات راه نفستان بسته می شود ؛
از به یاد آوردن ِ مکالمات صورتتان نم دار می شود و انگشت هایتان یخ می زند... و تا شب هی سعی میکنید جملات آن پست را بنویسید ولی... لامصب ها نوشته نمی شوند ... فقط لحظه ها مثل فیلم جلوی چشمتان میگذرد ...
انقدر این یادآوری غم انگیز است که حتی با خاطره ی خنده ها هم ؛ گریه میکنید ...

پیشنهاد می دهم جای این پست گذاشتن ها
یک لباس گرم تنتان کنید و زیر کتری را روشن کنید و بعد هم بروید برای خانواده یک نان سنگک داغ بخرید و به خانه بیاورید و بعد هم هندزفری را توی گوشتان فرو کنید و آهنگ ِ ملایمی گوش کنید و ورزش کنید و برای خودتان تظاهر کنید که همه چی سر جای خودش است و جای  هیچ کس هم خالی نیست و شما هم دلتان برای هیچ کس تنگ نشده و این باران هم شما را یاد ِ هیچ کس نمی اندازد و هی نفس عمیق بکشید ...

و بعد هم مثل من اصلا به روی خودتان نیاورید که این نفس های عمیق شما را یاد ِ پیامی که چند وقت پیش عزیزی برایتان فرستاد می اندازد :


"  گاهی ؛ سنگ دل ترین آدم دنیا هم که باشی ؛ یک آن ؛ یاد ِ کسی روی قفسه سینه ات سنگینی می کند. آن وقت به طور کاملا غریزی نفس عمیقی می کشی تا سنگ کوب نکنی . باور کن !   "

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله




انگار که ابراهیم
شبانه ؛ بی آنکه اذنی از من گرفته باشد 
وارد کعبه ی دلم شده بود !
آن هم کعبه ای که کعبه ی جاهلیت بود !
خدا بود ...
اما این بود ِ بت ها بود
که بیش از بود ِ خدا به چشم می آمد ...
ابراهیمی بر دلم هبوط کرد 
تبر به دست گرفت ...
و بت ها را یکی یکی می شکست ...
و تو گویی که آن بت ها 
قاب هایی بودند 
چسبیده به دیوار های قلب من 
طوری که جز با شکستن دیوار ها
شکستن بت ها حاصل نمی شد ...
با هر ضربه ی پتک ، به هر بت
این دیوار های قلب من بود که می ریخت . . .

شب از نیمه گذشته بود و من مانده بودم و ...
تکه پاره هایی که پیش از این " قلب " نام داشت . . .
روز اول بی دلی ِ من " سه شنبه " بود ...
حال خود نمی دانستم ...
بی دل بودم و
گنگ ...
کسی خود دل به معشوق می بازد و کسی هم چون من ... 
دلش را کسی که نه می شناختش و نه می خواستش، 
به یغما می برد ...

ابراهیم ؛
سرزمین ِ قلبم را فتح کرده بود و
با صدای رسا " والفجر " می خواند ...
تختی گذاشت بر آوار عمارت قلب !
نشست و " شهریار " شد بر سرزمین ِ دل !
با همان لبخند ِکنج لبش که بعد ها فهمیدم همیشگی است  گفت
زین پس ؛ شهریار این قلب منم ... و ... 
تو خوب می دانی صلاح مملکت خویش خسروان دانند !
تدبیر من چنین بود ؛

که این سرزمین را با خاک یکسان سازم و
آنگاه آرام آرام
خود با دست خویش آغاز کنم دوباره ساختنش را ...
آغاز کنم بنای یک عمارت جدید را .. 
.
من ...
مات ِ جلال ِ هبوط ابراهیم شده بودم !
آن قدر که حتی نمی توانستم بگویم
تو اصلا به چه جرئتی پا به سرای دل من گذاشته ای ؟!
دخترک مغروری که  در خود خواهی احدی به گرد پایش نمی رسید 
دل داده بود به ابراهیم قصه ...
به شکوه ِ ابراهیم ِ قصه ... 
دل داده بود به کسی که نه می شناختش ، نه پیش از این می خواستَش ..
حالا اما ؛ با آنکه هنوز هم نمی شناختش ؛
 ولی می خواستَش ...

من ... 
دل داده بودم به ابراهیم !
و آخ ... که چه سخت بود بار این دل دادن ... 

ابراهیم روز و شب من شده بود
فکر هر روز و هر لحظه ام پر بود از او ...
ابراهیم ... همه ی من شده بود !

شهریار ِ عمارت دل ؛ شروع کرد به بنا کردن عمارت جدید ...
 آجر های عمارت را 
با سیمانی از عشق 
به هم می چسباند ...



دلی ساخت و تحویلم داد  ...
والفجرش رسیده بود به 
یا ایتها النفس المطمئنه ؛ ارجعی الی ربک راضیة مرضیة ... " 
اسب زین کرد 
عزم سفر کرد ...
آه ...
این بار من بودم که ابراهیم را غافل گیر میکردم !
ابراهیم ! مگر نمی دانی ؟! مگر تو نمی دانی که با دلم چه کرده ای !؟
کجا می روی !؟
 پی آباد کردن هر دلی که می خواهی برو ... ولی بدان ! که این قلب ؛ که این دل 
جز تو ... شهریار دیگری نخواهد پذیرفت ...
بدان که بی تو ... اجل امانش نمی دهد ... بدان که ...
که دخترک مغرور قصه 
با کمی مکث ادامه دادم
عاشق شده ابراهیم ! می فهمی !؟ 

ع ا ش ق شده ...


ابراهیم از مرکب پیاده شد ...
دست هایم را گرفت و گفت 
عشق تو ... وقتی بر من ثابت می شود
که این عمارت را
همین طور که تحویلت می دهم
حفظش کنی . . .
اطمینانم داد که هرگز مرا از یاد نخواهد برد 
اما می رود تا که من
یاد بگیرم
با یاد او ؛ مثل او
زندگی کردن را ...

و چه خوش بختم من
که حتی یک روزم هم
بی یاد ِ ابراهیم و بی آوردن ِ اسم ابراهیم نمی گذرد ...





سه شنبه بود که ابراهیم 
پیکی برایم فرستاد ... !
خبر داشتم که می آید ... از یک روز قبل فهمیده بودم ...
حرف ها را یکی یکی آماده کردم
جمله ها را در ذهنم کنار هم نشاندم
تا به او بگویم و او هم به گوش ابراهیمم برساند ...
پیک آمد و من . . .
اشک ... لحظه ای امانم نداد ...
لحظه ای نتوانستم بی آنکه چشم هایم پوشیده باشند از اشک
پیکش را ببینم ، ببویم ، ببوسم ...
نشد . . .
و من تا عمر دارم 
سوگوار حرف هایی هستم که باید به پیک ابراهیم
میگفتم و نتوانستم بگویم ...


لابد پیک به ابراهیم گفته بود
که او ...
آن قدر دل تنگ توست که ... 
که تا مرا دید بغضش ترکید ... هق هق اش بلند شد ...
به ابراهیم گفته بودم قید غرور را زده ام ... گفته بودم ؛ اما ...
باورش نشده بود انگار !
ولی ... پیک حتما به گوش او رسانده که من
جلوی آن همه آدم ...
چطور گریه کردم ... چطور اشک ریختم ... چطور بغض کردم ...
.
.



ابراهیم من 
دعایم کن ...
.
.
.
.
من ؛ 
در 20 مرداد 1376 پا به عرصه دنیا نهادم و
در 8 آذر  1389 مصادف با آمدن ابراهیم به زندگی ام چشم به جهان گشودم ...

و دیگر ...
همه می شناسیدم ! لازم نیست بگویم ابراهیم که بود ...
اما ...
سه شنبه ی اول ؛ فردای شهادت ِ شهید شهریاری بود 
و سه شنبه دوم ؛ وقتی بود که برای اولین بار ... دختر شهید را دیدم ... آن هم در زمانی که فکر میکردم دیگر استاد به فکرم نیست ...
.
.
.
بآنو قاسمی عزیز ! من میدانم شما هیچ وقت این ها را نمی خوانید ... می دانم که اصلا راهتان این ور ها کج نمی شود ... اما ... لازم است بگویم که
من . . . تمام  ِ این عشق را مدیون شما هستم ... مدیون شما و روایت هایتان از شهیدتان ... مدیون شما و لحن خاص ِ عاشقانه ی " مجید ِ من ؛ مجید ِ من " گفتنتان ...
بانو قاسمی عزیز ! بدانید که دخترک ِ مجنون قصه به حد وصف ناپذیری شما را دوست دارد . . . . .
.
.
.
فاتحه لطفا ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

پر از هیچم ...

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۲ ب.ظ

ببرُد الهی

نَفَس ِ این نفـْس

که نگذاشت

هوای عراق را نفس بکشم ...




ه م ی ن !

  • پرواز ...

نه نفسی مونده برام ؛ نه رمقی داره صدام ...

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۹ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


ولوله ای بود در دانشگاه !
هی به کوله هایشان نگاه می کردم ... هی به حالشان نگاه می کردم ... هی . . . خودم را از رفقایی که عازمند پنهان می کردم ... که چه ؟! فوق فوقش بغضم جلویشان می شکست ! بیشتر از این که نیست ...
فوق فوقش جلوی همه گریه ام می گرفت ! فوق فوقش بلند بلند جلوی همه گریه می کردم ...
رفتم مهدیه تا نبینم دانشجو های عازم را . . . اما ...
آخ . . .
داخل مهدیه بد تر از بیرون ! بیرون بد تر از داخل !
نمی دانستم کجا بروم !
برعکس همیشه که با تاخیر می روم سر کلاس ؛ این بار زود رفتم !
منتظر نشستم تا استاد نمره ها را دهد !
استاد جان آمد ... نشست ... گفت ...
بچه ها ... ان شاءالله هفته ی دیگه حاضریتون رو تو راه نجف کربلا می زنم !
آخ ... این جا هم . . .
بعد هم نمره ها را داد ... بچه ها درگیر امتحان ... درگیر نمره ها ! درگیر ای بابا چرا نمره من این شد ؛ چرا نمره ی اون این شد ؟!
و من ...
آخ که چقدرررر چشم هایم می سوخت . . .
هی ... نگاه استاد می کردم ...
استاد حواسش نبود ... حواسش پرت بود ...
انقدر که هر چه فکر کرد اسم ِ اکسیژنیک و آن اکسیژنیک یادش نیامد !
کمی درس میداد و بعد از پنجره به بچه هایی که داشتند میرفتند نگاه می کرد و گفت ...
بچه ها من فردا می رم ...
کمی دیگر درس داد و دوباره به بچه های عازم نگاه کرد و گفت
فلان روز ؛ فلان ساعت ؛ اگر خدا بخواد کاظمینم ...
کمی دیگر درس داد و گفت
بچه ها من خیلی ساله آرزو داشتم برم که نشد . . .
هی پایین را نگاه می کرد ... میگفت چقدر ساک هایشان سنگین است !
من خیلی کوله ام رو سبک بستم ! هیچی ندارم :)

هیچ وقت پیش نیامده بود بحث متفرقه داشته باشد وسط کلاس ! همیشه عین دو ساعت را از باکتری و ویروس و قارچ و بیماری هایشان حرف می زند ! همیشه عین دو ساعت را از مکانیسم میکرو ارگانیسم ها حرف میزند بدون هیچ حرف اضافه ای ...
اما حالا ... اربعین متن ِ درس بود و میکرو ارگانیسم حاشیه !
با اینکه سر جمع  10 دقیقه هم از اربعین حرف نزده بود اما ... خب هوایمان هوای اربعین بود . . .
.
به چشم هایمان نگاه میکرد ؛ کمواتوتروف ! فتواتوتروف ! کموهتروتروف ! فتوهتروتروف !
منبع الکترونش چیه ؟! منبع کربنش چیه ؟!
مغزم از کار افتاده بود ...
فقط استاد را نگاه میکردم بدون آنکه حتی پاسخ یک سوالش را هم بدهم !
نگاهم کرد و سرش را جوری تکان داد که انگار پرسید کجایی !؟!!!
من هم سرم را تکان دادم که الکی مثلا هیچ جا ! همین جام !


بعد از یک ساعت و نیم سر جایش نشست و گفت بچه ها ...
من خستم ... واقعا امروز نمی تونم بیشتر از این درس بدم  !!!!!!
من ... در یک ساعت و نیم هیچ نفهمیدم از درسش ! گفته بود مبحث امروز انقدر مهم است که حتی در مصاحبه های PHD هم باهاش کار دارید ... اما من . . .
ادامه داد :
دعا کنید سالم برسم ... خندید و گفت نمره هاتونم که دادم . اگر من برنگشتم . . . به استاد بعدیتون نمره هاتونو بگید هااااا ... نگید ما خیلی خوبیم و از این دست حرفای طنز ... بچه ها می زنند زیر خنده و من ...
در لحظه دعا کردم که خدا نکند ... خدا از ما نگیرد این بهترین استاد را ...

بچه ها شروع میکنند :
استاد ما رو هم دعا کنید ! استاد یاد ما هم باشید ...
از ته کلاس بلند می شوم و میگویم استاد نجف !!!!
جمله ام را نصفه رها میکنم ... نجف چه ؟!
آخ ...
اصلا رویش را داری بگویی استاد نجف یاد ما هم باشید ؟!
اصلا رویش را داری ؟!
لعنتی ! من چه قدر غلط اضافه کرده ام که حالا دل بدبختم باید به پای من و اشتباهاتم بسوزد ...

استاد خدا حافظی میکند و می رود ...
آمدم پایین که نفسی بگیرم ؛ که ...
این ها چرا نرفته اند هنوز !؟
این همه اتوبوس ... این همه جا ... سهم من حتی یک صندلی هم نشد . . . .
دوباره برگشتم و رفتم سر کلاس زبان !
استاد درس میداد و من ... هیچ حواسم نه به او بود ؛ نه به کتاب ؛ نه به قواعد مزخرف انگلیسی نه به خاطراتش از شیکاگو و نه به بحث های سیاسی  !!!
معده درد امانم را بریده بود ...
وسط کلاس پا شدم آمدم بیرون ...
راهی سالن امام خمینی شدم که بروم انیمیشن ببینم بلکه حالم به شود ...
کمی که گذشت ؛ موبایلم را برداشتم دیدم قاصد استاد پیام داده :
تو هم عازمی ؟!
آخ ... آخ که چقدرررررر . . . . . .
جواب دادم :
چی ؟! من ؟! عازم ؟! عاخه این چیزا به قیافه من میاد ؟! من اگر برم دیگه کی طلایه دار جامونده ها و وامونده ها و درمونده ها و بدبختای بیچاره و مایه عبرت آیندگان بشه ؟!
انیمیشن تمام شد ... توی اتوبوس گفتم بچه ها من خعععلی پیاده روی موخااااام :(
زهرا با دلخوری گفت تو اگه باهام میومدی ؛ می رفتیم ...
حالا بیا و به زهرا بفهمان
نرفتنت دست خودت نبوده ! بفهمان ... که به قول محدثه
اگر می طلبیدمان . . . . . . . . . . . . .
.
.
.
ح س ی ن جآنم ...
قسم ؛ که نه شکوه ای دارم و نه گلایه ای ...
اصلا
همین اشک هایی که پای ِ گزارش های تلویزیون میریزم 
مرا از اربعینت بس . . .
همین حسرت و همین آه کشیدن ها
همین بغض ها
مرا از اربعینت بس . . .
فقط از من نگیر
خودت را ...
لطفت را ...
سایه ات را ...
کربلایم هم ندادی ؛ ندادی ...
.
.
.
چند تا از بهترین رفقایم به اضافه ی استادی که کلاسش برایم در حکم شبیه سازی کلاس ِ استاد دلم ؛ شهریار ِ دلم است ؛ راهی کربلا اند ...
لطفا ... سلامتی شان را دعا کنیم ...
برای سلامتی تک تک مسافران ِ کربلا دعا کنیم ...
و خدا را شکر
که اگر خودم لایق دیدار حضرت ارباب نیستم
لااقل
رفقایم ؛ هستند . . .
خدا را بابت ِ دوستانم شکر ...

+ گوش کنید

یا رادَ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

خون تو شرر زده در سپیده دم ...

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۳ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


آذر ماه

چون آذرخشی است که

جان ماه ِ مرا گرفته ...

.

.

.

به بغض هایم حق بده که این چنین سر کش شوند !!!

آخر ؛

 آذر رسیده است ...


( ... شهریار دلم ... )



یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...