سوران ...

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی کلام زندگی کنیم ...

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله

راهنمایی بودم که سلیقه ی موسیقیایی ام تغییر کرد. پیش از آن دوران یک سنتی گوش کـُن ِ اصیل بودم . خواننده ی مورد علاقه ام هم سالار عقیلی بود . تمام ترانه هایش دیگر حفظم شده بود. شهرام ناظری را هم دوست داشتم. بالاخص  وقتی کردی می خواند . با آن که نمی فهمیدم چه میگوید ؛ اما حس ِ جاری در آهنگ های کردی اش بیشتر از آهنگ هایی است که به فارسی خوانده . شاید به این خاطر که کردی زبان مادری اش است.
سوم راهنمایی بودم که دیدم این آهنگ ها دیگر حوصله سر بر شده اند . نه آن که بگویم صدای خواننده حوصله سر بر شده ؛ نه ! خود آهنگ ها حوصله سر بر شده بودند. متن هایشان . نت هایی که روی شان ؛ ترانه گذاشته بودند و با شنیدن شان ناخودآگاه یاد ِ همان ترانه قدیمی می افتادم . من دلم می خواست یک عالمه نُت ؛ بک گراند حرف های خودم شود. حرف های خود خودم . نه یک خواننده که اصلا نمی دانستم در چه حالی ترانه اش را خوانده . اصلا برای که خوانده.
من دلم میخواست یک عالمه نــت بک گراند شود تا من برای مخاطب خودم حرف بزنم.
فکر نکنید دوست داشتم خواننده شوم ها . نه ! هیچ علاقه ای نداشتم. همان طور که هیچ وقت دلم نخواسته ساز بزنم . میخواهم بگویم دنبال آهنگ هایی بودم که هر چقدر هم که گوش شان کنی باز هم تکراری نمی شوند .
سوم راهنمایی بودم که کشیده شدم به سمت آهنگ های بی کلام.درست یادم نمی آید از چه آهنگی به بعد ؛ اما به این نتیجه رسیدم که بی کلام را بیشتر می پسندم. آهنگ های ونجلیس ، لاو استوری ِ ریچارد کلایدرمن ، ویولون های نیکوز و یک عالمه آهنگ دیگر که اصلا نمی دانم موزیسین هایشان چه کسی بود ؛ را گوش میدادم.
حس خوبی بود. لااقل یک نفر مدام  توی گوشم حرف های تکراری نمی زد. گوش ما آدم ها پر است از حرف های تکراری . از ترانه های تکراری . از قصه های تکراری و معلوم نیست کی می خواهیم از سر این همه تکرار دست برداریم ؟
آهنگ ها را هزاران بار گوش داده ام . هنوز هم که هنوز است لاو استوری ریچارد کلایدرمن را گوش میکنم.بعد این همه سال عجیب است که تکراری نمی شوند . تکراری نمی شوند چون من هر بار با یک حال گوش میکنم. یک روز آهنگ را بک گراند میکنم برای زدن حرف های خوشایند و گاه هم برای زدن حرف های غمبار . در واقع این من هستم که ترانه می گویم ، ترانه می خوانم آن هم هر ترانه ای که خودم دلم بخواهد . منتهی با یک زمینه ی خوب و پخته .

.

این روز ها به افکارم فکر میکنم. به ایده هایم . به نوشته هایم . حتی به درس هایم .
باید دست بردارم از تکرار. من آدم تکرار نیستم. آدم تکرار هم نخواهم شد.
میدانی ؟ به نظر من فردی می تواند ادعا کند که دنیای افکارش دنیای با ارزشی است ؛ که اهل تکراری فکر کردن و تکراری حرف زدن نباشد.
اگر کسی چنین ادعایی کرد ؛ باید دید چه کسانی بر مبنای ِ افکار او ؛ دارای فکر شده اند .
می خواهم بگویم کسی می آید ؛ یک ایدئولوژی می دهد و این ایدئولوژی در واقع تبدیل می شود به زمینی برای کشت ِ ایده های دیگر برای آن ها که کم تجربه تر اند . درست مثل همان نُت های بک گراند که خودمان روی شان ترانه می سازیم.
فکرتان را بی کلام کنید . تبدیلش کنید به یک زمین حاصل خیز کشاورزی.
افکارتان را قوی پای ریزی کنید انقدر که بعد ها یک سری ها بیایند و بگویند کار کردن روی این زمین ؛ محصول خوبی خواهد داد چرا که صاحبش خوب به آن رسیده . خوب مراقبش بوده . انقدر که بعد ها که شما دستتان از زندگی کوتاه است ؛ عده ای بیایند و دست افکارتان را بگیرند و آن را پیش ببرند .
این تنها راه است برای زنده ماندن در همه ی تاریخ ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله


خاطرت هست که چه نوشته بودم ؟

"  قرارمان راس ِ ساعت باران

   زیر  ِ باران ...  "


پس چرا نیامدی حضرت باران ؟

.

داروگ !
آهسته میگویمت !
بیم ِ فراموشی اش را دارم ...

نغمه ساز کن کنار خانه اش
شاید باران به خاطرش آمد ...
شاید من هم ...

یا رادَّ ما قَد فات َ ...
  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


ربنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا ...



+ حواست هست که من این روز ها

اصلا

حواسم نیست ؟؟


ببخش مرا ... ببخش ...



پ.ن:

یک وقت هایی فکر میکنم اصلا این دو آیه آخر سوره بقره آمده برای امثال من. که هی به ریسمان شان چنگ بزنیم و برویم در خانه خدا و پشت سر هم بخوانیم شان ... زار بزنیم شان ... 


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

روز ابهت !

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله

1. کل دیشب بابا را التماس کردم که امروز ببردَم دانشگاه.یک وقت هایی درست از اول صبح احساس حالت تهوع دارم نسبت به مترو. انقدر که دارم هر روزم را داخل این قوطی ِ دراز ِ خسته کننده ی کم اکسیژن می گذرانم.
تمام بزرگراه به قول بچه ها برادران ِ " لایق " ارتشی ایستاده بودند . با موتور ها و با ماشین هایشان . خدا می داند چقدر نظم ارتشی ها را دوست دارم. خیلی منظمند و این نظم را به تمام خانواده شان هم انتقال می دهند ...
برای هزارمین بار به بابا گفتم کاش نظامی بودی بابا ! و بابا برای هزارمین بار دوباره پاسخم داد :
اون وقت شیش ماه یه بارم فرصت نمی کردیم ببینیم همدیگرو ...
به 93 فکر کردم ؛ به 94 ... به همه ی دیدن های نصفه نیمه مان . امروز صبح بغضی تا مرز ترکیدن رفت ؛ اما...
بگذریم !


2. رژه روز ارتش درست کمی آن طرف تر از دانشگاه ما بود.من همیشه ی خدا عاشق رژه بوده ام. عاشق این همه نظم. این همه مثل هم بودن . این همه پشت هم را داشتن . عجیب شیفته ی این مانور قدرتم من ... از بچگی هم همین بودم ها.
نشسته بودیم در محفل ادبی و دور هم شعر می خواندیم .
میدانم که خیلی کلیشه است ؛ اما ...
این بار خودم حسش کردم ! همین که امنیت امروزمان را مدیون عده ای هستیم را می گویم ...
ما نشسته بودیم و غزل می خواندیم از معشوق و می و عشق ؛ عده ای با همان عشق ِ ستوده شده در همه ی غزل های ما بیرون دانشگاه ایستاده بودند پشت ِ ما ؛ تا ما راحت تر از عشق به معشوقمان بگوییم !
خانم ها و آقایان ِ شاعر یکی یکی شعر می خواندند و همه " احسنت " گویان غرق در اشعار بودند و من تمام فکرم این بود که آن بیرون هم دارند یکی یکی شعر می خوانند . غزل می خوانند . عاشقانه پشت سر هم ردیف می کنند . منتهی نمی دانم چرا برایشان کف نمی زنیم . یا چرا برای سلامتی شان دعا نمی کنیم . یا چرا یک وقت هایی بعد از نماز همیشه خوب بودن حال و روحیه ی برادران لایق را آرزو نمی کنیم ...


3.داداش عباس ... من دلم  تنگ شده ... فاجعه را می فهمی ؟؟ اوج دل تنگی و این حال مرا می فهمی ؟؟؟

( تمام بهانه ی این پست تو بودی ؛ میدانی که ؟ )



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

مرور !

جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


1.
امروز سه بار زنگ زد. با یک صدای نگران !
+ همراه ِ خانم ِ فروزان ؟
- نه خانم ؛ اشتباه گرفتید ...

بار دوم هم به همین منوال.
بار سوم گفتم : خانم امروز سه بار زنگ زدید . عرض کردم که اشتباه گرفتید .


+ لحنم اصلا لحن بدی نبود. عصبانی و بی حوصله هم نبودم. فقط می خواستم بگویم هر دو بار قبلی هم مرا گرفته بود و بیش از این سراغ این خانم فروزان را از من نگیرد .
لحنش نگران تر شد . گفت :
ببخشید خانم. دخترم از صبح رفته بیرون. گفت می ره مهمونی. این شماره رو بهم داده . ولی اشتباهه . نگرانشم که زنگ می زنم.

الآن ساعت حوالی 11 شب است .کل درس هایم مانده اند و هیچ کاری انجام نداده ام ؛ اما دارم به مادر نگران چشم به راه دخترش فکر میکنم. به خانم فروزان ! و همه ش توی ذهن خودم خدا خدا می کنم که خانم فروزان ساختگی نباشد . دروغین نباشد . خدا خدا میکنم الآن دخترک درست رو به روی مادر نگرانش نشسته باشد .


2.
توی جاده بودم. موبایلم خوب آنتن نمیداد. از این که صدا قطع و وصل شود بیزارم و برای همین هم هیچ وقت مکالمه های بین جاده ای را طولانی نمیکنم. یعنی از وقتی که یادم است هیچ وقت پشت تلفن طولانی صحبت نکرده ام. مگر اینکه طرف مقابلم صحبت کرده باشد و من مدام " اوهوم " " آهان " " آره " " نه " " چرا " تحویلش داده باشم ...
نمی دانم چرا اصلا برعکس ِ همه با این تلفنی صحبت کردن حال نمیکنم ! بگذریم.
 موبایلم زنگ زد. جواب دادم. یک دختر سلام داد. نمی شناختمش. سرد جواب سلامش را دادم و ادامه دادم : " ببخشید به جا نمیارم ". گفت منم شما رو نمی شناسم فقط میشه باهاتون حرف بزنم ؟ میشه درددل کنم ؟
موبایلم آنتن نمی داد. قطع شد . من زنگ نزدم . او هم دیگر زنگ نزد ...
امروز به این نتیجه رسیده ام که اشتباه کردم آن سال زنگ نزدم. اشتباه کردم چون ممکن است آن دختر تنها به جای حرف زدن با من ؛ با یک نامرد ِ سوءاستفاده گر صحبت کرده باشد . ممکن است ... ممکن است ... ممکن است ...*
هزار ممکن است توی ذهنم ساختم. اما آن لحظه ؛ عقلم دستور محافظه کاری می داد . شاید هم درست بوده ؛ نمی دانم ...



3.
 از یک قدم زدن طولانی فارغ شده بودم و برای کمی رفع خستگی توی آلاچیق نشستم. دیدم صدای داد و بیداد یک دختر می آید. همه برگشتند سمت دخترک. من هم ... یک پسربچه موبایل و اسپیکرش را برداشته بود . مسخره بود برایم اینکه دنبال پسرک نمی دوید تا وسایلش را پس بگیرد و فقط جیغ می کشید. یک دختر به آن بزرگی ؛ شده بود بازیچه ی دست یک پسر بچه ! از این که دختر ها خودشان را کم فرض کنند بیزارم. از این که خودشان را در برابر پسر ها ضعیف بدانند متنفرم.
همه فکر میکردن پسر بچه دزدی کرده . من هم ...
اما کسی جلو نمی رفت. حالم از این همه بی تفاوتی نسبت به هم ؛ به هم می خورد.
بلند شدم. رفتم جلوی پسرک را گرفتم. اخم هایم را گره کردم و با عصبانیت تمام گفتم وسایلش رو بده به من . بیچاره انقدر گرخید که بی حرکت یک جا ایستاد. وسایل را به من داد . قدم زنان تا پیش دختر رفتم . بدون کلمه ای حرف وسایلش را بهش برگرداندم .دخترک ماتش برده بود . بهار بود . باران می بارید و مرا دل ِ دل کندن از قدم زدن نبود . خیلی آرام دوباره شروع کردم به قدم زدن . شاید یک ربع گذشت . دخترک آمد .
بدون سلام بدون هیچ مقدمه ای گفت : داداشم بود اون.
تعجب کردم . گفتم ببخشید . نمی دونستم. فکر میکردم ..... نگذاشت جمله ام را تمام کنم .
گفت : ممنون به هر حال .
لبخند سردی تحویل دادم و راهم را ادامه دادم. دخترک هم همراهم !!!!!!!!!!!!
گفت اسمم نیلوفره . اسم شما ؟ اسمم را گفتم.
زل زده بودم به زمین و از قدم زدن نمی ایستادم . او هم مثل من . صدای پاشنه ی کفشش تمام آرامش مرا به هم زده بود ... دوباره بدون مقدمه گفت : داداشم میدونه با پسر همسایه دوست بودم. ازم آتو داره . هیچ کاری نمی تونم بکنم . به بابام میگه . اگر بگه بابام می کشم ...
اعتمادش به یک غریبه ی مجهولی مثل من ؛ شگفت زده ام کرد.
گفتم خسته شدم من ..
گفت: بشینیم . من با نشسته حرف زدن راحت ترم.
این یعنی قصد داشت حرف بزند. یادم می آید امتحان دینی داشتم و طبق معمول هیچی نخوانده بودم. یادم می آید غروب جمعه بود . یادم می آید هوا به طرز عجیب و غریبی دلگیر بود ...
ساعت دستم نبود. اما شاید 3 ساعت بیشتر حرف زدیم . بیشتر او برای من و کمتر من برای او .نیلوفر از خودش ، از پدرش ، مادرش ، برادرش ، دوست پسرش ، رفقایش از همه حرف زد.  من از خودم هیچ نگفتم. فقط مناسب حال او حرف زدم. نیلوفر گریه می کرد. یک جور ِ خواستنی هم گریه می کرد ...
وقت خداحافظی ؛ نیلوفر سبک شده بود و من... سنگین ! گلویم را پر بغض کرده بود . حالم را خراب ...



4.
این حجم گسترده ی نگرانی پدر و مادر ؛ اصلا با این حجم تنهایی ِ بچه های ِ نسل من جور در نمی آید . دهه هفتادی ها ؛ یک جور عجیب و غریبی ؛ غریب اند ... بیشتر از همه با خودشان غریبه اند . دهه هفتادی های خراب احوال را اگر یک جایی دیدید ؛ دست دراز کنید سمتشان . باور کنید بیشتر از هر کسی نیازمند کمک کردن اند ...
نسل من ؛ نسل آشفته احوالی است ...  در مورد دهه هفتادی ها ضرب المثل " ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است " عجیب صادق است ...


*می دانی ؟ عاقبت یک روز این همه " ممکن است ... " که در مورد مسئله های گذشته در ذهنم می سازم ؛ مرا دیوانه خواهند کرد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

لیلة الرغائب ..

پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۱۱ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


من
در اوج جوانی
انقدر
از آرزو تهی شده ام که
لیلة الرغائب امسال
سکوت ؛ سجاده ام را پر خواهد کرد ...


میگویم خدا !
نمی شود یک روز
دل از بنده خوب هایت بکنی
بیایی پیش من
جلویم بایستی و خیلی بی هوا
آغوشت را برایم باز کنی ؟

آن قدر گریه های نکرده روی دستم مانده
که حد و حساب ندارد ...
آن قدر حرف های نگفته و گره های بغض وا نشده در گلو دارم
که انتها ندارد ...

خدایا اصلا می شود کمی دنیا تعطیل شود ؟
بعد مرا به کنار خودت بخوانی
کمی با هم نسکافه بخوریم
کمی با هم حرف بزنیم
کمی با هم گریه کنیم ..
به خودت قسم
نفس کم آورده ام ! ...


نه این که فکر کنی مشکلی هست ها .
نه ..
مشکل دقیقا خود خود خودم هستم ...
که نمی سازم با خودم ! با دلم ! با دنیایم ...
که آرام نمی گیریم... قرار نمی یابم و روز به روز
بیشتر وا می روم ...
بیشتر خم می شوم ...
بیشتر ... بغض می خورم ...


خدایا هر کس امشب از تو چیزی می خواهد ..
من اما ...
امشب می خواهم ظرف خالی ِ زندگی ِ دنیایم را بیاورم جلویت بگذارم و بگویم
همین قدر که می دانی و می بینی تهی ام  ...
می خواهم بگویم
رسیده ام به نقطه ای که حـــتـــی
تهی ام از خواستن هم ...
یادت می آید ؟ آن روز ها که می خواندم " اعجز الناس من عجز عن الدعا " چه قدر تعجب می کردم ؛ از اینکه مگر ممکن است کسی از دعا کردن عاجز باشد ؟
حالا خودم گرفتارش آمدم . حالا خودم عـــــآجــــز شده ام ؛ خدا ...
خدای من !
عاجز ترین بنده ات ؛ نشسته به انتظار معجزه ...
خودم را توان ِ نجات خویشتنم نبود ... تو را اما هست ...
پس نگذار بیش از این وا بروم ... بیش از این دور شوم از تو و از آسمان ِ تو ...

دعا بلد نیستم که بخوانم. اصلا یادم رفته از تو چطور " می خواستم " ... یادم رفته ...
می شود امشب خودت خطبه ی 227 مولا را از زبان من بشنوی ؟ از این زبان ِ در غلاف ِ سکوت مانده ی من ؟

خدایا ! اگر برای خواستن درمانده شوم ، یا راه پرسیدن را ندانم ، تو مرا به اصلاح کارم راهنمایی فرما و جانم را به آنچه مایه ی رستگاری من است هدایت کن ، که چنین کاری از راهنمایی های تو بدور و از کفایت های تو ناشناخته نیست . خدایا ! مرا با بخشش خود بپذیر ، و با عدل خویش با من رفتار مکن ...




خدا جآن ...
من هنوز همان دخترک ِ احساساتی ِ دیوانه ی ِ کم تحمل ِ شکننده ی ِ همان سال ها ام.
تو هم هنوز همان خدای ِ احساساتی ِ مهربان ِ لبخند به لبِ همیشه منتظر ِ منی ؛ نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


یا رادّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

رب ارحم ... رب ارحم ..

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


بعد از مدت ها دیدمش. نشستیم به زنده کردن خاطرات . خاطراتی که دیروز تلخ بودند اما امروز ؛ موجب ِ خنده اند...
صدای خنده مان تا فلک ِ نمیدانم چندم می رفت. کلا حال خوشی بود.
زهرا سادات جان بلند شد تا ادای ِ یکی از حرکات مرا در آورد . یک روز که از دست مشاورمان در رفته بودم و یکی از بچه ها برای ترساندن ِ من صدایش را تقلید کرد و من ... هم کلی ترسیدم راستش ؛ چون برنامه هایم نصفه مانده بودند و تست هایم نزده و حوصله ی داد و بیداد های مشاور را نداشتم. 
میگفت من در چنین شرایطی بلافاصله حالت ایستادنم تغییر میکند.
راستش یک لحظه جا خوردم. اصلا این عادتم برای خودم هم رو نشده بود. از ذهن فعالش جا خوردم. از این که هنوز هم مرا خوب به خاطر دارد جا خوردم.
همان جا بعضی خاطرات به یاد آوردم.
راست می گفت من در اوج ِ ترس ، در اوج نگرانی ، در اوج گریه
توان ِ ایستادن نداشته ام و
همیشه پی ِ جایی بوده ام برای تکیه دادن .
لابد همه ی این ها را از نظر گذرانده. لابد یادش مانده وقتی سال پیش خبر ِ  بدی را به من دادند ؛ که دروغ بود ؛  من ... به طرز عجیبی ناگهانی از پا افتادم. این که می گویم از پا افتادم ؛ یعنی واقعا افتادم ...
یا وقتی که اینک شوکران ( شهید مدق ) را خواندم ، به زور می توانستم سر پاهایم بایستم بس که خراب احوالم کرده بود و گریان ...
یا ...
یا ...
داشتم به استخوان های زانویم فکر میکردم. دلایل متعددی هست برای لرزش زانو . بعضی هاشان بیماری اند و برای درمانشان باید ویتامین و مواد معدنی مصرف کرد. اما بعضی هایشان هم نه ...
بعضی از این ؛ از پا افتادن ها در شرایط وخیم اتفاق می افتد و از پا افتادن من دقیقا از همین نوع است ...




کمیل َم نصفه ماند ؛ وقتی رسیدم به " دِقَةَ عَظمی " ... حرف زهرا سادات در سرم می پیچید. خاطرات بد یکی یکی جلوی چشمم می آمدند . حالت های ایستادنم هم ... تکیه کردن هایم هم ... از پا افتادن هایم هم ...
ذهنم قفل شد همین جا .
ذهنم قفل شد و زبانم مدام به  " ربِ ارحم دقَة عظمی .. ربِ ارحم دقةَ عظمی .. "  می چرخید...

میدانی ؟
استخوان های من زیادی بی طاقتند خدا ... زود می شکنند ...
خودم صدای خرد شدنشان را شنیده ام ...
خودم لرزیدنشان را دیده ام ..
 

آخ ...
ربنا ... لا تحمَّل عَلینا اصراً کما حملتَهُ علی الذین َ مِن قَبلنا ... ربنا ... ربنا ...
رحم کن به بی طاقتی استخوان هایمان ...

پ.ن:
خیلی حرف داشتم برای این پست ؛ اما .. نتوانستم به ترتیب بگویم ..

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

انسان به سبک گاستروپودا !

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


امروز استاد می گفت همه ی نرم تنان وقتی متولد می شوند تقارن دارند. می گفت بعضی از رده ها وقتی صدف دار می شوند ؛ تقارن شان از بین می رود.

مثل گاستروپودا ( رده ی شکم پایان . ) . بخوانید همان حلزون ِ خودمان .


استاد می گفت تا حالا فکر کردید چرا صدف حلزون به اندازه ی تمام طول بدنش کشیده نشده و مارپیچی است ؟

بعد بدون اینکه فرصت فکر دهد خودش گفت :

اگر صدف حلزون پهن و کشیده بود و روی تمام ِ طول ِ بدن کشیده می شد ؛ آن وقت صدف برای وظیفه ی حفاظتی خودش باید روز به روز ضخیم تر می شد. ضخیم تر شدن صدف یعنی افزایش وزن. افزایش وزن یعنی توقف حرکت. توقف حرکت یعنی مرگ. 

اما وقتی صدف حلزون این طور مارپیچ روی هم سوار می شه دیگه دلیلی نداره که ضخامت افزایش پیدا کنه. به هر حال به دلیل وجود صدف حرکت کند می شه ؛ اما صدف مارپیچی حرکت رو متوقف نمی کنه.


جزوه ام همین جا قطع شده. مثل همیشه که وقتی چیزی جالب به نظرم می آید ؛ جزوه ام قطع می شود. ( با این عادتم ؛ طبیعی است که هیچ وقت جزوه هایم کامل نبوده ) این یعنی دوباره غرق شده ام در دنیای فکر. در خیال. رویا. اوهام یا اصلا هر چیز دیگری که می شود اسمش را گذاشت.


به این فکر میکنم که آدمی وقتی متولد می شود ؛ متقارن است. باطنش با ظاهرش متقارن است. هم را می پوشانند. اما از یک جایی به بعد ...

به این از یک جایی به بعد فکر میکردم وقت ِ برگشت از دانشگاه. می خواستم کجایش را پیدا کنم.

رسیدم به " مشکلات ... " . از وقتی که مشکلات رخ می دهند و از وقتی که خود خودت باید دست و پنجه نرم کنی با مشکلاتت ، نه پدرت ، نه مادرت این تقارن کم کم از بین می رود .

  [ به نظرم خیلی قدرت می طلبد حفظ این تقارن ... ]

با همه ی این ها اما این مشکلات اند که نقش حفاظتی دارند برای آدم !!!!!!!!!!! نقش حفاظت برای آکبند نماندن ِ مغز ! برای بی استفاده نماندن ِ عقل ! برای ِ بی کار نماندن ِ دل . خلاصه این مشکلات اند که آدم سازند ... آدمیت را حفاظت میکنند ...

ولی به هر حال حرکت را - در یک بازه ی زمانی - کند می کنند .

اگر آدم را حلزون فرض کنیم ؛ انبوه ِ مشکلات روی دوشش می شوند صدف !

حلزون نمی تواند به طور کامل از صدفش خارج شود و فقط تا حدی می تواند بیرون بیاید و همیشه visceral mass حلزون ( توده ی احشایی ) داخل صدف باقی می ماند.  مثل آدم . که نمی تواند از زیر بار مشکلات در برود و خلاص شود. چون روحش تا ابد درگیر باقی می ماند. قلبش درگیر می ماند .


پس صدف اجبار است.

اما به نظرم مارپیچی بودن یا صاف بودن آن به اختیار خود انسان است. 


یک وقت هایی آدم با مشکل گلاویز می شود . به دست و پایش می پیچد . با تمام وجود در مشکل غرق می شود تا بالاخره گره اش را وا کند. 

یک وقت هایی هم نه ... می گذارد مشکل تا هر جا که می خواهد همراهش پیش بیاید. کش بیاید تا آخر عمر. مثل بعضی عاداتی که داریم و با وجودی که می دانیم اشتباهند ؛ اما ترکشان نمی کنیم.

اولی در یک مقطع زمانی حرکتت را کند می کند. درست مثل صدف ِ مارپیچ حلزون. ولی مانع حرکتت نمی شود.

اما دومی... روز به روز ضخیم تر می شود.ضخیم می شود و سنگین ات میکند . سنگین که شوی قدرت پروازت را از دست می دهی. از حرکت باز می ایستی.

از حرکت که بیفتی ؛ محکوم می شوی به مـــــرگ ...

پس مرگ یه بار شیون هم یه بار !
آدم باید جرئت کند و به دست و پای مشکلش بپیچد وگرنه می میرد ! با یک دنیا حس ِ بد هم می میرد . با یک دنیا حسرت هم می میرد.


پ.ن:
قدیم تر ها - وقتی رشته ام ریاضی بود - از زیست بیزار بودم. . فکر میکردم هیچ زیستی لذتی نمی برد از خواندن درسش و مدام باید حفظ کند درس ها را. فکر میکردم فقط ما ریاضی ها هستیم که از پیچیدن به دست و پای مسائل فیزیک لذت می بریم. از اثبات کردن های هندسه مست می شویم . با حل سوال های حسابان به مغزمان فرصت خودنمایی می دهیم. فکر نمی کردم زیست تا این حد گنجایش دارد. راستش سال کنکور هم که زیست می خواندم هم حس نکردم که زیست فقط محفوظات نیست. چون کنکور اساسا اجازه فکر و طرح سوال را از آدم می گیرد. اصلا انگیزه ی درس خواندن را هم می گیرد ؛ وقتی هدف تنها رنگ خوف از خرابی ِ آینده به خود می گیرد. برای همین هم پیش دانشگاهی هیچ وقت از خواندن زیست لذت نمی بردم . به خاطر همین هم سست بودم در درس خواندن. برای همین هم کم حال بودم ...
حالا اما تازه فهمیده ام که عجب دنیایی دارد این بایولوژی ... می شود زیست با این رشته های پر از جا برای تفکر :)

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

خداگردان

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۲۳ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


1. امروز که داشتم فکر می کردم درس های نخوانده را از کجا شروع کنم ؛ ذهنم پرید سمت ترم قبل. به کلاس گیاه شناسی. به تیره ی Asteraceae . که یک عضوش آفتابگردان است.

به آفتابگردان Cosmopolitan می گویند. ترجمه ی تحت اللفظی اش می شود بین المللی. اما ... یک اسم شیک ِ گیاه شناسی دارد و آن هم " جهان وطن " است. ( نون را ساکن بخوانید. ) چون در همه جا رشد می کند.

به نظر من که اسم فوق العاده ای است ؛ شما این طور فکر نمی کنید ؟



2. وقتی بزرگ شدم خودم کم کم یاد گرفتم زندگی نامه شهدا را بخوانم و کم کم یاد گرفتم دوستشان داشته باشم. اما از بچگی ، از قبل آن که اصلا یاد بگیرم چیزی بخوانم ، یاد گرفته بودم شهید چمران را دوست داشته باشم. یاد گرفته بودم احترام فوق العاده ای برای شهید چمران قائل باشم چون پدرم شیفته ی شخصیت این مرد بود. ( به جز چمران پدر عشق ِ صیاد هم هست. )  اصلا این طور بگویم که من هِجی کردن ِ شهادت را از این دو مرد ( چمران و صیاد ) یاد گرفتم ...



3. آفتابگردان همیشه ی خدا به واسطه ی این عکس بالا مرا یاد مصطفای دلم ، شهید چمران عزیز ، انداخته . همیشه ی خدا. حتی وقتی که به عشق تخمه های آفتابگردان به سمت باغچه ی آفتابگردان خاله یورش بردم هم ؛ به یاد مصطفای دلم بوده ام.


4. به زندگی چمران که نگاه می کنم می بینم او هم یک جهان وطن بوده.درست مثل آفتابگردان ها.

به نظرم اگر انسانی خوی ِ آفتابگردانی داشته باشد باید بهش بگوییم " خدا گردان " ... و چمران یک خداگردان بود ... زاویه ی حرکتش ، هر جهتی بود که خدا بود ... برای همین هم برایش " خدا بود و دیگر هیچ نبود ... " ...


5. داشتم به چگونگی پیش برد ِ زندگی ام با همین وضع کنونی فکر میکردم. به این نتیجه رسیدم که هیچ چاره ای ندارم الا اینکه " جهان وطنی " را تمرین کنم. نمی دانم ته تهش خداگردان می شوم یا نه. فقط می دانم با این وضع این تنها راه ِ پیش ِ روی من است ؛ برای ادامه ...


6. تمام پست های بد حال ِ قبلی پاک شدند :)


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...


  • پرواز ...

مرضی با داروی ِ وبلاگ خوانی !

شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله

با این که دوای این حال بی حوصلگی ِ مسخره و کوفتی را می دانم ها اما همیشه دیر وارد عمل می شوم. پیشگیری که بلد نیستم هیچ ، درمان هم بلد نیستم با وجود این که هر چیزی که برای خوب شدن حالم لازم است ؛ را دارم.
یک وقت هایی پیش می آید که این طور شود. که از ساعت 12 شب تا ساعت 6 صبح توی تاریکی محض اتاق بیدار بمانم و به این فکر کنم چرا با وجود این همه خستگی خوابم نمی برد ! و تمام این ساعت ها را زل زده به سقف اتاق که اصلا معلوم نیست در کجای تاریکی گم شده ؛ فکر می کنم ! بعد با خودم فکر کنم اگر این طور پیش برود یقینا دیوانه خواهم شد و این خیلی مسخره است که هنوز به هیچ کدام آرزوهایم نرسیده ؛ دیوانه شوم !
بعد اراده می کنم که کمی کتاب بخوانم . با خودم فکر میکنم اینک شوکران ها می توانند مناسب ترین کتاب ها برای این شب ها باشند .حتی با وجود اینکه چندین بار تا حالا خوانده امشان ! بلااستثنا بعد خواندنشان زار زده ام و من وقتی زار می زنم چشم هایم انقدر خسته می شوند که در اولین فرصت جنازه وار می خوابم ! چراغ مطالعه را روشن می کنم و چند خطی می خوانم ؛ اما... این کتاب ها حوصله می خواهند و این جور شب ها اصلا نمی توانی حتی یک خطشان را هم بخوانی.
پس چراغ را خاموش میکنم و به فکر کردن ادامه می دهم.درست مثل همان هایی که سعی دارند خودشان را دیوانه کنند ! ( شما نمی شناسید این آدم ها را ! من اما خوب می شناسمشان متاسفانه ! )
همین که صدای خیلی آرام ِ مسجدی که از خانه مان دور است بلند می شود از جا می جهم که بالاخره یک کار پیدا شد که بتوان در این همه بیکاری انجام داد و درست همین موقع به طرز مسخره ای رو به خودم می گویم : خاک بر سرت ! این همه بیکار بودی ؛ نمی مردی چهار تا از آن نماز قضاهایت را بخوانی ! همیشه هم بعد از نماز نادمانه به تخت برگشته ام که بخوابم ! این جور شب ها هرگز صبح خوبی نداشته اند ! لذا فوق فوقش بتوانم سه ساعت بخوابم و این خوشبینانه ترین حالت ممکن است.
خواب تاثیر خیلی زیادی روی خوراک دارد . وقتی نخوابم ، نمی توانم چیزی بخورم ! مثل امروز که الآن ساعت ِ 9 و 20 دقیقه ی شب است و از ناهار دیروز که چیتگر بودیم ؛ تا خود الآن فقط یک نصفه لیوان شیر کاکائو خوردم و سه تا های بای و دو تا شیرینی ِ نخودی ! ظهر به مادر گفتم حتی یادم رفته آب بخورم و مادر با جدیت تمام گفت تا حالا دیگر باید همان یک ذره مغزت هم پودر شده باشد و  رفته باشد هوا !

معتاد دیده اید ؟ روز های شب هایی که این طور بد خواب می شوم معتادانه می گذرد ! یعنی با استخوان درد ! چشم های خمار ! رنگ رخ باخته و...خلاصه نمونه ی کامل یک معتاد !

وقتی دیگر به این نقطه ، یعنی به همین نقطه ای که دو ساعت پیش در آن بودم ، می رسم یادم می آید همیشه در این جور مواقع یک کار هایی می کردم و انقدر شل و ول یک جا نمی نشستم ! تنها استراتژی که در این مورد بلدم این است که پوشه ی SOKOUT را باز کنم و همه ی آهنگ های بی کلامم را پلی کنم و چند تا از وب نوشت های روزانه ی قدیمی که حالا دیگر تعطیلند ولی من همچنان عاشق قلم زدنشان هستم را باز کنم و بنشینم برای چندمین بار تمام آرشیو شان را بخوانم ؛ کمی پای بعضی ها گریه کنم تا حالم خوب شود.کمی با بعضی هاشان بخندم تا حس ِ اشک ریختن از دلم برود. کمی با بعضی هایشان حسرت بخورم . کمی با بعضی هایشان امیدوار شوم. کمی با بعضی هایشان ...


می دانید ؟ من مبتلا به یک بیماری ام که خودم اسمش را نمی دانم.تمامی ویژگی هایش را هم بلد نیستم یعنی درست مثل آنفولانزاست که هر بار ورژن اش یک تغییرهایی میکند. فقط همین را میدانم که درمانش " وب خوانی " است . آرشیو خوانی است.
چه قدر وبلاگ نعمت خوبی است ! خدا جان شکر !


پ.ن: این متن در حالی نوشته شد که هر دو تا در اتاق باز اند و از یکی صدای بلند انیمیشن داداش می آید و از یکی دیگر صدای مامان بابا که دارند صندلی ها را رنگ می کنند . و اتاقم درست مثل یک اتوبان است که خواهر هی پالت به دست تردد می کنند و بابا هم اسپری به دست به خواهر می گوید این پالت واسه سوسول بازیای هنریه نه واسه صاف کاری صندلی ! و مهم تر از همه این که مادر مدام به هر دو تایشان می گوید هیچ کدام بلد نیستند کار کنند ! تازه بابا هم هر جا که می نشینم بلندم می کند و میگوید مگر این جا جای نشستن است ! من هم در کمال آرامش صدای آهنگ ِ پوشه ی sokout را تا آخر زیاد کرده ام و این ها را می نویسم :)


یا رادَّ ما قَد فاتَ...
  • پرواز ...

درس خواندن های شب !

پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله




قسمتی از جزوه را برش زدم آوردم روی این برگه ی کوچک . بیایید جای ِ همه ی کلمات ِ " بیماری " کلمه ی " گناه " را جایگزین کنیم.

آن وقت باز هم می گوییم برای این که عاملی باعث گناه شود باید مثلث بالا کامل شود.( محیط مناسب ، میزبان مناسب ، عامل مناسب ) مبنای مثلث بالا برای مقابله با گناه است.

استراتژی مقابله با گناهان :

باید ببینیم کدام یک از سه شرط بالا برای کنترل گناه مناسب تر است ...


پ.ن: برای کم حجم کردن عکس مجبور شدم کیفیت رو انقدر پایین بیارم.



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

انی سلم لمن سالمکم

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


سلمان همان ترجمه ی سلمٌ لِمن سالمکم بود

که آخرش

"  مِن اهل بیت  " شد ...


پ.ن:
لطفا عید مهربان تر باشیم با هم :)

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...