سوران ...

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

داستایوفسکی که بی خود نگفت ! مگر حضرت حیدر نگفتند حرف حق را از هر کسی بپذیر ؟ منم از این مرد ِ اجنبی پذیرفتم . اصل اصلش هم همان است که گفت ... هر کس پای میز قمار بایستد باید بازی کند ...

پای میز جای تماشاچی نیست که ...

تماشاچی باید دور باشد از معرکه . یک جای دور که خاک معرکه ننشیند روی کت شلوار ایتالیایی اش ! یک جای دور که باد معرکه شل نکند گره کراوات ش را ...اما یک اصل دیگر هم هست ! قمار باز های غافل از این اصیل ترین اصل قمار باید ورق غلاف کنند با این داو های شان ... تماشاچی باشند به از این که قمار باز !

آدم باید هست و نیست بگذارد در معرکه و قمار کند سرش ... هست و نیست که بگذارد جگر دار بازی می کند ... شیر دل بازی میکند ...شتیل بگیر بودن که هنر نیست ...

اصل اصلش هم همین است ها ... آدم باید " جان " بگذارد وسط . داو که " جان " باشد ؛ آن وقت است که حال می دهد بازی کردن ...

حکما همین است ... اگر این نبود که باطن دار های مان نمی گفتند :

بنفسی انت و اهلی و مالی ... بابی انت و امی ...

باید جگر دار پا گذاشت به معرکه ... مثل ام وهب ... باید سر همه ی هست و نیست بازی کرد ... همه ی هست و نیست ...

حق ؟  حق ؟؟
  • پرواز ...

مهمانی :)

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۱۸ ب.ظ
هذا یوم الاحد ... و هو یومک ... و باسمک ... و انا ضیفک فیه ... و جارُک ...
یک شنبه شده باز حضرت امیر ...
دل نمانده توی دلم برای یک نظر افکندن به روی ِ گنبد ِ طلای ِ حرمت ...



پ.ن:
گفتم به رسم همسایگی این همه مدت
به خواندن ِ حرف هایی از نامه ی سی و یکم نهج البلاغه میهمانتان کنم ...
البته اگر هنوز تحمل ِ خواندن ِ نوشته هایم را دارید ...

@qadamha

تلگرام یک سرچ بزنید ، پیدا می شود . یک کانال موقت است و فقط یک مدت کوتاه فعالیت خواهد داشت . فقط به قدر نامه ی سی و یکم .
امید که رضایت حضرت امیر در این باشد ...
  • پرواز ...

بگو به چه امید زنده بمانم !؟

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ب.ظ

از کل این دنیا

یک " تو " را می خواهم

که تو هم مرا نمی خواهی ...





  • پرواز ...

لبخند غریبه ...

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۰۳ ب.ظ

هندزفری را فرو کردم توی گوش هایم و چشم هایم را بستم. مترو که ایستاد دیدم خانمی زل زده به گل خشک هایی که گرفته بودمشان مقابل صورتم ...
نگاهم را که دید لبخند زد ؛ لبخندش را با لبخند جواب دادم و گل ها را گرفتم سمتش و بدون اینکه صدای موسیقی ام را کم کنم و بدون اینکه بشنوم چه میگوید گفتم یکیش رو بردارید ...
دیدم زیاد تر از یک تشکر دارند حرف میزنند صدا را کم کردم؛ رفیقش پرسید که چطور خشکشان کرده ای؟
گفتم روی شاخه خشک شده بودن ، کار من نیست ...
همانی که گل را برداشته بود دوباره خندید و گفت من اینو همیشه نگهش میدارم :)
یک لحظه به این فکر کردم که اصلا به بعدش فکر نکرده بودم... اصلا برایم مهم نبود گل را چه میکند ... مهم نبود که همین که از مترو پیاده شود بیاندازدش سطل آشغال ...  فقط دلم میخواست چیزی که برای لحظه ای لبخند نشانده بود روی لبش ، مال ِ او شود ..فقط دلم میخواست آن لحظه لبخند آن غریبه پر رنگ تر شود ...ه م ی ن!

  • پرواز ...

لا یکلف الله نفسا الا وسعها ...

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ب.ظ
طبق برنامه ای که صبح ریخته بودم الآن باید یک عالمه کار مفید انجام داده بودم . منتهی ... از بین همه شون فقط کتونی هامو شستم ! 
الآن من موندم و یک عالمه گردالی ِ خالی که هنوز منتظرن یه خودکار دستم بگیرم و توشون تیک بزنم !

میخوام بالای برنامه ی فردام بنویسم " لا یکلف الله نفسا الا وسعها "و بنویسم :
8 تا 10 زل زدن به سقف
10 تا 11 صبحانه
11 تا دوازده چرخ زدن تو خونه
12 تا 6 متفرقه ( توجه کنید که کارای تا این ساعتم متفرقه نبودن و اصل بودن )
6 تا 8 اینترنت
8 تا 10 تلویزیون
10 تا دوازده مجددا چرخ زدن !
12 خواب

بالاخره آدم باید یه روزی توی کارنامه ی عمرش داشته باشه که به همه ی کاراش رسیده باشه ... منم باید یه بار تو عمرم تجربه کنم لذت پر شدنِ همه ی گردالی های ِ برنامه هامو ...


پ.ن:
بیایید و با کامنت هایی با محتوای " ان الانسان لفی خسر " نزنید توی شادی ِ حاصل از رسیدن به کارهام :|
بالاخره یه سری آدم هستن تو دنیا که کارشون خسران دیدنه ...
  • پرواز ...

بابا مامان خوبی باشید لدفن :)

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۱ ب.ظ
جلویم نشسته بود و سرش توی موبایل اش بود . دزدکی هی نگاهش میکردم . هزار تا خاطره جلوی چشم هایم پخش میشد . از همه ی روز هایی که با او گذرانده بودم . از شب هایی که دو تایی با هم بیرون می رفتیم . از وقت هایی که زنگ می زدم بیاید ببردم بیرون . از دل تنگی هایی که حاصل از فقط " یک " روز ندیدنش بودند ...از وقت هایی که از مامان یا بابا دلخور می شدم و میگفتم وسایلم را بدهید بروم پیش او زندگی کنم ... از وقت هایی که فقط کافی بود توجهش به یکی دیگر از بچه ها یک درصد بیشتر از من می بود تا کل شب غصه بخورم ! خنده ام گرفته بود ... به " بابا " شدنش...  خنده ام گرفته بود به دو تا بچه ای که " مال ِ او " بودند ! فکر کن دو تا بچه ی قد و نیم قد هی جلویت بپرند و هی به دایی کوچک ِ تو بگویند " بابا " ! به شیطون ترین آدم خانواده و آن کس که شیطنت را در وجود تو نهادینه کرده بگویند بابا !
هضم ِ مرد شدن ِ دایی کوچیکه ، بابا شدن دایی کوچیکه انقدر سخت است که میتواند همه ی دم و دستگاه فکری ات را به هم بزند ! بابا صدا شدنش انقدر خنده دار است که می توانی مثل حالای من حتی وقتی که فکرش هم به ذهنت خطور میکند از ته دلت بخندی ...
.
.
از این آدم ها باشید . از این هایی که بابا یا مامان شدن شان با مزه است . غیر قابل باور است ... از این هایی که هر وقت بچه ای صدای تان می زند بابا یا مامان چشم های یک سری گرد می شود :)
از این آدم هایی که پا به پای بچه ها شیطنت می کنند بی خیال ِ سن  ... از این بابا مامان های باورنکردنی باشید برای بچه های تان :)
  • پرواز ...