سوران ...

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

از روز هایی که می گذرانم ..

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ق.ظ
1. خیلی جدی گفت من که بچه ام را دست تو نمی سپارم و بروم ! خیلی تعجب کرده بودم . راستش بر خورده بود به من ... بچه اش حداقل 7 ساعت دست من بود و این طور می گفت ! اما هیچ سوالی نکردم . خودش ادامه داد : بس که سرت تو شعره و تو نوشتن . این آدما حواس ندارن . خودمم مثل تو بودم . سرم تو شعر بود و تو ساز ها ... تو ذهنم هم ساز می زدم . من اصلا نمی دونم تو خودت چجوری هر روز زنده برمیگردی خونه !
چای را از روی سینی برمی دارم و میگویم خودم هم نمی دانم راستش ...
.
.
2.آمده بود خانه مان . مادر دعوت ش کرده بود به اتاق من ... خودم خانه نبودم . چند ساعت بعد که برگشتم بعد از احوال پرسی ها گفت شخصیتت کاملا از رو اتاقت معلومه ...
خنده ام گرفته بود و گفتم بابا به شلختگی اتاق نگاه نکن . صبحم عجله داشتم نتونتسم رو تختی رو مرتب کنم .
روی میزم پر بود از ورق ! جزوه و شعر بگیر تا برگه ی آچار و کلاسور و کاهی ! خیلی شلخته وار !
گفت با شلختگی اش کاری ندارم ... در کل می گویم . معلوم است شخصیت شلوغی داری . این جا خیلی چیز ها همخوانی ندارند با هم !
تا به حال به این فکر نکرده بودم که یک نفر بخواهد از روی اتاقم مرا قضاوت کند . به در و دیوار اتاقم ، به دکور ها ، به هر چه که هست و نیست نگاه انداختم . دیدم راست میگوید . خیلی چیز ها با هم جور در نمی آیند . یک لحظه توی ذهنم آمد که اکثرشان هدیه اند ... بعد دیدم بالاخره این هدیه ها هم از افراد دور و برم هستند . افرادی کاملا در تضاد با هم . 
شعر ها را چند هفته ای می شود از روی دیوار در کنده ام . شاید بیشتر از 60 بیت شعر روی در و دیوار اتاقم بود ... سه برگه روی دیوار اتاق بود که از یک غریبه هدیه گرفته بودم . غریبه ای که میم مالکیت را می چسباند به انتهای اسمم !!
.
.
3.احساس میکنم آن قدر فکر ها توی سرم چرخ می زنند و چرخ می زنند که دارم قدری از حافظه ام را از دست می دهم ...
.
.
4.وظایف زیادی به روی دوش خودم گذاشته ام که باید از پس شان بر بیایم و این همه مدت نخواسته ام که بر بیایم و حالا باید جبران کنم ... امر امیر را اطاعت کرده ام . آن جا که می فرماید : فلا تَحمِلنَ عَلی ظَهرِک فوقَ طاقَتِک ... گمان میکنم تا به حال کم تر از طاقتم بار برداشته ام و حالا متناسب تر ... 
و این کوتاهی ست ... کم کاری ست ... نابخشودنی ست ...
دعایم کنید لطفا ...
  • پرواز ...

بی عنوان !

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ب.ظ

خوشحالم که کسانی دارم 

که نبودن شان

تا به این حد غمگینم می کند ....

  • پرواز ...

22 بهمن !

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۷ ب.ظ
سیمرغ سرگردانی بین خیابان های تهران در روز 22 بهمن
تعلق میگیرد به عکاسان و به
من !
که انقلاب تا به آزادی را می آمدم و می رفتم ... می آمدم و می رفتم !
راه اگر حق باشد دیگر چه تفاوت
که تهران باشد یا
که مکه ؟!
و تو گویی امروز
فاصله ی صفا تا مروه را هاجر وار می دویم و
اسماعیل وار
پا می کوبیدم بر زمین
تا که چشمه ی عدالت بجوشد و
از آن بنوشم و بنوشم و بنوشم ...
تشنگی
دارد از پا در می آورد مرا ...
آخ
که چقدر دلم " علی " می خواهد ... چقدر ... چقدر ...




کیلومتر شمار موبایلم نشان میداد 12 کیلومتر راه آمده بودم ؛ لحظه ای کنار خیابان نشستم تا که خستگی در کنم ؛
مسئولی سوار ماکسیمای مشکی  ِ شیشه دودی اش شد و در خیابانی فرعی که تنها من بودم و او و بادیگارد هایش
دور زد و رفت ...
 رفتنش را مدت ها نگاه کردم ... مدت ها ...
چشم در چشم هم شده بودیم ؛ دیده بودمش و از جایم بلند نشده بودم . فاصله آن قدری کم بود که گمانم می توانست نفرت را بخواند از چشمانم !
راستی که حق این چنین مردمی نیست ماندن در تنگنای شدید فاصله طبقاتی ... دست و پا زدن در فقر هایی این چنینی ...
تحمل خبر ناگوار حقوق های نجومی ... اموال نجومی ... اختلاس ها ...
حق چنین مردم نجیبی نیست داشتن مسئولینی عاری از تقوای سیاسی ...
امروز در پست اینستاگرامی کسی خواندم :
سی و هشت سال است مسئولین می خواهند نظام جمهوری اسلامی را ساقط کنند و مردم نمی گذارند .
حق میگفت . حق !
  • پرواز ...

نتایج :/

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۶ ب.ظ

من چه بخواهم چه نخواهم این از خصلت های خداست ...اینکه

از چیزِ منتسب به دنیایی که به محکم ترین وجه ممکن به آن امید بسته ای ، نا امیدت میکند و
امیدوارت میکند به چیزی که ذره ای به آن امید نبسته بودی ...
برای چندمین بار به من ثابتش کرد ...

.

.

فرصت نکرده بودم مطالعه کنم . میخواستم نروم که دل زدم به دریا و رفتم ... به خاطر اضافه شدن آدم های جدید به گروه و آشنایی با آن ها رفتم .
یک نفرشان یک دختر " بچه " ی ترم اولی بود . خیلی برایم جالب بود که در ادامه ی صحبت هر نفر ، باید صحبت میکرد. وقتی از بزرگتر جلسه هم سوال میشد ، او جواب میداد... برگشت و گفت من ۲۱۰ مورد رو بررسی کردم !! و این در  حالی بود که بررسی پنج مورد از ما دو ماه وقت گرفته بود . خندیدم ... خندیدم به بچگی دخترک ! به اعتماد به نفس عجیبی که داشت و من هیچ وقت نداشته امَش...
یک جا برگشت و گفت آقای دکتر به من عرض کردند و انقدر تکرارش کرد که فهمیدم واقعا نمیداند فرمودند را باید به کار ببرد حالا که اصرار دارد این طور صحبت کند ... هر چند که به نظر من با گفتند هم کارش راه می افتاد ...
خنده ام گرفته بود به اصرارش در به کار بردن اصطلاحات انگلیسی... و لابد گمان میکرده نشان دهنده ی سواد بیشتر است ... حیف که حوصله ی بحث را خیلی وقت است ندارم ؛ وگرنه می رفتم و میگفتم برو به فلان دانشکده و از فلان استاد که از قضا ایران هم تحصیل نکرده این سوال را بپرس و ببین چجور با زبان فارسی سلیس برایت توضیح میدهد...
تکرار میکنم من هیچ مطالعه ای نکرده بودم ... میخواهم بگویم این قبیل رفتار ها جهل طرف را حتی به آدم ِ مطالعه نکرده ای مثل من هم نشان میدهد ...
شاید هم حقیقتا اطلاعات بالایی در بعضی موارد داشته باشد اما دخالت اش در هر بحث ، به ما این اجازه را نخواهد داد که در جایش از او استفاده کنیم... رفتارش در اولین برخورد به یک آدم تفلون در اذهان تبدیلش کرد...
ولی رفتار دکتر برایم جالب تر بود . گوش میداد و گوش میداد و حتی یک بار هم وسط حرف های الباقی که هیچ ؛ وسط حرف دخترک نپرید ...
.
.
نمره ام را خیلی کم داد . آدمی نیستم که بگویم استاد کم نمره داده . وقتی بدانم حقیقتا بد امتحان داده ام ، راحت با نمره ام کنار می آیم و میگویم خودم بد داده ام... این بار مطمئن بودم خوب امتحان داده ام . چک کرده بودم . منتهی دو سوال را از جوابی کاملا متفاوت به دست آورده ام ! استاد اما کم داده بود ... توی دلم هیچ فحشی به استاد نبستم . (لابد دارید میگویید نه توروخدا بیا و ببند اما یحتمل خودتان هم شاگرد بوده اید و میدانید یک وقت هایی معلم ها چه فحش هایی میخورند ) و هیچ هم عصبانی نیستم . از او آن قدر ها یاد گرفته ام که به خودم حق ندهم به خاطر نمره حتی توی ذهن هم ؛ از او بد بگویم ...
نه که فکر کنید میخواهم بگویم من خوبم هاااا ؛ چون به استادی غیر از او به شدت معترضم و پیش خودم هم دو سه تا بارَش کرده ام راستش ... میخواهم بگویم ببین خوبی استاد تا چه حد است ... او تا چه حد خوب عمل کرده ...
.
.

  • پرواز ...

امروز !

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۹ ب.ظ

دختر جوان تند تند زیر لب ذکر میگوید و دکمه ی صلوات شمارش را فشار میدهد. پیرزنی که موهای سفیدش از زیر شال قهوه ای ش بیرون زده میگوید 

شمردن ندارد که ... اصلا هر چه قدر گیر عدد ها باشی و گیر تعداد آن دنیا خدا هم بیشتر گیر عدد میشود و تعداد ...

تو میگویی فلان روز ۱۰۰ صلوات فرستادم بعد خدا شروع میکند برایت میشمارد و می بینی همان یک روز ۱۰۰۰ جا به تو لطف کرد . یک دانه هم بفرستی ، به شرط درست و حسابی بودنش کار همان صد تا را میکند ...

.

.

.

احساس میکنم روز به روز دارد از مقدار سنخیتم با محیط کم میشود ! و شاید اگر نبود برچسب " غیراجتماعی " بودن ، دیگر در بعضی جمع ها دیده نمی شدم ...

  • پرواز ...

.

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۵۶ ب.ظ

دلم گرفته و باید سریع گریه کنم
چنان گرفته که باید فجیع گریه کنم

امامزاده ؟ نه ، امشب به این می اندیشم
که با خدا و بدون شفیع گریه کنم

نشسته پشت دو پلکم هزار اقیانوس
رها کنید مرا تا وسیع گریه کنم


نه دردهای دلم در غزل نمی گنجند
نمی شود بنشینم بدیع گریه کنم

آهای مرد عرب سر ز چاه بیرون کن
دلم گرفته کجای بقیع گریه کنم

احسان پرسا

  • پرواز ...

چه پریشان سحری بود و چه آشفته شبی ...

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ب.ظ

گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت




یادم باشد یک شنبه شبی همین یک بیت مرا زمین زد . همین یک بیت وقتی " به " را جایگزین " ز " در مصرع اول کردم ...

  • پرواز ...

انقلب ، ینقلب ، انقلاب ...

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

دومین داستانی که نوشته ام :)


  • پرواز ...

زده به سرش !

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ق.ظ
اصلا همین گوشه ی وبلاگم را نگاه کن . همین یک تیکه از زندگی ام را می گویم . همین جزئی که همیشه عاشقش بوده ام و هستم و خواهم ماند را می گویم .
چه نوشته ؟
نوشته بیا تا برویم ... نوشته " بیا " تا برویم !


افتاد دوزاری ات ؟ می فهمی که رفتن ِ من ، گیر ِ آمدن ِ توست !؟ اصلا حالی ات هست این چیز ها ؟!
د آخه لامذهب ؛ این همه بی رحم چرایی ؟!




پ.ن:
وی هیچی امتحانش را نخوانده و زده به سرش ؛ لذا بی هیچ مخاطبی ، تکرار میکنم بی هیچ مخاطبی ، این گونه می نویسد !
  • پرواز ...

لیمیت !

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۵ ب.ظ
نه یادم می آید قبل از اذان صبح بود نه یادم می آید چه روزی بود نه یادم می آید در چه شرایطی بود که بخواهید تحلیل کنید راست از آب در می آید یا دروغ! خواب می دیدم و مثل اکثر خواب هایم ، این یکی هم آشفته بود ...
این بار آشفته تر ! آشفته تر چون این بار دشمن رسیده بود به شهر های مان . به خیابان های مان ، به خانه های مان ...
هنوز هم صدای ِ فریاد پدر توی گوشم می پیچد . داد می زد که اسلحه به دست بگیرم . هنوز استیصال آن شب را حس می کنم . ترس ِ موج زده در خواب را ... دست هایی که برای گرفتن اسلحه می لرزیدند ... بابا داد می زد همان تفنگ بادی را به دست بگیر ! مسخره بود . خیلی مسخره بود . داد می زدم بابا اون تفنگ کلاش که نیست ! بادیه ! مشقیه ! تمرینیه !
بابا می گفت همان .. همان را بگیر دستت و بیا کنار پنجره ... بابا می گفت جنگ که باشد چاقوی میوه خوری و گُرز هم ارزش دارد چه رسد به تفنگ بادی. می گفت لااقل فرصت که می خَرَد برای مان ...
 راهنمایی که بودم همه ی پول هایم را گذاشتم سر هم که بتوانم بخرمش . صد و خرده ای کم آورده بودم و آن را هم پدر داد ... راه نمایی بودم که به عشق ِ تک تیراندازی هایی که توی فیلم های آمریکایی دیده بودم به جای بادی با بدنه ی چوبی ، بدنه ی فایبرگلاس خریدم !
حالا پدر مرا  برده بود در میدان جنگ و می گفت با همین بادی  ؛ با همین تفنگ مشقی بایست برابر دشمن . وقتی برگشتم تا تفنگ را بردارم گریه می کردم . دست هایم هم می لرزیدند راستش ... اما پدر حق داشت . جنگ که باشد چاقوی میوه خوری هم به درد می خورد ...تفنگ مشقی و بادی هم به درد می خورد . می خواهم بگویم حتی مثل منی هم به درد می خورد !!!!!
راست راستش را بخواهی اصلا همین که می گویم فعلا تنها امید ِ زندگی ام است . این که هر چه قدر هم که کم توان باشم ، این که هر چقدر هم که ریز نقش باشم ، بالاخره یک روزی ، یک جایی ، در یک شرایطی می توانم به درد بخورم . متوجه ای چه میگویم ؟
میگویم اگر تفنگ بادی توی دست های مان داریم  ، اگر چاقوی میوه خوری داربم یا که یک تکه چوب ِ سنگین
با همان هم می شود به درد بخور شد . لااقل می شود کمی وقت خرید برای حضرت اسنایپر ! نمی شود ؟! اصلا من فکر میکنم حضرت جآن برای همین فرمود :
الا و انکم لا تقدرون علی ذلک " ولکن " اعینونی بورع و اجتهاد و عفة و السداد ... 1
دارد به مثل منی میگوید لااقل بالاغیرتا با همان نخود استعدادی که داری کمی به درد بخور باش دیگر ! بیشتر از حدت که نمی خواهم ازت ! در همان حد خودت یاری ام کن ... در همان حد خودت ... حد ما هر چه قدر هم که باشد ، صفر که دیگر نیست ... هست !؟

1.نامه ی 45 نهج البلاغه.
  • پرواز ...