سوران ...

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

از اون بی عنوانا !

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۵۲ ب.ظ




من نه بلد بودم برای تو غزل بگویم ، نه بلد بودم مثل همه ی معشوقه های این روز ها برایت ساز بزنم . معمولی تر از چیزی بودم که در دلت همیشه آرزویش را داشتی . وقتی می خندیدم نه گوشه ی لپ ام چال می افتاد و نه چشم هایم برق می زدند . نه می توانستم جواب ِ حرف هایت را با شعر بدهم ، نه دو متر زبان داشتم برای بلبل زبانی ... نه قد رعنایم چشم گیر بود و نه شکل ِ صورتم مثل ماه . نه صدایم گوش نواز بود و نه نگاهم گیرا ...
من عادی تر از چیزی بودم که تو همیشه آرزویش را داشتی ... بی محابا زیر باران بهاری می رفتم و بی اعتنا به هر نگاهی خیس باران می شدم ؛ موش آب کشیده می شدم . بی خیال ِ دو عالم با کفش هایی که هیچ وقت از حیطه ی کتونی خارج نمی شدند می دویدم و می دویدم تا دنبالم بدوی و بدوی و به نفس نفس بیفتی و به نفس نفس زدن و التماس کردنت برای ایستادنم ، بخندم ... نه نگران ِ به هم ریختن مو هایم بودم و نه ترسان از عرق کردن ِ صورت و به هم ریختن ِ آرایشم ... برایم هیچ فرقی نداشت ساندویچی های دوده گرفته ی خیابان انقلاب و رستوران های بالاشهر تا وقتی که تو همراهم بودی ... برایم شیرین بود ساندویچ خریدن و آن را با باغبان ِ پیر ِ بلوار کشاورز نصف کردن ... 
من ساده تر از حدی بودم که بتوانم معشوق باشم . با لباس های صورتی ِ ملیح و ساده ام ، با خنده های ِ حساب نشده ام ، با حرف های ِ صمیمانه و بی تکلفم ، با غمناکی ِ روز های معمولی و عادی ام ، با انگشت هایی که ظرافت ِ دخترانه نداشتند ، با موهایی که بلد نبودند توی باد آشفته شوند ، با چشمی که سمتت تیر ِ بلا پرت نمی کرد ، با زبانی که زخم ِ عاشقانه نمی زَدَت ، با قدی که مثل سرو نبود ، با آرامشی که گاه زیاده از حد بودنش آشفته ات می کرد ، با چال ِ زنخدان ِ نداشته ام ، با چشم هایی که سیاه نبودند ، با همه ی این ها ، با همه و همه ی اینها نتوانستم معشوق تو باشم .
و خوب می دانم سال ها بعد ، لای ِ همه ی رنگ ها ، لای همه ی تکلف ها ، لای همه ی هیجانات مصنوعی زندگی ، وقتی دستانت لای ِ دست های ظریف دخترانه ای قفل است ، وقتی صدای پاشنه های کفشی نمی گذارد روی صدای باران تمرکز کنی ، یاد ِ من خواهی افتاد . یاد همه ی سادگی های من ... یاد دوست داشتنی که مثل ِ رودخانه ی فشم زلال بود ... صاف بود ... پاک بود و با همه ی این ها می خروشید ...  یاد کتونی هایم ! یاد ِ بی تکلفی هایم ... یاد با باغبان ِ پیر ِ بلوار کشاورز ، ساندویچ خوردنم ... 
و خوب میدانم ، دل تنگم خواهی شد ... دل تنگ ِ دختر ِ معمولی ِ جا مانده در گذشته ات ...برای کسی که وقتی دید عزم سفر کرده ای خودش چمدانت را بست ... تو دل تنگ من خواهی شد . به طرزی عمیق و شدید و غیر قابل تحمل دل تنگم خواهی شد و من از همین حالا نگران ِ دل تنگی ِ فردای ِ تو ام ... فردایی که خواهی فهمید با این همه " خآص " ریخته توی دنیا معمولی بودن از همه چیز خاص تر است ...



مگه به ما نمیاد اینجوری بنویسیم ؟! :|

  • پرواز ...

من ای حس مبهم تو را دوست دارم ...

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم...



ه م ی ن

...

  • پرواز ...

جمعه شش اسفند 1395 !

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۴۶ ب.ظ
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد ...



روضـه ی سـنـگـیـن که می گویند یعنی همین !


  • پرواز ...

عنوان ندارد !

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ب.ظ

به عینه دیده ام رقابت مسمومی که آموزش پرورش بین بچه ها انداخته چطور رفاقت ها را می بلعد...

این را نه که امروز کشف کرده باشم ، منتهی الان که نشسته ام درست وسط دانشکده و دارم به این موضوع فکر میکنم می گویم ...

 


می دانم از بچه های دانشگاه هم این جا را می خوانند... 

  • پرواز ...