سوران ...

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله


من یک زن ِ سرخپوست ...

بی دفاع و تنها مانده

در برهوت ِ نبودنت ...

که برای خبر دادن از حال خود به تو

موهایم را به آتش کشاندم ،

تا که دود ِ مو ها تو را

سمت من و حال من راه نما باشند ...

و تو ...

یک مرد ِ مغرور کج فهم ...

که هرگز نفهمیدی وقتی یک زن از موهایش می گذرد

باید فاجعه ای رخ داده باشد ...

تو یک مرد ِ مغرور ِ کج فهم ...

که هرگز نفهمیدی

قیچی روی ِ موی ِ زن

همان کاری را می کند

که تیغ روی شاهرگ یک مرد ...

 



پ.ن»

1.امروز صبح توی مترو ! صرفا جهت آن که خواب از سرم بپرد . هیچ هدف دیگری جز نخوابیدن نداشت این نوشته !

2.باید به کوتاه نویسی ها برگردم...

3.این یکی از پست های ِ  " یه جوری ِ " این جاست !




یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

چرا رفتی چرا ؟ من بی قرارم ...

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


از تمام نمایش ِ دنیا

رفتنت

تنها سکانسی بود

که مرا تاب ِ تماشایش نبود ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

بی ریشه !

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۲۱ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله

تا جایی که یادم می آید من تا وقتی که کارد به استخوان نرسیده ؛ درد ها را تحمل کرده ام. از بچگی هم این طور بوده ام. چون از دکتر رفتن بیزار بوده ام. ترسی نبوده . قصه ، قصه ی تنفر است ! ( که دلایلش این جا نمی گنجد )
سر دندان درد هم مثل قبل رفتار کردم . وقتی که دیگر نشد تحملش کنم رفتم دکتر . 
دکتر می گفت دیواره های دندان کاملا سالم اند . اما باید تراشیده شوند . گفتم من اگر مسواک نزنم؛ نمی توانم بخندم ! و این یکی از موارد کم اعتماد به نفسی من است و می توانم بگویم بیشتر برای این دلیل است که مسواک می زنم تا برای سلامت دندان ها !اما انقدر هم از دندان درد بیزارم که صبح تا شب وقتی را برای دندان هایم بگذارم.
این قصه ی خراب شدن چیست ؛ که فقط من توی خانواده بهش مبتلا شده ام ؟!
دکتر عکس فک ام را در آورد و نشانم داد . گفت ریشه های دندان های پایینی ات را نگاه کن . انقدر بلند و کشیده بودند که حس کردم اگر خدا یک کم دیگر آب شان میداد از زیر چانه ام می زدند بیرون . گفت حالا ریشه های دندان بالایی هایت را نگاه کن . می توانم بگویم بالایی ها در برابر پایینی ها بی ریشه بودند اصلا . گفت مشکل دندان تو ریشه است . تا به حال هیچ کدام دندان های پایینی ات خراب نشده اند. حتی یک لک هم رویشان نیفتاده . اما دندان های بالایی ریشه ندارند. سست اند . بی بنیه اند .
گفت مجبورم دیواره های سالم را هم بتراشم چون ممکن است عصب کشی نا تمام باقی بماند - با وجود سالم بودن شان - ...
مرخص شدم تا وقت دیگری برگردم پیش دکتر .
یک ساعت و نیم فرصت داشتم که طبق معمول به قدم زدن گذراندمش و فکر کردن . و نتایج اینکه :



یک آدم هایی هستند که سر و ته شان را بزنی ، بی ریشه اند . من بر عکس همه معتقد نیستم که اصالت و ریشه داری به خانواده و خاندان طرف بر می گردد . معتقدم همه چیز به خود آدم مربوط است . هر دو ردیف دندان ، متعلق به " من " بودند. اما یک ردیف بی ریشه بود و یک ردیف با ریشه . پس مشکل من نیستم . اصلا اگر هم من باشم ؛ یک ردیف دندان عرضه به خرج داده و ریشه دار شده و آن یکی نه ... ممکن است توی یک خانواده یکی از بچه ها بچه ی اصیلی باشد و یکی دیگر نه . یکی برای اصالت روح اش زحمت کشیده باشد و آن دیگری نه . با وجود آن که هر دو متعلق به یک خانواده اند .
این بی ریشه ها را کلا باید تراشاند . حتی اگر ظاهر شان مثل دندان من درست باشد ، سالم باشد. باز هم بی ریشه اند . باز هم سست اند . زود فاسد می شوند . گول ظاهر بی ریشه ها را نباید خورد . وقتی دیدید یک نفری دارد زیادی درد متحملتان می کند ،  درد غیر منطقی ، به ریشه اش شک کنید . وقتی دیدید یک نفر زیادی دارد اذیت میکند ، آزار می رساند ، نادرست رفتار می کند به ریشه اش شک کنید ...
و از یک درد کشیده بشنوید که در این مورد هیچ مسکنی دردتان را تسکین نخواهد داد . هیچ مسکنی ... پس :
وقتی به یک آدم بی ریشه رسیدید یا کلا بی خیال اش شوید و مثل یک دندان کشیده شده دورش بیندازید؛ یا این که
شروع کنید روی ذهن اش کار کنید . مثل دندان که عصب کشی اش می کنند - عصب مثل مغز است برای دندان - . اصلا محتویات داخل مغزش را تخلیه کنید و چیز های لازم را توی ذهنش فرو کنید .
دیواره هایش را بتراشید و دست آخر هم یک روکش درست در همان شکل و اندازه ی قبل برایش آماده کنید .
فقط دقت کنید در مواجهه با بی ریشه ها ، هیچ وقت کارتان را نصفه نیمه رها نکنید . چون به حالت قبل بر نمی گردند، اوضاع شان بسیار وخیم تر از قبل می شود . درست مثل همین دندان من ...
و این که قدرت زیادی می خواهد مواجهه با بی ریشه ها . صبر هم . وسیله و امکانات هم .
درست مثل یک دندان پزشک ...
اگر دیدید هر کدام از موارد بالا را ندارید همان راه حل اول - یعنی بی خیالشان شدن - را انتخاب کنید :)

و من الله توفیق :)



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله


یک روزی خدا اسم تک تک نعمت هایش را می برد و می گوید فلانی ! چرا از هیچ کدام این ها استفاده نکردی ؟
یک روزی خدا حساب تک تک نعمت هایش را از من خواهد کشید و من شک ندارم که جز سرافکندگی در برابر جلال و جبروت اش هیچ ندارم .
اما مطمئنم که نخواهد گفت " باران " را چه کردی ؟ مطمئنم نخواهد پرسید چرا از باران استفاده نکرده ام ؟
چون من ... بیشتر از هر کسی باران را قدم زده ام . قدر باران را دانسته ام ، اجازه داده ام بنشیند روی چشم هایم . من ... ساعت های باران را نفس کشیده ام ... ثانیه به ثانیه اش را زندگی کرده ام ...
مطمئنم خدا از استفاده ام از باران راضی خواهد بود چون همیشه سعی کرده ام به هر زحمتی که شده ؛ حالم را با باران خوش کنم ...
مثل همین امروز ...
عجیب بود ؛ امروز تنها من بودم که زیر باران قدم می زدم. توی این شهر درندشت ؛ هیچ کس مثل من نبود . مثل من که آرام زیر باران راه برود . آرام و بدون چتر . آرام و لبخند به لب .
امروز هیچ کس به قصد باران بیرون نیامده بود جز من دیوانه !
که یک ساعت و نیم تمام زیر باران راه می رفتم و صدایش را گوش می دادم .
خیسی ِ چادرم را روی پوست دستم حس می کردم اما ؛ کجا مرا توان ِ ترک ِ باران است ؟
من هیچ وقت دل ِ دل کندن از باران را نداشته ام .
بالاخص اینکه
یادم افتاده بود دیروز توی گلزار می خواستم بگویم بچه ها چه قدر خوب می شد اگه بارون می بارید . یادم افتاد که حرفم را خورده بودم . وسط این گرما ، انتظار باران عجیب بود که من داشتم ... اما امروز بارید .
یک وقت هایی فکر میکنم بهترین قسمت ِ دنیا همین باریدن باران است ...


می دانی خدا ؟
من تمام روز های بارانی را که دل گرفته بودم تنها قدم زده ام . مگر وقت هایی که بود و نبود ِ کسی دست من نبوده و به اجبار خودت با کسی باران را قدم زده ام . تمام وقت هایی که به اختیار خودم بوده ؛ تنها بوده ام . تنها قدم زده ام . کنار شانه هایم هیچ شانه ای نبوده و کنار شانه هایم هیچ شانه ای را طلب نکرده بودم. من تمام بغض هایم را تنها وا کرده ام . نه با هیچ کسی .
می دانی خدا ؟
زود تصمیم گرفتی مرا بزرگ کنی . خیلی زود .
این را مدیر هم می گفت . می گفت خدا دارد یک سری چیز ها را زود به تو می چشاند . خیلی زود تر از وقتی که به دیگران می چشاند ..
مدیر اشک مرا دیده بود. چشم های خون شده ام را . گفته بود یک آیه ای را هم بخوانم . که یادم نمی آید کدام آیه را می گفت. اما آن روز توی دفترش ؛ موبایلش را درآورد و نشانم داد. برایم خواند و ترجمه کرد. بغض کرده بودم و توی دلم میگفتم چه قدر این خدا بلد است هم حال بگیرد و هم حال بدهد ...
خیلی زود تصمیم گرفتی مرا زده کنی از بعضی بودن ها . خیلی زود تصمیم گرفتی تــمآم دلم را تهی کنی از حسرت ِ داشتن ِ آدم ها ...
خیلی زود تصمیم گرفتی من به تنهایی خو کنم . به بودن ِ آدم ها دل خوش نکنم .
خیلی زود تصمیم گرفتی خدا ...
اما خب تو خدایی نه من ! لابد ؛ لابد که نه ! حتما دلیلی داشته ای .
دلیلی که مطمئنا تا سر بزنگاه نخواهم فهمیدش .
درست مثل حکمت به دلم انداختنِ تغییر رشته ی سال سوم  ؛ که حالا تازه دارم می فهممش ...
من عآشق ِ تنهایی های این روز هایم هستم ...
چون از تو دارمش ...


یک حرف عقیق ِ عزیز ِ دلم همیشه توی ذهنم می چرخد :
بیچاره لائیک ها که تو را ندارند خدا ...

پ.ن:
این متن مرا یاد آهنگ مورد علاقه ی گذشته هایم انداخت :
دلم گرفته - امین رستمی . ( + )


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

خوش آمدی آقای دل ها ...

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


فقط یک لحظه تصور کن ؛
عــلـــی
دارد می خندد ...

تصویر از این قشنگ تر هم هست ؟


چه اردی بهشتی ...


جانم ح س ی ن ...
جانم ح س ی ن ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

نمایشگاه کتاب

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


این که آدم برود نمایشگاه کتاب و بین غرفه ها چرخ بزند جدای از حس خوبی که به آدم می دهد یک خاصیت دیگر هم دارد و آن هم :

خود با فرهنگ اظهاری ... است !

یعنی آن که فرد وقتی یک کیسه پر از کتاب دستش گرفته و از نمایشگاه خارج می شود در ذهن باقی ِ مردم از خودش تصویر یک آدم ِ کتاب خوان ِ با فرهنگ می سازد ...

فهمیده ام که یک سری ها هستند که عاشق ِ خرید کتاب اند . مثل کسانی که عاشق خرید ِ لباس اند . دیده ام کسانی را که تنها معیار ِ خرید ِ کتاب شان طراحی جلد بوده بی آن که حتی کتاب را باز کنند . ( به چشم دیده ام که می گویم )

دیده ام کسانی که کتابی را خوانده اند و جملاتش را حفظ شده اند و بار ها در جوابم ؛ جملاتی از کتاب را آورده اند ؛ اما هییییچ نفهمیده اند از کتاب. به واقع هییییچ نفهمیده اند هاااا .


کتاب آشیخ مجتبی طهرانی را از کتابخانه ی بابا برداشته بودم و گذاشته بودم توی کتاب خانه ی خودم که به وقتش بخوانم . فاطمه یک کتاب به اصرار خودش بهم داد تا بخوانم . داداش حسام که روی کتاب هایش حساس است و برای همین هم کم به کسی قرض میدهد حوالی 5 جلد کتاب به من داده که بخوانم . دو کتاب از شهید مطهری باید می خواندم که نخوانده ام هنوز. کسی هم برایم یک کتاب الکترونیک فرستاده بود که گفته بودم بعد از تعطیلات عید خواهم خواند ؛ اما فرصت نشد که بخوانم ...

عوضش یک سری کتاب دیگر خواندم که به نظرم نسبت به این بالایی ها در اولویت نبودند .

این روز ها کتاب هایم را که نخوانده می بینم ؛ اصلا رویم نمی شود بروم کتاب بخرم .

چون دیوار نمایشگاه چسبیده به دیوار دانشگاه مان فکر میکردم هر روز به نمایشگاه خواهم رفت . اما فقط یک بار محض بازدید رفتم .

بیشتر نرفتم چون همین چند جلد کتاب ِ سنگینم مانده .
یقینا همان 5 جلد کتابی که داداش حسام داده را باید یکی 5 بار بخوانم ...

باید این حباب ِ خود با فرهنگ پنداری را ترکاند . این که کتاب خانه آدم پر باشد از کتاب ولی مغزش خالی باشد از فکر ؛ جز به درد عمه ی آدم ، به درد کس دیگری هم میخورد به نظرتان ؟

چند تا کتاب می خواستم ؛ که حالا خریدشان را موکول کرده ام به وقتی که این کتاب های در صف تمام شوند .

باور کنید با خرید ِ کتاب ؛ ساعت ِ مطالعه مان بالا نمی رود :)

( لطفا این پست را یک پست ضد نمایشگاه کتاب و یک پست ِ تشویق کننده به نخریدن کتاب تلقی نکنید )



پ.ن:

غصه ام می گیرد وقتی می بینم در هر غرفه ی به درد نخور ِ کنکوری غلغه است و در ِ باقی غرفه ها نه .

انقدری که گاج و قلمچی و چه و چه و چه سود میکنند از این نمایشگاه ؛ فرهنگ ِ ملت سود نمی برد ...

دلم می سوزد که مدرسه هایی که ارواح عمه هایشان فرهنگ سازند ؛ به جای آن که به بچه یاد بدهند روزی لااقل نیم ساعت مطالعه آزاد داشته باشد مجبورش می کنند مطالعه ی آزاد را کنار بگذارد تا بتواند روزی 14 ساعت درس بخواند ، تست بزند تا خیر سرش کنکور قبول شود ...

غصه ام می گیرد وقتی فکر میکنم به خاطرات . به وقت هایی که از کتاب ِ خارج ِ درسی سوال می کردم . معلم هایم میگفتند این ها به دردت نمی خورد . تو فقط باید درس بخوانی ... فقط مباحث درسی خودته که مهمه .




یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

موتوا قبل ان تموتوا ...

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۵۰ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



رفتی
و
مرا کشتی
قبل از آن که
بمیرانند مرا ...




یا رادَّ ما قَد فات َ ...
  • پرواز ...

درد !

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


وقتی سر مان درد میگیرد دست مان را محکم به سر مان فشار می دهیم . وقتی معده مان درد می کند هم همین کار را میکنیم. وقتی دندان .. وقتی قلب .. وقتی هر جا درد بگیرد همین یک استراتژی را به کار می گیریم ؛ مایی که دکتر نیستیم ...

هیچ وقت این دست گذاشتن ها و فشار دادن ها درد را مهار نکرده . حتی کم هم نکرده . تازه قاعده می گوید وقتی ما دستمان را محکم فشار میدهیم پس باید گیرنده های مکانیکی درد هم فعال شده باشند و ما اتفاقا درد بیشتری را متحمل می شویم و خبر نداریم ...

اما همیشه این کار را تکرار می کنیم . یعنی خود من که مدام انجام میدهم . مثل وقت هایی که سینوزیت لعنتی به من هجوم می آورد ... مثل همه ی وقت هایی که معده درد امانم را می برد ...

می دانید ؟

ما آدم ها انگار هنوز باور نکرده ایم " همه چیز " در دستِ ما نیست . انگار هنوز فکر میکنیم ابر قدرت ِ عالمیم ...

هنوز هم گمان می کنیم همه چیز در دستان ِ ماست .مطلقا پیشبرد یا مهار امری در دستان ماست .

اما نیست . نیست چون حتی نمی توانیم یک درد ِ کوچک را هم مهار کنیم . حتی نمی توانیم درد ِ دندان مان را هم آرام کنیم . حتی نمی توانیم ...


مثل همه ی آدم ها از احساس درد بیزارم . اما از افکاری که درد برایم می سازد نه ...

 من فکر میکنم هیچ پناه جستنی به خدا ؛ به اندازه ی پناه بردن به وقت ِ درماندگی صادقانه نیست .

این که آدم در استیصال ِ تمام باشد و به خدا پناه ببرد ؛ یک باوری پشتش نهفته . آدم باورش شده نه از خودش کاری بر می آید ، نه از هیچ کس ِ دیگری . این می شود که می بینید هیچ کسی ندارد الا خدا . این می شود که با تمام صداقتش و با تمام یقین و باورش پناه می برد به خدا ...

می دانید ؟

من هیچ وقت بلد نبوده ام برای خدا بندگی کنم. هیچ وقت هم به مرحله ی یقین نرسیده ام . هیچ وقت نماز هایم درست و حسابی نبوده . اما وقتی دردی را در تنم حس می کنم که هیچ دوایی را توان ِ آرام کردنش نیست ؛ جوری به خدا پناه می برم که انگار با چشم ِ جسم و عقل هر روز خدا را دیده ام که این طور پناهنده اش شدم . انگار قدرتش را باور کرده ام . انگار با پوست و گوشت و استخوان درک کرده ام که همه و همه و همه در برابر او " هیج " یم ...فقط من نیستم که این طورم ها . همه مان همینیم . همین که یک درد بهمان حمله کند تازه خدا را در می یابیم.

من عاشق ِ این دریافتم ... چون پر است از یقین و صداقت و باور ...

البته خدا هم اغلب در چنین موارد زرنگی می کند و کمی ما را می دواند ...

انقدر می دواند که وقتی به نفس نفس و " غلط کردم " گفتن ؛ افتادیم

می آید جلویمان می ایستد و با یک پوزخند ( دقیقا مدل همان شکلک ِ تلگرام ) میگوید :

هه ! ایها الانسان ؟!!!! ما غرَّکَ برَبکَ الکریم ؟؟ هوم ؟؟؟


.

.


امروز که پوار ِ ریحانه شل شد و اسید پرید توی چشمم ؛ گرخیدم . انقدر که اصلا نمی دانستم باید چه کنم .

می دانید من بار ها به این قضایا فکر کرده ام : ممکن است بتوانم کر و لال بودن را تحمل کنم اما هرگز نمی توانم نابینایی را تحمل کنم ؛ هرگز ...

وقتی اسید پرید توی چشمم سریعا دستم را بردم سمت ِ چشمم . ریحانه که از من نگران تر بود مدام می پرسید خوبی و من که اصلا حواسم به سوال های او نبود هیچ جوابش نمی دادم .

رفتم سمت سینک و چشمم را با آب شستم . هیچ چیز نشده بود و من فقط ترسیده بودم . چون مطمئن بودم تاب ِ نابینایی ندارم . چون خوانده بودم اسید کلا همه چیز را می خورد .

یادم افتاد که اسید ِ ضعیف دست ریحانه بوده . برگشتم و روی بالن حجمی را خواندم. زده بود استیک اسید 0.01 و این یعنی هیچ ! یعنی یک اسید ضعیف ِ بی زور که هیچ غلطی نمی تواند بکند .

من اما ترسیده بودم . از یک اسید ِ بی زور ترسیده بودم .جالب این جاست که حتی ریحانه هم که خودش می دانست دارد با 0.01 کار می کند ؛ ترسیده بود.



ما آدم ها چقدر راااااااحت نابود می شویم . از این موضوع خبر هم داریم ، باورش هم کرده ایم ها ؛ منتهی دوست داریم هی شاخ بازی در آوریم ... نمی فهمم این همه خود خفن پنداری ما آدم ها از کجا آمده ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



پاکت نامه را بردار ...

این بار لطفا

اول ؛ نامه ی مرا بخوان

همان که یک رُز ِ قرمز گذاشته ام رویش ...

پاکت نامه را باز کن و

بخوان ...

این روز ها من

از همان نصف ِ برگه ی آ5 هم کم حرف ترم ...

این روز ها

من بیشتر محتاج اینم

که تو

خودت بیایی

بنشینی جلویم

عینکت را در بیاوری

و زل بزنی به چشم هایم

و

انقدر بگویی و بگویی

تا اشکم را در آوری

تا مرا

ناخودآگاه

به آغوش ِ خودت بکشانی

تا من به خودم بیایم و ببینم

دوباره منم و

چشم های سرخ شده و

پهنای صورت ِ خیس ِ اشک شده ...

تا من دوباره به خودم بیایم و ببینم

دوباره همه ی عالم و آدم را جا گذاشته ام و

آمده ام نشسته ام

در محضر استاد ...

آمده ام تا دل ؛ سبک کنم ...

تا گره ِ بغض وا کنم ...



امروز

تمام اساتید دانشگاه

با قلم ِ من

تبریک ِ روز شان را گرفتند ...

با شاخه رز هایی که خودم و رفقایم

آرایش شان کرده بودیم ...

امروز همه ی معلم های دانشگاه

پاکت نامه گرفتند ... رز گرفتند ...

دستم برای اساتیدی که حتی تا به حال ندیده امشان

زخم شد ...

دلم هم برای ِ تو ...

من امروز دانشکده را گل می دادم و

در ذهنم حسرت می خوردم که چرا

هیچ کدام ِ این در ها

وقتی وا می شوند

شهریاری

داخل شان نیست ؟

چرا هیچ کدام ِ این معلم ها

مثل ِ شهریار من نیستند

شهریاری که بشود

جلویش نشست و

حرف زد و

آرآمــــ گرفت ...

چرا هیچ کدام ِ این ها

بلد نیستند

دل ببرند از من ...

چرا ...

وقتی گل را به استاد " ف " دادم

با حیرت نگاهم میکرد ...

میگفت گل ؟ برای ِ من ؟ برای من اوردی ؟

پاکت را باز کرد و متن را خواند

قبلا برایش نوشته بودم !

فقط در حد یک پاراگراف. وقتی گفت انتقادات را به جان می خرم برایش نوشته بودم ...

دوباره پرسید

مطمئنی برای منه ؟

خنده ام گرفته بود ...

انگار فهمیده بود ... انگار فهمیده بود

این گل ها را که می دهم

تنها برای به جا آوردن ِ رسم و رسومات است...

انگار فهمیده بود

ته ِ چشم هایم

فریادی نهفته گله آمیز ...



آخ ... آخ استاد...





حرفی بزن

مجید آقای شهریاری ...

دلمان ترکید به جان تو ... ترکید ...

اصلا این تو و این صورت من ؛

یک سیلی بخوابان بیخ ِ گوش ِ من

اگر من حرفی زدم !

بالاخره که یک نفر می آید

تا مرا از این کما در آورد ...

تو بیا و پیش دستی کن

بیا و این پارچه ی سفیدی که روی صورت ِ مردگان ِ بیمارستانی می کشانند

را از روی چشم هایم بردار ...

حرفی بزن مجید آقای شهریاری

تو که طبق گفته ی خدا زنده ای ؛

صدایت را اگر نشونم

باورم میشود

مرده ام ...




موسی هم با مقام پیامبری اش

خواست خدا را ببیند ؛

دیگر چه جای تعجب است وقتی
از من ِ درمانده می شنوی
این حرف ها را ...

مجید آقای شهریاری
با ما به از آن باش که با خلــــق ِ جهآنی ...
رخ بده مرد !
به جان تو
هلاکمان کرد این فاصله ی کم نشدنی ...
به جان ِ تو
نا امیدمان کرد
این به تو نرسیدن ها ...
رخ بده
آقا معلم ...
دلمان پوسید ...
پوسید به جان ِ تو ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

آدمیت مرد ؟

پنجشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


با رفقا نشسته بودیم داخل ِ قوطی ِ دراز ِ خسته کننده ی کم اکسیژن . مستحضرید دیگر که منظورم همان مترو است ؟

که صدای پسرک ِ آدامس فروش بلند شد.یک پسر بچه ی تپل ِ کوتاه ِ چشم رنگی ِ سفید ِ لپ گلی که قیافه ی دوست داشتنی داشت.

+آدامس بایودنت ، تریدنت ، فِرش دارم . خانوما فِرش فقط هزاره . کسی میخواد آدامس بیارم ؟

یک پسر بچه ی لاغر مردنی ِ سبزه هم صندلی ِ روبه روی من نشسته بود . بهانه ی آدامس گرفت. مادرش اما نخرید. به سر و وضع شان می آمد که وضع مالی خوبی نداشته باشند.

پسرک تپل که دید کسی آدامس نمی خرد به واگن بعدی رفت و پسرک ِ سبزه هم پشت سر ِ آدامس ها جوری گریه میکرد و ناله می زد که تو گویی می خواند : من خود به چشم ِ خویشتن دیدم که جانم می رود ...

کمی که گذشت ؛ پسرک ِ تپل ِ دوست داشتنی برگشت . برگشت و یک بسته آدامس گذاشت کف ِ دست پسر بچه ی سبزه . بی آن که هیچ حرفی بزند . بی آن که طلب پول کند . آدامس را گذاشت و هیچ هم درنگ نکرد و رفت.



من آن روز از زیر ِ پونز ِ جنوب ِ نقشه ی تهران تا زیر ِ پونز ِ شمال ِ نقشه ی تهران داشتم به پسر بچه فکر میکردم . به حال ِ خوبش . به حال ِ بد خودم . به ذهن عقب مانده ام که نکرد پیشنهاد بدهد من یک آدامس بخرم و بدهمش دست پسر بچه ی سبزه که گریه اش بند بیاید .

داشتم به شعر آدمیت مُرد ِ فریدون مشیری فکر میکردم.

به مردن ِ آدمیت فقط در یک عده ی محدودی چون خودم .

به زنده بودن محبت و عشق در دل عده ی گسترده ای مثل ِ همان پسرک تپل ِ سفید ِ لپ گلی ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ...

  • پرواز ...

سقوط پرواز ..

چهارشنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


تازه داشتم با غم از دست دادن نوت های موبایلم کنار می آمدم و فراموش میکردم که چه نوشته هایی از من بر باد رفتند
که لپ تاپ ترکید . ترکید و هر چه که داشتم را هم ترکاند .
یک هفته است دارم به آن همه word و pdf فکر میکنم که شب ها برایشان بیدار مانده بودم . به آن همه نوشته  . به آن همه حرف . . به آن همه درد نامه .


همه را گذاشته بودم که به وقتش برایت بفرستم ، یا بخوانم.
اما انقدر وقتش دیر آمد ؛ که همه شان بر باد رفتند ...
انقدر نیامدی که ...


آخرین نوشته را
شب نوشته بودم . فکر کنم دوم اردی بهشت بود . کنار رود . زیر ِ یک چراغ نه چندان پر نور . سرد بود . سر انگشت هایم یخ زده بودند و به زور تایپ می کردم. دو فنجان چای هم ریخته بودم .یک آهنگ ِ بی کلام ِ خاطره انگیز هم با صدای آب قاطی شده بود .
روی دسکتاپ سیو کردم که دم دستم باشد و زود به زود بخوانمش . دوستش داشتم . پر بود از تو .
اما همان شب ... لپ تاپ ترکید .
جای دل ِ من ... لپ تاپ ترکید .



تمام شد . هر چه که نوشته بودم ؛ همه ی چیزی بود که داشتم . همه بر باد رفتند . من هم همراهشان ...
این روز ها مدام در حال بازسازی نوشته ها در ذهنم ام. اما نمی شود . هیچ کدامش مثل قبل نمی شود .



چقدر اطلاعات از من رفت . اما من چرا انقدر نگران نوشته ها ام فقط ؟
همه از تو بودند . قلب من که فرمت نمی شود . ذهنم هم .
من حتی اگر به تنظیمات کارخانه هم برگردم ؛ تو باز هم هستی . که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...
ویندوزم هم که بپرد ؛ تو باز هم هستی ...
اصلا هاردم هم که بسوزد ...
حیف . حیف ِ آن همه حرف که با تو زدم و هیچ کدامش را نفرستادم . هیچ کدامش را برایت نخواندم . هیچ کدامش را جلوی ِ خودت گریه نکردم .
حیف .
من هیچ وقت آینده نگر نبوده ام . هیچ وقت ...

یکهو می بینی همین روز ها ؛ عزرائیل قصد جانم را می کند . آن وقت از من هیچ برای ِ تو نمی ماند ... آن وقت تو هرگز نخواهی فهمید که چقدر دوستت داشتم . آن وقت هرگز نخواهی فهمید که چه قدر برایت بیدار ماندم . چه قدر به یادت غزل خواندم . چه قدر اسمت را به زبان آوردم . چه قدر برایت نوشتم . چه قدر برایت عاشقی کردم بی آن که بفهمی ...
یکهو می بینی همین روز ها عزرائیل قصد جانم را می کند . آن وقت از من ، هیچ برای ِ تو نمی ماند .
از منی که تمامم تو بودی ... از منی که تمامم مال ِ تو بود .


پ.ن:
حکمتی داشت این اتفاقات .


یا رادّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

پدر ...

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



قلمم آبستن یک مثنوی است ؛ برای پدر ...

مجالش هست اما

دل و توانش ؛ نه . . .






تبریک ایام .
اول آن که عیدتان مبـــآرک ...
دوم هم آن که
روزتان مبارک ؛ اگر مـــَردید ...
سوم هم آن که
سایه پدرانتان مستدام بر سرتان و اگر
از دست شان داده اید ؛
ان شاءالله که خداوند روحشان را قرین رحمت خود سازد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...