سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۲۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

چهاردهمین روز رمضان را بنویس به نام حسرت ...

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



اگـــر ، کــــآش ، شـــآیـــد . . .


لــعنـــت ... لــعنــت ...


هزآر بار لعنت به این سه کلمه ی ویران کننده ...




شب چهارده است و مآه تمام ...

کار من هم . . .

 

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



پست روز 13 رمضان پاک شد تا

"

یک شب هایی هستند

مخصوص اینکه بنشینی و تمام روز هایی که تا به امروز

زندگی کرده ای را

زار بزنی ...


"

جا نشینش شود ؛ که بیشتر مناسب حال و احوال باشد . . .



قرارتان برقرار ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

می توانید این پست را نخوانید :)

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۲۹ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



امروز که توی تاکسی نشسته بودم استاد ازغدی داشت در مورد خطبه متقین حضرت امیر حرف می زد که در خلال حرف هایش گفت ، خطبه را که می خوانم می بینم که شهید چمران اغلب این خصوصیات رو در خودش داره ...

همین یک جمله اش مرا پرت کرد به خاطره ای ناگوار و زمینه ساز پست امروز شد ...


طولانی است ، حوصله سر بر هم شاید ...

می توانید نخوانید :)


+ این پست برای چند ساعت از حالت ثبت در آمد . چون من اصلا حواسم نبود روز بزرگداشت چمران عزیز است . بعد یکی برایم عکسی از چمران فرستاد باز هم دوزاری ام نیفتاد . بعد پدر صدایم زد تا صدای چمران را برایم بگذارد ، باز هم دوزاریم نیفتاد . بعد که پیامی فرستاد تازه فهمیدم که.. آخر خرداد است و ... روز چمران عزیز دلم ...

پست دوباره به جای خودش بر میگردد ، من همه ی این ها را حسی نوشته بودم و هیچ حواسم به تاریخ امروز نبود .


  • پرواز ...

دوازده !

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



دوازدهمین روز ماه هم دارد می گذرد و

من به این فکرم

که حتی

12 دقیقه هم برای شما کار نکرده ام ،

صاحــــبـــنا ...


راستی مایی که زندگی های مان خالی از یاد شماست ، کجا اسم نفس کشیدنمان را می شود گذاشت زنده گی ؟



قرارتان برقرار ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

خواهش میکنم از همه تون ...

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



پست روز یازدهمم را اگر صرف یک خواهشی کنم قبول میکنید ؟


می شود لطفا ، خواهشا
کمی در مصرف آب صرفه جویی کنیم ؟
اوضاع خطری تر از چیزی است که فکرش را می کنیم ... پس فردا یکهو دیدید مثل زمان شیخ بهایی که سر آب افتادند به جان هم ،مردم استان ها افتادند به جان هم ...
باور کنید امنیت ملی دارد به خطر می افتد ...
دانشمندان بیوتکنولوژی دارند خودشان را می کشند که گیاهان را مقاوم کنند به خشک سالی آن وقت ما با خیال راحت صبح تا شب آب هدر میدهیم و کک مان هم نمی گزد که فردا بچه های مان سر آب همدیگر را خواهند کشت ...
بیایید خیلی جدی و مصرانه ، در مصرف آب صرفه جویی کنیم و دیگران را هم دعوت کنیم . خواهشا ...
باور کنید کار کم ارزشی نیست ... بآور کنید !
جنگ آب را جدی بگیرید ...
آب که ته بکشد ، آن وقت ایران دست نیاز دراز می کند سمت هر ننه من قمری ... آن وقت می شود مستــعــمـــره !


پ.ن:
دیروز به تمام اعضای فامیل هشدارش را دادم . مثلا گفتم بابا جان شما وقت دست شستن آب را تا آخر باز میکنی. زندایی جان شما بچه هات رو به آب بازی عادت دادی . پسر خاله جان شما علی رغم کچلی ، حموم هات بسیار طولانین .دختر خاله جان مو هات ده متر هستن و هر روز هم یک ساعت بیشتر حمامی ! خاله جان شما خیلی به حیاط خانه حساسی و لازم نیست این همه بشوری! اون یکی خاله شما هم که هفته ای یک بار فرشی ، موکتی چیزی می شوری . مثلا گفتم زن عمو جان این پرده های خانه ی تو هر ماه که کثیف نمی شوند که هر ماه می شوری .
کار به جایی رسید که به دختردایی 3 ساله ام پیام صوتی فرستادم و ازش قول گرفتم که صرفه جویی کند .


پ.ن.2 :
نظرات این پست را باز میگذارم . آرزو میکنم لااقل دو سه نفر خواهشم را رد نکنند ...


قرارتان برقرار ...
یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

قسم به روز دهم ...

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله




حضرت سقــآ

آب ِ افطارشان را می رساند و

با دو دست خودش سیراب می کند

مدافعان حرم زین اَب بآنو را . . .

قسم می خورم 

به شرمندگی دهمین روز ِ محرمش ...



قرارتان برقرار ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

نــُه .

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



همیشه از راه ِ امام ِ نهم ورود میکنم به صحن ِ حرم ِ امام هشتم  ...

امروز ، نهمین روز ِ ماه مبارک است و من

دخیلم به باب الجواد

برای اذن طلبیدن از حضرت رضـــآ ...

.

.

دیروز داشتم فکر میکردم که ...

شما تنها امامی هستید که مرا به بارگاه خودتان راه داده اید ... تنها امام ... 

برای همین هم یقین دارم که حتی - بر فرض محال - اگـــــــــر روزی به می خانه ی ابالایتام راهم دهند

یک جایی ، یک گوشه ی دنجی یا اصلا شاید هم درست مقابل گنبد مولا

زبان باز میکنم به

" اللهم صل علی علی ابن موسی الرضآ المرتضی ... الامام التقی النقی ... و حجتک علی من فوق الارض ... و من تحت الثری ... الصدیق الشهید ... صلاة کثیرة تامة زاکیة متواصلة متواترة مترادفه ... کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک .... "  



بالاخره باید بگویم که چه کس مهمانم کرده ؛ نه .... ؟!
بالاخره باید بگویم که ناخوانده نیستم . . .


پ.ن ( بعدا نوشت )
فکر میکنم کمی گنگ نوشته ام . اشتباها این طور برداشت شده که مشهدم . من همینجام . 897 کیلومتری ِ مشهد ...




قرارتان برقرار ...
یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

شکستن !

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



و هشتیمن روز را اینگونه حکایت کنم :

شکستـــــن ...



بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست !



قرارتان برقرار ...
یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

روز هفتم .

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۱۲ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



یادم آمد ماه رمضان ، گاها که شب ها بیدار می ماندم پسر همسایه مان می آمد می نشست توی پله فرار و سیگار می کشید . پله فرار خانه آنها درست مقابل پنجره ی اتاق من است . اولین بار که متوجه سر و صدایش شدم فکر کردم باز کسی از پله ها کشیده بالا و دارد به وسایل همسایه ها دستبرد می زند مثل همان باری که لباس های نو ی مرا از روی طناب دزدیدند . همان روز سیگار به دست توی پله فرار دیدمش ! برای اولین بار و آخرین بار . من صبح ها ساعت 6 نشده از خانه می رفتم و عصر ها هم دیر وقت بر میگشتم . نمی شناختمش . اما در خانه که باز بود فهمیدم از اهالی آن خانه است .
همیشه پرده ی اتاقم کشیده است اما با سر و صدایش می فهمیدم که باز هم آمده سیگاری آتش کند ...
امشب ، که داشتم پنجره ی اتاقم را باز می کردم ، چشمم افتاد به پله فرار خانه ی همسایه .
خالی است ! مدت هاست خالی است ...
یعنی ...
یعنی پسر همسایه مان عید 94 توی خواب مُرد ! صبح بیدار نشد . جوان بود خیلی . کوچک ترین فرزند خانواده شان بود .


.
.

خانم همسایه به مادرم گفته بود که وقتی می بیند شب ها لامپ اتاقم روشن است ، برایم دعا میکند که خدا توانم دهد :)
دارم به این فکر میکنم که شاید یک روزی هم او ، خانم همسایه مان را میگویم ، وقتی که ناگهانی چشمش میخورد به پنجره ی اتاق من و یادش می افتد که لامپ اتاق من مدت هاست که روشن نشده، یکهو یاد من بیفتد و مثل حالا که من دارم برای پسر همسایه مان فاتحه ای میخوانم ،  فاتحه ای نثار روح فلک زده ام کند ...




و عَجـِــبتُ لِمَن نَسیَ الموتَ و هُو یَری المَوتی .. ( در شگفتم از آن کس که مردگان را می بیند و مرگ را از یاد برده است .. )1
از شما چه پنهان مولا جان که من خودم هم از خودم در شگفتم ...
از کجا معلوم هفت رمضانم بکشد به هشت رمضان ؟!


1.نهج البلاغه ی عزیز . حکمت 126


قرارتان برقرار...
یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

روز ششم .

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۴۳ ق.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



مثلا فکر کن سحر یک شنبه ای باشد و تو کنجی ایستاده باشی در حرم حضرت امیر ...
و هی پشت سر هم بخوانی :

 یا مولای یا امیرالمومنین ، هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک ... و انا ضیفُک فیه و جارُک ...

وای فکر کن ... در جوار مولا باشی و مهمان او ...

فاضِفنی یا مولای ... و اجِرنی ...

 و بعد هی اجِرنی را پشت سر هم تکرار کنی ... مدام و بی وقفه ... گوشه چشم هایت خیس باشد و زبان و دل و اصلا سر تا پای وجودت ملتمس به اجرنی ... آن قدر اجرنی بگویی تا به خودت بیایی و ببینی شانه هایت به لرزه افتاده اند از فرط گریه ...

آخ ...
مگر توی این دنیا هیچ چیزی لذت بخش تر از در پناه علی بودن هم هست ؟
چه قدر خوب که علی "مامورٌ بالاجارة " است ...
مامور پناه دادن به خلایق ...
مامور پناه دادن به چون منی ، بی پناه ...

بابا علی ...
هذا یوم الاحد ... و انا ضیفک فیه ... فاضفنی یا مولای ...




پ.ن:
طی این سال ها، این اولین باری است که عکسی از حرم میگذارم توی سوران . چه سوران قبل و چه سوران حال حاضر ...
چه مبارک سحری است ...



قرارتان برقرار ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...