سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله


خدا داشتن ؛
خوبی اش این است که وقتی شب خوابت نمی گیرد کسی هست که تا صبح پا به پایت بیدار بماند . خوبی اش اینجاست وقتی بلند می شوی و شروع میکنی به قدم زدن توی تاریکی اتاق کوچکت کسی هست که توی همین دو وجب جا هم قدمت شود و دستت را بگیرد تا توی تاریکی هی به تخت و صندلی و میز نخوری . خوبی اش این است که لااقل کسی هست که ببیند انقدر به هم ریخته ای که ساعت ها از این پهلو به آن پهلو میشوی ، اصلا لازم نیست کاری کند . همین که ببیند بهترین کار ممکن است ...ببیند که هزار بار آباژور بالای سرت را روشن می کنی کتاب های کنار ِ تخت را هی تورق می کنی و بعد هم خاموش میکنی و باز روشن میکنی تا که دست آخر برسی به اخوان و زمستانش ...
خوبی اش اینجاست که کسی هست که نصفه شبی بروی مهمانش شوی و پشت ِ در خانه اش با غصه دار ترین لحن ممکن بخوانی :
منم من میهمان هر شبت ، لولی وش ِ مغموم ، منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور ، منم دشنام پستِ آفرینش ، نغمه ی ناجور ...

خوبی اش این جاست که حتی اگر به هیچ کس هم نتوانی بگویی ، نصفه شبی درست وقتی که سکوت در گوشت غوغا می کند
می توانی توی گوش ِ کسی بخوانی :
دل تنگم !


خدایا !
میدانم این حرف ها به قیافه ام نمی آیند ، میدانم ...
ولی یک شب هایی احساس میکنم هیچ کس و هیچ کسی را ندارم الا خودت ...
احتمالا آن شب هایی است که تو همه را کنار می گذاری و می آیی می نشینی کنارم ... انگار که توی این دنیا هیچ کس و هیچ کسی نیست الا من !
راستی خدا جان ؟
هات چاکلت دوست داری ؟ بریزم برایت ؟ خیلی وقت است با کسی نخورده ام .. حال داری امشب با من بخوری ؟

یا رادّ ما قَد فاتَ ...
پرواز ...
۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۲ ۸ نظر

باذن الله و باذن ولی الله

 

 

 

 

 

میخواهم رها کنم این یاوه بافی ها را ...

این دم از عشق و دوست داشتن ها زدن را ...

هر چه قدر هم که من عاشق ِ تو باشم و

هر چه قدر هم که تو عاشق ِ من باشی

آخرش

یک جنگی بر پا می شود

یک آشوبی به پا می شود

یک کودتایی پا می گیرد ...

آخرش دنیا پرده برداری می کند از هیتلری دیگر

از صدامی دیگر ...

آن وقت عشق ِ ما یک جا به کام ِ جنگ فرو می رود ...

مثل این همه عشق ِ به کام ِ آتش رفته ، توی دنیا ...

تو به جنگ می روی و

من هم ...

آن وقت عشقی دیگر سر بریده می شود و

در آینده

عده ای دیگر

عزادار ِ عشق سر بریده ی ما خواهند شد ...

 

 

این جشن و سور ها

این مجالس رقص عظیم

این میهمانی ها

تمام شان دروغ اند و فریب ...

دنیا ؛ تعطیل است
چرا که هر روز
عزای ِ عمومی است ...

بیا من و تو

داغ بر داغ

نیفزاییم ...

بیا دست بکشیم از این عشق !

که هیچ چیز ِ این دنیا عاقبت ندارد ...

 

دنیا برای عشق خوب جایی نبود ؛

ما آدم ها اشتباهی پای عشق را به دنیا باز کردیم ...

 

این لوس بازی های بشرانه

مال ِ این دنیای ضد بشریت نیست ...

 

دست هایم را جای عادت دادن به قلم زدن و عشق بافی و غزل سرایی

جای متوقع بار آوردن و رویا پردازی اش و خیال ِ جا گرفتنش میان دست هایت

باید عادت دهم به

آتش ...

که آخرش سهم دست های ما از دنیا می شود

یک مشت آتش ...

سهم ما

میشود ماندن زیر آتش ... می شود مردن زیر آتش ...

و از آخرت هم . . .

آه ... که نه دنیا داشتیم و نه آخرت ...

 

سوختیم

و کس نپرسید که گناهمان چه بود

که در سال های قحطی به دنیا آمدیم ؟

سوختیم و هیچ بارانی نبود که بر ما ببارد ...

که خاموش مان کند ...

که لااقل دمی چند آتش مان را خاموش کند

بلکه نفسی بکشیم ...

 

 

دست های ِ آدم های زمان ِ ما

برای لمس ِ زیبایی ها ، برای ِ کشیده شدن بر سر گندمزار ها ، برای توی دست های دیگری جا شدن

آفریده نشده اند ...

دست های نسل ما

آفریده شده اند برای گرفتن ِ قناصه ها ...

و این قناصه

گاه قلمی است ...

 

 

و قصه ی ما

در آتش دنیا خواهد سوخت

چون خود ِ ما...

سال ها می گذرد

آن زمان من مرُده ام

تو هَم ...

و کسان ِ دیگری روی صفحه ی زندگی اند و

زیر آتش ...

و این چرخ دوار

باز میچرخد و میچرخد و

جان می گیرد و

خون می ریزد و

پیش می رود ...

 

 

اما من نمی گذارم صدایم در گلو بماند ،

قسم میخورم آن روز ،

آن روز آخر

که زیر آتش

غرق ِ به خون

پخش ِ زمین ام

از خودم با خونم ؛ چیزی به یادگار بگذارم ...

نمی دانم چه !

نمی دانم ...

یک چیزی که عالم ببیند

این افتاده بر زمین ،

محبوب حبیبی بود و حال که خونش ریخته شده

جای دیگری و

در جبهه ی دیگری

حبیبش هم از پا در خواهد آمد ...

 


بالاخره یک نفری پیدا می شود که یک شیشه ی پر شده از خون ِ مرا و
یک شیشه ی پر شده از خون ِ تو را
بردارد و ببرد در سازمان ِ مدعی حقوق بشر و
و از خون ِ ما
روی لب های لبخند به لبانی که خون به دلمان کردند بکشد
و
 به روی پرچم های بر افراشته ی آن جا بپاشد

بلکه آن ها هم بفهمند طعم خونی را که خود ریخته اند ...

بالاخره کسی پیدا می شود
که دست ِ بی جان و یخ زده ی مرا
جا کند
میان ِ دست های بی جان  و یخ زده ی تو ...

و
فریاد بزند

stop killing lovers ...
و
از آن روز به بعد
شاید مردم ِ دنیا
به خود بیایند ...
شاید تمام شود این کشتار ها ...

بیا به دل ِ جنگ برویم ...
بیا با هم بمیریم
بیا شهید عشق شویم
شاید بعد از ما
و رقص جنون وارمان میان ِ رزمگاه
مردم
بیشتر حواس شان به نوع ِ بشر بود ...
به نیاز بشر ...
که نه قدرت است و نه دروغ و نه فریب و نه ریا ...
به نیاز بشر که
صدق است و صفا و راستی و درستی ...

 

 

 

پ.ن1:

یک وقت هایی هست که خشم جلوی چشم هایت را می گیرد و انقدر اعصابت را نا آرام میکند که درد معده امانت را ببرد و آن وقت هر چه فریاد داری بر سر واژه ها می کشی ... این از آن پست هایی بود که واژه ها زیر دست و پای من له شدند ...

 

پ.ن 2:

بسیار دعوا شدم من باب بستن دریچه ی نظرات . جالب بود که دریچه که بسته بود کامنت ها بیشتر شدند و خوبی اش این بود که بعضی دوستان ِ خاموش ، از حالت سکوت در آمدند . باز می شود از این پس ، که به قول دوستان بی انصاف نباشم ...

 

یا رادَّ ما قَد فات َ...

پرواز ...
۲۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۱ ۱۱ نظر

باذن الله و باذن ولی الله


یک روزی
نمیدانم چند سال دیگر ، چند وقت ِ دیگر
فقط می دانم یک روزی
هر جا که هستی ،
می ایستی و دست می گذاری رو قلبت و
جوری که هیچ کس جز خودت نفهمد ، زیر لب میگویی
یادش بخیر !
شک ندارم اشکی هم از گوشه ی چشمت پایین می چکد ...


بالاخره یک روزی
توی این شهر
یک نفری از کنار تو می گذرد که مرا یادت بیاورد
شاید با طرز راه رفتنش
شاید با عطر تنش
شاید با نوع نگاه کردنش ...
بالاخره یک روزی
گوش هایت ناخواسته آهنگی را می شنوند
که مرا یادت بیاورند ...
بالاخره یک روزی
یک بیتی را - متنی را - جمله ای را می خوانی که یاد من بیفتی ...
بالاخره یک نفر
ناگهان کسی را که هم اسم ِ من است در خیابان صدا می زند و
من یقین دارم که آن روز تو برخواهی گشت و
با چشم هایت دنبال ِ  من خواهی گشت ...


تو تازه رفته ای و هنوز داغی ...
نمی فهمی ...
نمی فهمی که چند سال ِ دیگر
یک روزی می آید
که نبودنم
عمیق ترین و دردناک ترین زخم ِ روی قلبت می شود ...


آن روز را من می بینم
آن روزی را که
پشیمان می شوی از همه ی زخم زبان زدن هایت ...
از همه ی داد و بیداد های بی جایت ...
از همه ی بهانه تراشی های مسخره ات ...


آن روز را من می بینم
آن روزی را
که ته ِ دلت
دوباره
مرا آرزو میکنی ...

آن روز
شاید قدر ِ این روز هایت
غرق غرور نباشی ...
شاید بیشتر به دلت ، به دلم بها دهی ...

دعا میکنم باشم ،
که مجبور نباشی
دست آرزو هایت را بگیری و
جای آوردنشان پیش من ؛
بیاوری کنار ِ قبر من ...

دعا میکنم باشم...
یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
پرواز ...
۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۹

باذن الله و باذن ولی الله





اگر بگویند توی یک کلمه این شخص ِ ایستاده در غبار را شرح بده ، میگویم :

هیبت !

(هِ بَ) [ ع . هیبة ] (اِ.) شکوه ، عظمت .

دلم یک همچین کسی را می خواست
جایش خالی بود توی زندگی من ...


یا رادَّ ما قد فاتَ ...
پرواز ...
۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۰
باذن الله و باذن ولی الله







مــآت ِ رُخَـــت شدم !



یا رادّ ما قَد فاتَ ...
پرواز ...
۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۲

باذن الله و باذن ولی الله




یخرجونهم من النور ِ الی الظلمات ...

حضرت ِ خدا !

می شود من هیچ وقت ِ هیچ وقت مشمول این ضمیر " هم " نشوم ؟

 عوضش

یکی از آن " هم " هایی باشم

که الله می شود ولی شان و

آخرش هم

یخرجهم من الظلمات ِ الی النور ... 

می شود خدآ جآن ؟

می شود  ؟


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

پرواز ...
۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۷

باذن الله و باذن ولی الله



بسیار طولانی است . از خاطرات خوش کنکور ما :)


پرواز ...
۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ ۲۴ نظر

باذن الله و باذن ولی الله



خدایا نه اینکه بخواهم توی کارت دخالت کنم ها ؛ نه !

فقط به عنوان پیشنهاد این را می گویم :


احیانا اگر یک بار دیگر خواستی جماعت جدیدی را خلق کنی ،

یا زن ها را خلق کن ، یا حشرات را ... این دو تا را با هم در یک صحنه قرار نده !

این نسوان اگر - بر فرض محال - با جماعت ذکور کنار بیایند ؛

با حشرات عمرا کنار بیایند ...




شاهد نوشت 1 :

استاد جانور شناسی بیچاره ی ما یک بار محض درد دل سر کلاس گفت بچه ها من تو خونه حتی حق دیدن ِ مستند حشرات هم ندارم ؛ چه برسه به جمع آوری حشرات و نگه داری شون تو خونه . - بانوی قدرتمندی در خانه دارند ایشان -  :)


پ.ن :

فکر بد نکنید ها . نویسنده ی این پست با این که بسیار چندشش می شود از حشرات ؛ اما از گانگستران ِ حشره کش محسوب میشود . بله :)

البته نه هر حشره ای . حشرات معمولی . 


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

پرواز ...
۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۱:۵۳

باذن الله و باذن ولی الله

 

 

آهنگ سالار عقیلی را پلی کردم .

مدتی تلگرام را نخوانده بودم . امروز ظهر که برگشتم خانه دیدم بچه های دانشگاه در حال چت کردن اند .

بحث گویا در مورد مشهد بود و یکی از پسرها مدعی شده بود که رفته مشهد و بچه ها باور نکرده بودند . چرا باور نکرده بودند را نمی دانم چون نبودم و نخوانده بودم حرف های شان را .

بعد یکی از دوستان گفته بود :

امام رضا جوابتون کرده هااااا ...

بچه ها هم که باور نداشتند مشهد بودنش را گفتند :عکس بفرست . با دو ایموجی ِ خنده !

او هم فرستاد ...

بعد هم نوشت که :

می دونم الآن دل تون سوخت ، ولی فرستادم که از این به بعد با کسی که در مــوضــع قــدرتـــه ؛ شوخی نکنید ...

عکس از ضریح فرستاده بود . راست می گفت . ایستاده بود در موضع قدرت . اشک بچه ها را در آورد ... !

 

 

چه قدرتمند و چه ثروتمند است آن که شما را دارد ؛ امام رئوف ...

من هم یک روزی داشتم تان ...........................

من هم یک زمانی ایستاده بودم در موضع قدرت ...

 

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

 

پرواز ...
۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۹

باذن الله و باذن ولی الله



همین که سرش را بالا آورد ازش عکس گرفتم .

عکس خیلی خوبی از آب در آمده بود . داشتم نشان بنده خدایی می دادم . هنرمند است . می نوازد .

می گفت این قیافه رو نگاه کن . بدون هیچ قابی ، بدون هیچ ماسکی ، بدون هیچ لبخند زورکی .

نگاه کن . از تار و پود چهره و از چروک به چروک این صورت ؛ غم می زنه بیرون ...

حسش می کنی ؟

گفتم چه غمی که این طور توی صورتش ته نشین شده ؟

گفت غم سال های سال هم پدر و هم مادر بودن .هر کدوم ِاین چروک هایی که می بینی مال ِ یه سال بزرگ تر شدن بچه هاشه ..



یک چهره ی دیگر نشانش دادم . گفت این یکی را ببین . همین که می خندد من دلم میخواهد با تمام دوربین های عالم از خنده اش عکس بگیرم . خنده ی عجیبی دارد . خیلی عجیب .

این خانمی که خنده ی عجیبی داشت ، همسرش بود. راست می گفت . من هم به صورت نا خود آگاه تمام عکس هایی که از او گرفته بودم در حال خنده بوده . نه این که فکر کنید شادی از لای دندان هایش می زند بیرون ؛ نه ! یک حسی به آدم منتقل می کند خنده اش. انقدر چشم نواز است که من هم مثل همسرش دلم میخواهد با تمام دوربین های عالم از خنده اش عکس بگیرم .



همیشه بیزار بودم از قیافه گرفتن جلوی دوربین . از سیب گفتن و خندیدن های الکی ! برای همین هم خیلی عکس ندارم !

اما شدیدا علاقه مندم به عکس های ناگهانی و بدون قاب و بدون ژست . لذت خیلی زیادی دارد تفسیر کردن چهره ها .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

پرواز ...
۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۱:۱۵
باذن الله و باذن ولی الله



این آلرژی دائمی
خاص  ِ فصل فاصله است ...



چه ربطی به بهار و تابستان و گرده افشانی دارد ؟!
درس های پزشکی باید اصلاح شوند یک روز ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
پرواز ...
۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۸

باذن الله و باذن ولی الله


این که تف کردن در خیابان بی ادبی و بی فرهنگی است ؛ درست 

اما 

یک خیابان هایی انقدر خاطره ی تلخ دارند

انقدر بغض می کارند توی گلو

که آدم را مجبور می کنند تمام آن بغض ها را تف کند توی صورت آن خیابان ...


پ.ن :

امروز دوباره تمام آن خیابان ها را گشتم . تمام شان را ... اما دیگر توانی نبود که خیابان به خیابان و کوچه به کوچه قدم بزنم  ... همین دو سه ساعت قدم زدن قدر تمام آن روز ها خسته ام کرد ..بین خودمان بماند ها ... قاچاقی دل تنگت شدم دوباره !  هنوز هم می گویم تو حق نداشتی با اشتباه کردنت ؛ مرا از دوست داشتنت منصرف کنی...



عذر نوشت :

ببخشید. نت نداشتم و فعلا ندارم که پاسخ تبریک های تان را بدهم . عید شما هم مبارک . بندگی تان مستدام ...


یا راد ما قد فات ...

پرواز ...
۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰

باذن الله و باذن ولی الله



میگویم آ خدا !

خودت که میدانی چه قدر از مرحله پرتم . این ذکر های العفو و استغرالله و این جور اذکار هم قربان سرَت که دیگر به کار امثال من نمی آید . مال آن بنده شیک ها و پاستوریزه های توست . مال آن مقربینی است که حسنات ابرار میشود سیئاتشان . نه مال ما بدبخت بیچاره ها که . یعنی میخواهم بگویم به جایی رسیده ام که باید خیلی غلیظ تر از این حرف ها طلب بخشش کنم . این است که دوباره دست به دامان ِ ذکر ِ " الهی غلطتُ " شدم .
از آن اذکار دست ساز است . یک حسی بهم میگوید اگر یک بار عین آدم به کارَش ببرم مثل آن بمب دست ساز های چهارشنبه سوری ، توی عرش مثل توپ صدا میکند . من و هفت جد آباد و ایضا هفت نسل بعدم غلط بکنیم که به ساحت ربوبیت شما بی ادبی کنیم . این ادبیات هم نه آن که از روی بی ادبی باشد حضرت خدا . خب ما از نوادگان شبان یم و کجا درک مان به موسی می رسد که نبی وار با شما به سخن بنشینیم ؟ و دل خوشیم به آن که خدای موسی همان خدای شبان هم هست .. و دل خوشیم به


ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را


ما که زمین خورده ی شما ایم اوس کریم ! والا خودمان هم مانده ایم اندر حکایت این گردن درازی هایی که به ثانیه نکشیده ، دل و قلب را به پشیمانی می اندازد . ایضا مانده ایم در چرایی تکرارشان ! چه کنیم که کم اراده ایم و کم توان ؟ چه کنیم ؟
راست راستش را بخواهی ما خودمان هم خسته شده ایم از دست خودمان . شما اگر راهکاری داری ، رو بفرما جناب رب ! بلکه این بار هم مثل همیشه به دست شما بیرون بیاییم از این مرداب لجن !

غرض آن که ...

ما که شب قدر شما و قرآن را به قول رفیقمان عقیق به دار و ندارتان قسم دادیم ؛ این یک بار هم روش

بیا و جان هر کس که دوست داری بپذیر  " غلط کردم " های این آخرین روز ها را ...



این روزه های من که از آن روزه هایی که شما می خواستی نبود . نماز هایم را هم  که مدت هاست تصمیم گرفته ام بگذارم در ِ کوزه آبشان را بخورم . یعنی اگر یک صدم درصد امیدی به یکی از اعمالم داشته باشم به همان خدایا غلط کردم های سر سجاده است . به همان خدایا نوکرتم ؛ این یه بارَم ببخش ، دفعه ی بعدی جبران میکنم های هر روزه است . با این که هم شما میدانی من آدم ِ جبران نیستم ، هم خودم می دانم . حالا ممکن است ما یک بار از دستمان در برود و این وسط یک کار خوبی هم ناخواسته بکنیم ؛ یعنی این جمله ی بالا ممکن است یک روزی خلافش ثابت شود اما

اینکه هم من میدانم شما بخشنده ترینی ، و هم خودتان خوب میدانید ، که هرگز خلافش ثابت نمی شود ؛

نه حضرت ِ خدا ؟

ثابت میشود ؟



قرارتان برقرار ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ..

پرواز ...
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۲

باذن الله و باذن ولی الله



کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظما و کم من قائم لیس له من قیامه الا السهر و العناء.


چه بسا روزه داری که از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای ندارد و چه بسا شب زنده داری که از نمازش جز بیخوابی و سختی سودی نمی برد.




حرفی ندارم . فقط گفتم این روزهای آخری نصیحت تان کنم که ...

مثل من نباشید !


قرارتان برقرار ...
پرواز ...
۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۰

باذن الله و باذن ولی الله


خدا
قدر ِ دو عنبیه
از آسمانش کنده بود
و جا داده بود
توی کاسه ی چشم های او ...



 
سر به هوایی هایم هم
همش زیر سر چشم های او بود ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
پرواز ...
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۴