سوران ...

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد ...

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


نشسته بودم روی نیمکتی که زیر بیدمجنون بود و اولین باد های پاییزی را لمس میکردم . زل زده به کفش هایم . صدایش به خودم آورد .

" فال میخری خاله ؟ " . کلمه ی خاله وادارم کرد به زدن ِ لبخند . هر چند تلخ . برای تکرار دوباره ی لذتش گفتم نه ! " خاله " ... و توی دلم دوباره گفتم " خاله " ... و فکر میکردم که چرا تا به حال گمان میکردم که این کلمه به من نمی آید ؟ پسر بچه ی فال فروش که شاید یک وجب بیشتر از زانوهای ِ من ارتفاع داشت  طرف دیگر نیمکت نشست . لابد که خستگی در کند . ولی به هر حال می خواست که مشتری اش را از دست ندهد . یه دونه بخر خاله . می فهمی تو آینده چه خبره . نگاهش کردم با همان لبخند ِ مرده ی روی لب هایم . و بی محابا گفتم " ولی من میدونم تو آینده چه خبره . لازم نیست که فال بخرم . " چشم هایش برق زد . نه خیلی . اما انقدر خسته بود که همین برق ِ آنی ِ زودگذر هم چهره اش را از هم وا کرد . هیجان زده گفت از کجا می دونی ؟ چه خبره خاله ؟

از این بچه هایی نبود که هی به آدم می چسبند و انقدر زبان ریزی می کنند تا دل سوزی ات گل کند و یک چیزی بخری ازشان . این را می شد از فاصله ای که برای نشستن از من گرفت فهمید . از این که از من سوال کرد و به " خاله بخر " هایش ادامه نداد . آمدم که حرفی بزنم که یاد ِ سهراب ِ بادبادک باز افتادم و خودکشی ِ یک بچه ی 5-6 ساله . زبان بستم . فال را خریدم . و او رفت . و خوشحال بودم که نگفته بودمش

پسر جان آینده هر چه که باشد سخت تر از حالاست . باور کن سختی ها منتظر ایستاده اند که تو فقط یک روز جلو بروی از عمرت ، که بیایند و خِرَت را بچسبند و چنگ بگذارند روی گلویت و آن قدر فشار دهند که خفه ات کنند . ولی سختی ها ، نمی کُشَندَت . نیمه جان رهایت می کنند که برسی به فردایی دیگر . به سختی دیگر . به نبری دیگر . خوش حال بودم که نگفته بودمش

پسر جان ! یک روز هایی در زندگی می آید که به ماهیت " امید " شک میکنی . گناه کبیره است نا امید شدن ، می دانستی ؟ آن وقت می شوی نا امید شده ی ِ دست کشیده از زندگی ِ دنیا و آدمی که آخرتش را هم باخته ...

اما نگفته بودم . نگفته بودم و پسرک از زیر ِ تیغ ِ حرف های ِ من جان سالم به در برده بود . اگر می شنید ، اگر می شنید که فردایش سخت تر از امروزش است ، اگر در همین سن به ماهیت ِ امید شک می برد ، اگر ... اگر ... اگر ... آن وقت اگر شب که داشت می خوابید به رهایی فکر میکرد ، من هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم ...

باد کمی شدید تر شد . پاییز شروع کرده به خودنمایی . بلند شدم از جایم . فال را که باز نکرده گذاشته بودم داخل جیب کوله پشتی ام ، باز کردم . حافظ گفته بود :

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران / پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده / آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست / وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست / دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات / هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد / گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد


جا خوردم . بیت آخر را بلند خواندم . انقدر بلند که اگر کسی پشت سرم می بود ، می شنید . به ادب باش.. به ادب باش ..

راستی چه گفتی تو ؟ دم زدی از سختی ؟ از نا امیدی ؟ انگار که رو به روی آینه ایستاده باشم به خودم می گفتم

با تو ام ! داشتی از نا امیدی حرف می زدی ، هان ؟ پس ادبت کجا رفت ؟ هان ؟ خواستی خدا را مواخذه کنی دختر ؟ به چه جرئتی ؟ هوم ؟

و دخترک ِ بغض زده ی درونم رو به روی ِ دخترک قوی هیکل ؛ شکست و آرام میگفت نه ... می گفت نه و او نمی شنید . نمی شنید که تمامش تنها درددلی بودند برای تنها کسی که هنوز توی دنیا دارَدَش ...

قدم هایم را تند تر کردم. شاید برای فرار از غوغای درون . و آرام آرام زیر لب زمزمه می کردم

پناه می برم به خدا از پاییز . از غروب های ِ وحشی اش . از جام ِ زهرآگین غمش که هر کس به ناچار باید سر بکشد ... پناه می برم به خدا ؛ از پاییز و بغض های در به در کننده اش . احساس های مبهمش . پناه می برم به خدا از پاییز و باد و باران و آسمان ِ اندوهناکش ...

پناه می برم به خدا از خود ِ پاییز زده ی بهار ندیده ام ...

 

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

آن چه می بینم دیوار است ..

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



مگر می شود آدم طی ِ یک روز ؛ هزار بار به گذشته بر نگردد ؟!

مگر می شود ؟!


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

امیر عباس ...

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


داشتم بی عنوان های ِ پشت ِ سر هم ردیف شده ی ِ سوران را میخواندم که رسیدم به این پست . که به تاریخ 31 تیرماه نوشته شده بود و ثبت نشده بود . وسط ِ بی حالی هایم ؛ حال ِ خوبی داد ... فقط...
این بار که تا آخر خواندمش ، زیر لب با خودم گفتم : " این حرف ها نمی آید به من ...آخر مگر من ابراهیمم ؟  "



  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله



لعنت به 33 دکمه ی حرف ِ کیبورد و بی عرضگی شان

که محض ِ رضای ِ خدا هم که شده

عین آدم کنار هم چفت نمی شوند

که یک جمله ای بسازند تا

بتوانم

تقدیمش کنم به تو و

بتوانی با خواندنش بفهمی

تا چه حد دل تنگت شده ام...



به جان تو و چشم هآیت

خفه ام کرد این همه از تو ننوشتن ؛ لیلآ ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


من نمی دانم شما حرفم را قبول دارید یا نه ؛ ولی به جان خودم خدای اول ِ صبح ها - قبل از اینکه اصلا آسمان یک ذره هم روشن شده باشد - با خدای سر ظهر فرق دارد . با خدای عصر فرق دارد . با خدای غروب فرق دارد . خدای شب هم که اصلا یک چیزی ست جدا ... با این حال ؛ من خدای سر ِ صبح ها را یک جور دیگری دوست دارم . یعنی راستش را بخواهید همین خدای ِ سر صبح هاست که باعث شده خدای ظهر را دوست داشته باشم ، خدای عصر را دوست داشته باشم ... خدای سر صبح ها ، بالاخص صبح هایی که خیس ِ باران اند یک چیز عجیبی است که هر چقدر هم تلاش کنی ؛ نمی توانی دوستش نداشته باشی . بچه های تپل مپل ِ با لپ های پرپشت (!) و لب هایی که به خاطر لپ ها فرو رفته اند داخل ، با چهار تا شیوید روی ِ سر که با دست های تپلویشان هی بازی میکنند و هی انگشت شصتشان را میکنند توی دهنشان و بعد هم هی پشت سر هم می خندند را که دیده اید ؟ ( امیدوارم دهنتان آب نیفتاده باشد ) . همین بچه های یکی دو ساله ای که هجوم نبردن بهشان و سرگرم نشدن به بازی کردن باهاشان کار هر کسی نیست را میگویم ...از بین چهره های مختلف خدا طی ِ روز ؛ خدای اول ِ صبح هم یک همچین حالتی دارد. انقدر خواستنی. انقدر دوست داشتنی. انقدر معصوم و انقدر لطیف ... دل ِ آدم له له می زند برای ماچ کردن ِ لپ هایش و گرفتن دست های ِ تپلی ِ سفیدش ... خدای اول صبح ها ، مثل باطری می ماند . آدم را شارژ می کند ... نه که خدای ظهر این طور نباشد ها . هست . طرف اگر اهل حال باشد ظهر و صبح و این ها حالی اش نمی شود که ... خدا صبح شارژش میکند ، ظهر شارژش می کند ، شب شارژش می کند ...

اما اگر مثل من آدم بی بخاری باشد ؛ خدای زمان های روز برایش متفاوت است . به عقیده ی من آدم با خدای صبح ، یا خدای شب یک جور دیگری کیفور میشود . قدیم تر ها که جوان تر بودم ساعت زنگ نزده ، بیدار می شدم . حوالی 4 دیر دیر می شد 5 . درس خواندن شب اصلا انگار برایم کراهت داشت . عادت کرده بودم به صبح خواندن . بعد همین خدایی که توصیف کردم می آمد و یک حالی بهمان می داد که نگویید و نپرسید ... قدیم تر ها " مریم " می خریدم و میگذاشتم توی اتاق . من عاشق مریمم . هم عاشق اسم مریم ، هم عاشق بوی ِ مریم . هم عاشق سپیدی ِ خالص ِ مریم ! آدم که گل می خرد ، باید اتاقش مرتب باشد . اتاق نامرتب با گل جور در نمیاد . یک جور پارادوکس غیر قابل هضم است که آدم اصلا نمی تواند تحملش کند . بعضی وقت ها که باران هم می بارید پنجره را تا آخر هم باز میکردم . یک بزم 4 تایی به پا می شد به میزبانی حضرت ِ رب با من و مریم و باران جان توی اتاق ِ مرتب شده ی من ...


همه ی این ها را گفتم بگذارید یک گوش همین یک جمله ای که الآن میگویم را هم بگذارید یک گوشه . " خدای اول صبح ها خیلی گیر آدم نمی آید ... " دلم برایش تنگ شده . خیلی زیاد . برای دست های سفید ِ نرم ِ مهربانش که دست های یخ زده ی مرا محکم ِ محکم می گرفت . دلم برای مریم هم تنگ شده . مدت هاست که نخریده ام . چشمم خشک شد به راه ِ باران . باران هر وقت آمده برایم هدیه ای ، پیغامی ، حرفی ، خبری آورده ... منتظرم بیاید و خدای ِ اول ِ صبح ها را به من برگرداند . عطر مریم را برگرداند . بزم های چهار نفره ی مان را برگرداند .

دِ شارژ ِ دِشارژم ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

آرامش ِ نهفته در دل ِ ناآرامی ها ..

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


عکس های ِ آن روز ها هست .نمی دانم آن لحظه ها مامان دوربین دستش بوده یا بابا .  من با یک تیشرت ِ مثل ِ همیشه سفید و با یک شلوار ِ گلبهی . با موهای مثل ِ همیشه کوتاه . از آب می ترسیدم . من بودم و یاسمن و انیس و احسان . اول اولش من کنار آب ایستاده بودم . چون می ترسیدم از آب . چون هر وقت که قرار بود برویم جایی که آب داشت ؛ مادربزرگ از نگرانی هر دم می گفت نروم کنار آب . هر روز به بابا زنگ می زد که من نروم توی آب . من دور بودم از خانواده و شاید به خاطر همین هم ، عزیز تر از باقی بچه ها ... عزیز بودم و مرکز توجه و علاقه ی بزرگان و از آن طرف مرکز حسادت بچه ها . اما هیچ وقت خودم به خودم اجازه ندادم لوس باشم ! به هر روی ، ترسم از آب نگذاشته بود با بچه ها بپرم وسط آب و شیطنت کنم . مثل بچه سوسول ها کنار آب ایستاده بودم که یک کدامشان هُلَم داد داخل آب . خیلی بد می شد اگر من ، مثل همه ی دختر بچه ها جیغ می زدم یا گریه می کردم یا بابایم را صدا می زدم . همیشه های بچگی این سه حرکت برایم نشان ضعف بود . برای همین هم هیچ وقت  مثل دختر ها جیغ نکشیدم ! بدون آنکه حتی پاچه های شلوارم را تا کنم یا کفش هایم را پایم کنم، پابرهنه رفتم وسط ِ آب و تا جایی که می شد دنبال آن که هلم داد دویدم . مثل ِ کوزت که توی جنگل از هجوم اوهام چشم هایش را بست و در تاریکی دوید و می خواست که هیچی نشنود و نبیند ؛ من هم دقیقا به همان حالت می دویدم . گوش هایم کر شده بودند از شنیدن ِ صدای آب و پاهایم لمس از احساس ِ آب ! اگر نمی رفتم توی آب یک برچسب ِ " ترسو " میخورد روی پیشانی ام و این افتضاح بود برای من . و می شد یک برگ برنده برای اذیت شدنم از سمت بچه ها .

زندگی هم همان است . یک جاهایی باید چشم هایت را ببندی ، بدون آن که سختی ها را احساس کنی ، بدون اینکه به رویت بیاوری که داری اذیت می شوی و درد می کشی، بدون اینکه اجازه بدهی احساس ِ حقیقی ِ درونت بروز داده شود باید خلاف احساساتت عمل کنی . باید چشم هایت را اول از همه به روی خودت ببندی و به روی دردی که تا عمق جانت ریشه دوانده و دو پا بپری وسط معرکه . باید چشم هایت را ببندی و حواس ِ قوای پنج گانه ات را از ادراک پرت کنی و همه چیز را بسپری به حس ِ ششم ! با ترس هایت اگر رو به رو نشوی ، شانس ِ زیستن را از خودت گرفته ای .

آن روز ؛ درست و حسابی در خاطرم نمانده و شاید همین دو تا عکس هم نبودند حالا هم یادم نمی آمد خاطره ی آن روز را . اما یقینا آن شب درد زیادی در کف پای خود احساس کرده ام به خاطر پا گذاشتن روی سنگ های ِ بستر رودخانه . برای فشار مضاعف وارد شدن بر پاهای منی که به خاطر حساسیت هایم هر شب باید انواع و اقسام کرم های ترکیبی را به پاهایم می زدم و کفش های بسته به پا می کردم . برای منی که به پا کردن ِ دمپایی جز بزرگترین حسرت های ِ بچگانه ام بود . 
حالا هم چشم هایم را بسته ام . زده ام به دل معرکه ی زندگی . انگار که آدمی زاده ی خطر است ! آرام نمی گیرد دمی جانش اگر خارج از گود نشسته باشد به نظاره ... چشم هایم را ، در  ِ دلم را بسته ام و زده ام به دل خطر ! از همین حالا می توانم احساس کنم که شب ِ اول ِ قبر دقیقا مثل همان شبی که از گردش بازگشته بودم ؛ چه تن ِ رنجیده و آزرده ای خواهم داشت از زخم هایی که خورده ام و خودم را وادار کرده ام به حس نکردنشان... گمان می کنم آن شب ، شبی باشد که قلبم وحشیانه درد بگیرد ، دقیقا همان شبی که همگان فکر میکنند قلبم از تپش ایستاده ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...