سوران ...

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی هدف عادت نکردن باشد !

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۱۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


 بعد از این همه سال دیگر باید عادت می کردم . به تلخی های نا عدالتی هایی که هر روز و هر روز در کشور اسلامی ام شاهدشان هستم ... بعد از این همه تلاش مامان و بابا ، باید لااقل در برابرشان مقاوم می شدم.
امروز وقتی با بابا رفته بودیم یک جای پرتی از تهران ، یک پیرمرد به پست مان خورد. نشسته بود روی یک صندلی که کنار یک باغ بود. این روز ها هوا سرد تر شده . مچاله شده بود توی کت اش . بابا کنارش نگه داشت و همین طور بی مقدمه ، مثل همیشه اش ، شروع کرد به حال و احوال پرسی. پلاستیک میوه هایی که مامان آورده بود را محمد گذاشت کنار پیرمرد. یک چشمش کور بود. صحبت پیرمرد با بابا گل انداخته بود. گفت فقط یک پسر دارد که او هم توی تهران کارگری می کند . خودش هم اینجا نگهبانی می دهد و ماهی 700 تومن میگیرد. بعد به بابا می گوید : ای آقا ! تو این گرونی ما هم مجبوریم کار کنیم. به عصای توی دست هایش نگاه می کنم. به صورتی که یک قسمت اش هم بدون چروک نیست. به تن ِ نحیف مچاله شده اش توی کت ! هوا برای ما جوان تر ها چندان سرد نیست. اما برای او ... باید مثل بهمن ماه ِ ما باشد .
غروب شده بود. 5-6 دقیقه هم صحبتی بابا که تمام شد بابا دور زد تا کم کم بیاییم سمت خانه . بابا و مامان با هم در مورد سال های بازنشستگی حرف می زدند و من شیشه را پایین کشیده بودم و غروب وحشتناک امشب را نگاه می کردم .
نمی دانم چه شد که بابا مرا هم کشاند داخل صحبت های خودش و مامان . بحث حالا به فقر کشیده شده بود. به سختی هایی که مردم در آن ها غوطه ورند. به رنج هایی که هر کس در زندگی می کشد . به فقری که رنج را چندین برابر دردناک تر می کند .
من هم حرفم را زدم . از این همه ناعدالتی . از دزدی ها . از ... هوا تاریک شده بود. بابا گفت : بغض نکن رولَه !
بغض کرده بودم . با بغض حرف می زدم. مثل همیشه ی این بحث ها . نمی دانم کی می رسد روزی که با این حرف ها بغض نکنم. من از وقتی که یادم می آید بابا مرا این جور جاها می برد. روستا ها ، مناطق محروم ، حتی کپر ها ! بابا حتی داس هم به دستم داده بود تا که سختی را دست های ِ نازک ِ بچگانه ام هم بفهمند.  اما نمی دانم چرا این همه تلاشش نتیجه نداده . نمی دانم چرا هیچ وقت عادت نمی کنم. نمی دانم بعد از این همه سال چرا حالا هم باید بابا باید یادآوری کند که " دل داشته باش " ؟ مگر اتفاق جدیدی ست ؟ مگر تا به حال ندیده ام بیچارگی مردم ملکت ام را ؟ مگر بابا تا به حال برایم کم حدیث ِ ناعدالتی های رایج را گفته ؟ اصلا مگر خودم کم چشیده ام طعمش را ؟ پس چرا هیچ وقت عادتم نمی شود ؟ چرا عادت ام نمی شود که یک سری از مردم تا همیشه ی خدا در حضیض اند و یک سری ها در اوج ؟ مگر بابا کم برایم گفته از سختی های عجیب و غریبی که مردم می کشند و برای امثال ما حتی شنیدن شان هم دردآور است ؟ چرا بعد از این همه سال هنوز هم اذیت می شوم وقتی بابا میگوید یکی از کارمند هایش می آمده التماس برای اضافه شده " 10 تومان " به حقوق ماهیانه اش ؟
چرا وقتی مادر دستم را گرفت و بردم یک روستایی ، وسط حرف های شان با بغض از خانه بیرون زدم ؟ مگر من تا به حال ندیده بودم ؟ مگر بابا به هر بهانه ای برایم تعریف نمی کرد ؟ مگر برایم نمونه نمی آورد ؟
.
شاید ...
شاید اصلا قرار نیست عادت کنم . شاید اصلا بابا این همه گفته و این همه نشانم داده که عادت نکنم. اصلا شاید همان نتیجه ای که فکر میکردم بابا نگرفته ؛ همین عادت نکردن ِ من باشد ! همین که عادت نکنم به ساده گذشتن از پیرمرد . همین که عادت نکنم به راحت عبور کردن از کنار آن کسی که برای اضافه شده ده تومان به حقوقش ذلت ِ " التماس " را به جان می خرد ... عادت نکنم به بی توجهی به مردمم . عادت نکنم به فراموشی ِ کپر نشین ها ، روستایی ها ، کارگر ها ... عادت نکنم به " تنها " لذت بردن از زندگی .
وقتی بابا یک عمر خودش این طور بوده ، وقتی هنوز هم بعد از این همه سال روحش از نابرابری ها رنجه می شود ، یعنی مرا همان طوری بارآورده که می خواسته . او دل ِ مردانه اش می شکند و عصبانی می شود و من دل ِ دخترانه ام می شکند و بغض می کنم. توی دل هر دو تامان یک چیز می گذرد .. شاید فقط نوع ابرازش فرق می کند ... شاید یک وقت هایی من باید به بابا بگویم :
دل داشته باش بابا !


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

0.1 ها را بپائید !

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


یک ساعت و نیم نشسته بودیم سر کلاس . از وقت قانونی کلاس تنها نیم ساعت باقی مانده بود . استاد ها دو نفره همه چیز را کاملا توضیح داده بودند . یکی از بچه ها به استاد گفت : استاد خسته نباشیم دیگه ؟! استاد بدون هیچ مکثی گفت :

آیا گمان کرده اید همین که بگویید ایمان آورده اید به حال خود رها می شوید و آزموده نمی شوید ؟

این یعنی هر چه که تئوری گفته بود را باید عملی می کردیم . یک ساعت و نیم هم وقت مان به آزمایش گذشت ... صدای اذان بلند شده بود . استاد رو به خانم مهندس کرد و گفت : خبر ندارند ، قیامتی سخت در پیش است .. وگرنه اندازه ها را دقیق تر می زدند .

همه دقیق اندازه گرفته بودیم . فوق فوقش 0.01 گرم خطا کرده بودیم .اما حرف استاد کاری کرد تا مسئله ها را از نو چک کنیم . جواب ها را دوباره به دست آوردیم . اگر فرصتی مانده بود شاید حتی از نو مواد را توزین میکردیم . از نو آب مقطر را اندازه میگرفتیم . از نو آزمایش را انجام میدادیم . اما فرصتی نمانده بود .
حالا هر کدام پی بهانه بودیم برای این که اگر اشتباهی رخ دهد ، توجیه ش کنیم . استاد گفته بود دمای محلول هم روی نتیجه اثر گذار است . همین را بهانه کردیم . آب مقطرمان وسط کار تمام شده بود و برای مان آب مقطر تازه آوردند . که دمای بالایی داشت . همین را بهانه کردیم . اما ... همه ی این ها را استاد مد نظر گرفته بود . وقتی استاد میگفت خیالتون تخت ، در نظر می گیریمش آدم یاد ِ لا یکلف الله نفسا الا وسعها می افتاد ...

استاد رو پوش آزمایشگاهش را در آورد و کت اش را به تن کرد که برود . ما ماندیم و خانم مهندس و حساب کتاب نمره ! الحمدلله برای همه مان خوب پیش رفت . نهایت ِ نهایت 0.2 کم داشتیم برای رسیدن به آنچه که برای تئوری به دست آورده بودیم . که با این اوصاف درصد خطاهایمان بسیار کم بود .

حالا اما برای نمره ،برای آنچه که کم داشتیم ، باید خانم مهندس شفاعتمان میکرد . خلیفه ی استاد در کلاس ؛ همین خانم مهندس است . که الحمدلله دستمان را گرفت ... اما می دانید ؟ سقوط کردن مان خیلی سخت نبود . فقط کافی بود یک جا 0.1 کم می گذاشتیم . 0.1 کم تر حساب می کردیم . 0.1 گرم کمتر ماده بر می داشتیم ...

.

.

قدیم تر ها یک روز ، همین جا توی بلاگ ؛ نوشته ی یک کسی را کپی کردم که زیرش نوشته بود " کپی از مطالب اخلاقا و شرعا مجاز نمی باشد. " حتی قسمت توضیحات بلاگ هم قبل از هر چیزی نوشته " هر گونه کپی برداری از این وبلاگ مجاز نمی باشد " . نوشته بود " هر " گونه ! نوشته " رضایت ندارد . " اما من کپی کرده بودم . کامنت هم گذاشته بودم که قول می دهم جز برای خواندن ِ خودم برای جای دیگری استفاده نکنم . بعد از همه ی تلاش ها برای به دست آوردن رضایت برای کپی کردن نوشته بودم من که کپی کردم ، اگر شما هم رضایت نداشته باشید اون دنیا با هم حساب می کنیم . این آخرین تیری بود که توی همان کامنت برای پرتاب داشتم . نوشته ای بود که سر بزنگاه دست ِ آدم را می گرفت . می آمد می نشست روی یک زخم و مثل مرهم عمل می کرد . آن هم نه هر زخمی . زخمی که بستر مناسبی داشت برای عفونت . برای انتقال عفونت به خون . برای از پا در آوردن آدم . خب توی این دنیا ، همچین مرهم هایی را نباید از دست داد . من هم برای همین کپی کرده بودم . حقیقتا هم هیچ جا استفاده نکرده بودم جز برای خودم . این اولین بار و آخرین باری هم بود که این کار را می کردم ...

.

چند وقت پیش یاد 0.1 های آزمایشگاه افتاده بودم که راحت ِ راحت می توانست بیاندازدمان پایین . 0.1 های سرنوشت ساز . 0.1 هایی ناچیز که وقتی وارد واکنش می شدند تازه می فهمیدی که لامذهب ها چه اثراتی دارند ... 0.1 های بنیاد برکن . 0.1 های ویرانه ساز ... 0.1 های ...

 یادم افتاد توی زندگی چه قدر از این 0.1 ها غافل مانده ام . مثلَندَش ، همان نوشته . لابد با خودم فکر کرده ام که حالا کپی کردن یک نوشته  که در انظار عموم ست ، و من هم نمی خواهم از آن سوء استفاده کنم ، اثر چندانی ندارد ... لابد با خودم فکر کرده ام آن بلاگر نمی تواند آن دنیا یقه ام را بچسباند و حقش را از من مطالبه کند و بعد هم او و بقیه ی کسانی که 0.1 از حق شان را حتی ناخواسته برداشته ام با دو تا دست خودشان هلم دهند پایین ، دقیقا مثل ِ 0.1 های آزمایشگاه ... مگر توی همین آزمایشگاه ها ؛ کم دانشجوی ِ افتاده داریم که توی زندگی ، کم داشته باشیم ؟


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

شنبه اول ماه ِ هشتم !

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


خیلی سال بود که صدایش را نشنیده بودم . از وقتی که بزرگترین اشتباه زندگی اش را کرد و رفت ...
شب اعلام نتایج کنکور زنگ زد. شماره اش‌را نداشتم. طی این سال ها خطم را عوض‌کرده بودم و نمی دانستم از کجا پیدا کرده . البته که سخت نبود پیدا کردنش. شاید از بابا گرفته بود . صدایش را که شنیدم جا خوردم . فقط سلامش را جواب دادم و دیگر فقط صدایش را گوش می دادم. با همان اسمی که قدیم صدایش میزدم ؛ صدایش زدم . گفت هنوز هم هستم ؟؟؟ گفتم هستی ... اما ته ِ دلم نبود ! شاید هنوز عادت اش از سرم نیفتاده بود ...  بابت نتیجه ام خیلی تبریک گفت . اما آخرش گفت دلم میخواست ادبیات بخوانی . برای سومین بار بود که یک نفر این را میگفت.
دایی هم گفته بود اگر قبول کنم بروم انسانی و ادبیات بخوانم ؛ قول میدهد همراهم ادبیات بخواند. از صفر ... اما نرفتم . ادبیات هم نخواندم ... هر چند که تصور با دایی درس خواندن و همکلاس بودن خیلی دل چسب بود ...
حالا دیگر انگار فراموشش شده بود چند سال نبوده ... زنگ میزد و مثل قبل تر ها با همان لحن خاص خودش حرف میزد.صمیمی صمیمی ... انگار نه انگار که با رفتنش چه ها شده بود ... بار ها سر کلاس بودم که زنگ میزد ...رد میکردم و بعد از  کلاس زنگ می زدم ...
.

آن شب زنگ زد . نمی دانم بحث از کجا شروع شد و چطور پیش می رفت که کشید به آن جا که بگوید :
تمام عمرش تلف شده ... که با این سن هنوز هم دارد سگ دو می زند برای یک لقمه نان ...
او . . .از ثروت مند ترین هایی بود که می شناختم . از آن ها که هدیه های معمولی و بدون مناسبت اش هم طلا بود ! اما همان بزرگ ترین اشتباهش زمینش زد ... میگفت عمرش را باخته ...
.
دیشب داشتم فکر می کردم که به چه جایی باید کشیده شده باشد این مرد ۶۰ ساله یا شایدم شصت و اندی ساله که دارد جلوی من ِ ۱۹ ساله اعتراف میکند... داشتم فکر میکردم باید برای یک مرد سخت باشد گفتن این حرف ها ... اما او گفت ... لابد
به جایی رسیده بود که نگفتن شان از گفتن شان آزار دهنده تر بوده ... عمیقا درکش کرده بودم. اما چیزی به ذهنم نمی رسید که بگویم . فقط گفتم
چنین است رسم سرای درشت
خودش ادامه داد گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ...
بعد هم رفت سر شاهنامه . از همه شان گفت . رستم  و سیاوش و اسفندیار و ... مثل قدیم ها که برای همه ی ما که بچه بودیم شاهنامه میخواند ... گفت باید بخوانمش . ولی خیلی رغبت نمی کنم به خواندنش... همان شب شاهنامه را از کتابخانه برداشتم که بخوانم ، اما به خودم که آمدم دیدم شاهنامه را بسته ام و دارم شهریار میخوانم ...
.
امروز صبح فکرم پرید سر خودم ... سر اینکه چه شد که من انقدر عمیق فهمیدم یک پیرمرد ۶۰ ساله چه میگوید ...امروز رسیدم به خودم ....
راستی ماحصل زیستن در این دنیا برایم چه بود ؟. . . به شصت سال و بیست سال نیست ، یکی در شصت سالگی عمر می بازَد و یکی هم در بیست سالگی ! رسیدم ام به این سوال که نکند ... نکند من هم ؟! . . .
.

بابا خیلی سعی کرد ملتفت اش کند که هنوز هم جای جبران دارد ...ملتفت اش کند اگر بیاید آنها می بَخشندَش... مادرش می بخشَدَش... آنقدر مغرور است که به اشتباهش رسیده و برای آنکه دیگران عقب نشینی اش را نبینند ؛ حاضر به جبران نیست ... اشتباهی که . . .
بعید نیست آخرت سوز باشد . . . . . . . . .
از همین ِ غرور همیشه می ترسیده ام ... همیشه ...
ترسیده ام از عاقبت چون اویی که به اعتراف خودش دنیا را باخته و حالا که یک پایش لب گور است ؛ امیدی به آخرتش هم ندارد . . . و حتی حاضر نیست یک قدم به امید به دست آوردن آخرتش بردارد...

.

راستی که دنیا با تمام اذیت هایش ، چه قدر راه گذاشته جلوی پای مان برای جبران ... اصلا همین شنبه ها ! همین شنبه های معروف که همیشه بهانه ای بوده اند برای از نو شروع کردن ! یا روز اول هر ماه ! حالا شنبه است ، اول ِ ماه ِ هشتم !

میدانم الآن همه چه قدر بهانه داریم برای شروع نکردن . اما اگر شروع نکنیم چه کنیم ؟ تلخی اش اینجاست که نمی توانیم پایانش دهیم . اگر هم شروع نکنیم باید درجا بزنیم . درجا زدن ، افتضاح ترین حالت ممکن زندگی است در این دنیا ! یک سال تجربه اش کردم ، که میگویم !


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...