سوران ...

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یلدا

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۷ ب.ظ
یلدا ی خوبی داشته باشید ...
خیلی خوب :)


پ.ن:
دلم میخواست همین قدر ساده و مستقیم باهاتون حرف بزنم بعد این همه مدت ! ه م ی ن ! 
  • پرواز ...

محول الاحوال ...

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۷ ب.ظ
از پوچی ِ دنیایم پناه می برم به خدا ...
از پوچی ِ روز هایم پناه می برم به گرداننده ی روز هایم ...
از پوچی عمرم پناه می برم به آن کس که امیدوارانه هر روز را به من می بخشد ...
از پوچی خواندن هایم ، گفتن هایم ، نوشتن هایم ، پناه می برم به خدایی که قدرت ِ خواندنم بخشید و گفتن و نوشتن ...
از پوچی ِ خودم ، پناه می برم به خدایی که مرا آفرید و فرمود بی هدف نیافرید ... عبث نیافرید ...

از خودم پناه می برم به خدای خودم ...
از خودم پناه می برم به خدای خودم ...
از خودم پناه می برم به خدای خودم ...


از این حال ِ لعنتی
پناه می برم به محول الاحوال ...
یا محول الاحوال ...
یا محول الاحوال ...
  • پرواز ...

خواستگاری مجازی !

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۲ ب.ظ
خوش آمدن مجازی را نه میتوان رد کرد و نه میتوان تایید کرد. نمیتوان رد کرد چون حالا دیگر دنیای مجازی بخش بزرگی از دنیای حقیقی شده . و خب هر کس قسمتی از شخصیت حقیقی اش را در دنیای مجازی نشان میدهد ... نمیتوان تایید کرد همان طور که توی دنیا ی واقعی هم نمیتوان تایید کرد و این را هم در نظر بگیریم که در دنیای مجازی دروغ فراگیر تر است . قضیه ی خوش آمدن ِ مجازی یک قضیه است و قضیه ی خواستگاری مجازی قضیه ی دیگر .
گیریم که خوش آمدن یک خوش آمدن حقیقی باشد.گیریم که این حرف توی دنیای واقعی هم اثبات شده باشد . اما ... خواستگاری مجازی را کجای دلمان جا دهیم؟
اصل قضیه این است که اصلا یک مرد باید با همه ی دبدبه و کبکبه ی مردانه اش برود و غرورش را وقت خواستن یک دختر بشکند . با همان دو دست مردانه ی خودش تیشه بزند به ریشه ی غرورش و پی ِ "نه" شنیدن از یک ضعیفه را به تنش بمالد !
و قصه این است که این مرد توی زندگی هیچ وقت یادش نمی رود برای به دست آوردن کسی دست از غرور مردانه اش برداشته ... و همین که از مردانه ترین خصلتش دست کشیده باعث میشود که هیچ وقت از عامل ِ آن دست کشیدن ، دست نکشد ... یا لااقل راحت دست نکشد ...
اصل قضیه این است که مرد به یک سختی بیفتد برای این خواستنش تا بعد ها قدر بداند . قدر بداند چرا که بابتش سختی کشیده ... وگرنه مجازی حرف زدن و مجازی ابراز احساسات کردن و فرستادن استیکر و این ها که کاری ندارد !
نه میتوانم خواستگاران مجازی را درک کنم و نه میتوانم جواب مثبت دهندگان مجازی را !
وقتی هر دو گروه خوب میدانند حالا edit تلگرام میتواند همه چیز را باز نویسی کند .  مثلا میتواند " من از شما خوشم اومده " را خیلی راحت تا دو روز تبدیل کند به " نیومده "  !
وقتی هر دو گروه خوب می دانند پیشرفت تکنولوژی ارتباط مجازی همین روز ها می رسد به آنجا که بتوانی خیلی راحت حرف هایی که زده ای را حذف کنی .
من نمی دانم چطور یک سری آدم میتوانند بنیان خانه های شان را توی این حباب پی ریزی کنند ...
چطور می توانند انقدر همه چیز را با عینک خوش بینی ببینند ؛ آن هم در این دوره زمانه !
شما میدانید ؟!
  • پرواز ...
دلم میخواست یک بنز قدیمی می داشتم . آبی رنگ ، درست مثل تویوتای ِ قدیمی چند سال ِ پیش بابا . با صندلی هایی با رویه ی چرمی ِ کرم . و همین الآن ، دقیقن ِ دقیقن همین حالا
میزدم به دل ِ هراز ! با آهنگ های ِ مخصوص خودم ...
بیخیال ِ اینکه هوا سرد است و برف است و بوران است و چه و چه و چه ...
شیشه را پایین می کشیدم و بلند بلند برای خودم می خواندم :
من ماندم تنهاااای تنهاااااا
من ماندم تنها
میان سیل غم ها
حبیبم
سیل غم ها ...
گل پونه ها
نامهربانی آتشم زد ... آتشم زد ...
گل پونه ها بی هم زبانی آتشم زد ...
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

و انقدر بخوانم تا که برسم به دریا ...
و آن قدر عرض ساحل را بدوم ... انقدر بدوم ، انقدر بدوم ، انقدر بدوم
که از شدت خستگی و نفس نفس به زمین بیفتم ... 
و آن وقت تا خود ِ طلوع
بنشینم کنار ِ دریا
و صدایش را بشنوم ...
طلوع را که دیدم ، بلند شوم و
از روی لباس هایم شن های دریا را پاک کنم و برگردم به تهران . به شلوغی های تهران . دوباره درس و دانشگاه . دوباره روزی دیگر . مثل ِ باقی ِ روزها ...
و هیچ هم انگار که نه انگار
که چه شبی را گذراندم ...
مثل همه ی صبح هایی که هیچ کس به روی خودش نمی آورد که چه سخت شب ش را سحر کرده ...



.
.
.
.


  • پرواز ...

می خوابم؛ 

بیدار می شوم 

یادداشت های موبایلم را باز میکنم 

و بدون لحظه ای مکث

عاشقانه ای دیگر

مینویسم 

و انبارش میکنم

روی هزار تای قبلی ...

.

.

که چه شود ؟!

  • پرواز ...

یادت روشنم می دارد

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۱ ب.ظ
یک شب  که داشتم به خانه برمی گشتم طبق معمول دوشنبه ها برای مادر گل مریم خریده بودم و نمی توانستم دست هایم را توی جیب هایم فرو کنم .  دست هایم از سرما کاملا بی حس شده بودند . شاید اگر دماسنج میگذاشتند روی صورتم دمایی پایین تر از دمای ِ حیات نشان میداد !
پیرمردی نشسته بود روی یک نیمکت . و انگار نه انگار که هوا سرد بود . یک جور راحتی نشسته بود و داشت پُــکی به سیگارش می زد ... یک لحظه گفتم خوب میشد منم یه سیگار می کشیدم بلکه لااقل اعضای داخلی بدنم یخ نزنند . نه اینکه فکر کنی واقعنی سیگار را آرزو کردم ها . نه . واقعی نبود . یک جور طنز با خود بود . اگر اهل ِ با خود حرف زدن باشی می فهمی چه میگویم .


تا خانه به تو فکر میکردم . به این که آن روز های سرد مثل سیگار بودی . یا اصلا شاید فراتر ...
ترامادول ... هروئین ... کوکائین ... شیشه یا ...
یا هر چیز دیگری که من نمی دانم .
نه اصلا ... صنعتی ها نبودی . طبیعی بودی . طبیعی ِ طبیعی . عین تریاک . نه که فکر کنی من مصرف کرده ام که دارم میگویم ها . نه ... به جان تو به چشم هم ندیده ام هیچ کدام این ها را ...
تو ...
یک چیزی بودی مثل کافئین ! که " بیدار ماندن " را به رگ هایم ترزیق می کردی آن هم در آن سرمایی که خوابیدن طمع ِ چشم های خسته ام بود . نه یک خواب معمولی . تا ابد خوابیدن . اما تو ... بیدار ماندن را به من القا می کردی .
یک چیزی بودی مثل کافئین ، نشاط آور ...
یک چیزی بودی مثل مورفین ... همین که می خندیدی ، همه ی درد ها می خوابیدند ...

تا خانه به تو فکر میکردم ... سرما فراموشم شده بود . مثل پیرمرد .آخر یک پُــک ِ عمیق زده بودم به یادت !




به یکی دو تا چیز که معتادم نکردی ، لامذهب !
مهربانی ات ، آرامشت ، خنده ات ، حرف هایت ، نگاهت ... نگاهت ... نگاهت ...
هر کدام این ها هزار برابر ِ آن بالایی ها اثر دارند ...
.
.

پ.ن:
خود نویسنده با کامنت هایی با محتوای " فازت چیه " به شدت موافق است :))))


نتیجه :
سیگار نکشید !
  • پرواز ...

رقص جنون ...

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

من ،

نمی دانم کجای راه ایستاده ام

وقتی هزار بار

به خودم ؛

به پاهایم

به چشم هایم

شک میکنم ...

تو برزخ تردید را هرگز نچشیده ای ،

که این چنین مقابل من

به لبخند می ایستی ...

لبخند می زنی و مرا ...

زانو های سست م

را سست تر می کنی ...

لبخند می زنی و

سینه ی افروخته ام را افروخته تر می کنی ...

این همه سوختگی ...

این همه آه

این همه داغ

بر این دل ، سنگینی می کند ...

توان ِ این دل ،

توان این جسم

توان این روح

اگر این است ؛

پس چرا صبرش نیست ؟

پس چرا قرارش نیست ؟

پس چرا

جای آن که روز به روز آتشش

مثل آتش ابراهیم

گلستان تر و سرد تر شود

سوزان تر می شود ؟

راستی ...

مرا سوخته تر می خواهی ؛

با این لبخندت ؟

میان آتشی که از هر سو بر سرم می ریزد

به کدام ساز برقصم

که آرام بگیرد این شور ِ پاها ؟ این شور دست ها ؟ این شور چشم ها ؟

من اگر مرد این راه نبودم

پس چرا

مرا بر سر راه گذاشتی ؟

اگر مرد تحمل این داغ نبودم

پس چرا به این سوی کشاندی ام ؟

تو می دانی

تا چه حد خرد می شوم

زیر بار اعتقاد به لبخند تو ؛

وقتی می دانم حفظش در توانم نیست ؟

تو هرگز تحمل کرده ای چنین فشاری را ؟

هرگز پاهایت دلشان خواسته از

زیر بار تحمل درد هایت

پا پس بکشند و تو را بی حرکت

گوشه ای وا گذارند ؟

تو هرگز مثل من

غرق کابوس ِ غرق شدگی بوده ای ؟

آن قدر که هر چه هم دعای غریق بخوانی

آن قدر که هر چه هم دست و پا بزنی

بیشتر فرو روی ؟

تو هرگز مثل من

غرق نتوانستن هایت بوده ای

که بفهمی چه سنگین است

خواستن ، را بر روحی ناتوان تحمیل  کردن ؟

تو هرگز مثل من غرق نشدن ها بوده ای

که بفهمی داغ ِ هر بار شکست

چه سوزان است و چه بنیاد بر کن ؟

پس از چه رو به روی من لبخند زدی ؟

مرا چرا وارد بازی کردی که در توانم نبود ؟

تو که می دانی ...

من آدم تردیدم ! به خودم ... به پاهایم ... به دست هایم ...

من آدم تردیدم ... به روحم ! به قلبم...

به توآنم ...

تو که می دانی

هزار بار

هزار بار

هزار بار

در محاکمه هایی که شاکی و قاضی و متهمش

خودم بودم

از خودم باختم ...

پس دیگر این من ِ سوخته ی ِ باخته 

به چه کارت می آمد ،

که با این خواستن

به آتشش کشاندی ؟

حالا من چه کنم ؟

با این لبخندی که

باید حفظش کنم ؟!

تو بگو من چه کنم ؟!

تو نواختی ،

خواستم برقصم ،

نشد ...

شورَش بود ،

حسش بود ،

شوقش بود ،

عشقش بود ،

جنونش بود ،

اما توانش نبود ...

تو هرگز ...

هرگز ...

نفهمیده ای نتوانستن

آدم را تا به کجا ها می کشاند ...

تو مرد ِ توانستن ها بوده ای ،

که رقصیدی ...

و من آدم ِ نتوانستن ها ...

اما تو ؛

لبخند زدی

به روی ِ همین آدم ...

و ...

چه لبخندی . . .



راستی ؟

چه شد که لبخند زدی ؟

چه شد ؟

  • پرواز ...

:)

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

بشر نیاز دارد به حرف زدن و به شنیده شدن و در مقابل ، شنیدن . موضوع این است که از یک جایی به بعد خسته می شود از این که تنها شنونده ی حرف هایش خودش است و دقیقا از همین جاست که زبان باز میکند به " دَدَ " گفتن . " آبَه " گفتن . " بابا و ماما " گفتن . از آن پس گاه مخاطب حرف ها رفیقی است و گاه در اوج غربت غریبی است و گاه هم خدایی ، بسته به خدایی که هر کس برای خود برگزیده ... به ادراک سومی اش نرسیده ام ؛ اما اولی و دومی اش را خوب فهمیده ام . بدی ها و خوبی هایش را هم درک کرده ام .
من هم لااقل اسماً جدا نیستم از بشر ؛ فلذا چنین نیازی در خود دارم ... این بود که این همه خواندم که بشنوم و این همه نوشتم که شنیده شوم ...
.
.
.
انگار که کشاورزی بودم ؛ در حال ِ جمع کردن ِ محصولاتی که یک سال و نیم به پای شان زحمت کشیده ام
وقت ِ جا به جا کردن ِ تک تک ِ نوشته های اینجا ...

.
.
.


:)
  • پرواز ...