سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

تـمـت ...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

یک بار که سرم توی موبایلم بود و داشتم یکی از پست های اینجا را با جدیت می نوشتم یک نفر از دوستانم پرسید حقوق ِ بلاگری چه قدر است ؟! خنده ام گرفته بود به حرفش ... و راستش نشستم توی ذهنم چرتکه انداختم که اگر بلاگری حقوق داشت ، من الآن باید چیزی حدود 8 سال حقوق بگیر می بودم ...

حالا راستش این پست را می نویسم تا بگویم حقوق که هیچ، دارم ضرر می بینم. 



برای من نوشتن این پست ساده نیست. به طرز خنده آوری بسیاری اوقات در ذهنم دنبال یکی از دوستانم می گشتم تا وصیت کنم بعد از من سوران برسد به او  ... تا اینجا بماند ... حالا اما  دارم با دست های خودم پست ِ آخرش را می نویسم پیش از آن که مرگم رسیده باشد ...

 از کل دنیای مجازی ، از پیام رسان هایش گرفته تا اینستاگرام و توئیتر و فیس بوک ، وبلاگ را دوست دارم. این طور بگویم که فقط وبلاگ را دوست دارم و از بین همه ی وبلاگ هایی که طی این سال ها داشته ام و یکی یکی حذف شان کرده ام سوران را بیشتر از همه ...  حالا اما ... با وجود این دل بستگی ام ، هیچ احساس نمی کنم که در حال انجام کار نادرستی هستم ... 



سپاس گزار ِ مهر و محبت ِ این همه سال تان ... سپاس گزار خواندن ها و گفتن ها و نکته های تان ... سپاس گزار دل گرمی دادن های تان...

از شما دوستان ِ قدیمی ِ سوران ، بسیار آموخته ام ... و می دانید که بی تعارف این ها را می نویسم. و می دانید که از عمق جان می گویم ... خواندن وبلاگ های تان را به یقین ادامه خواهم داد ... که هنوز هم به حرف های تان به معنای ِ واقعی ِ کلمه " نیاز " دارم ... که فرمود " همانا این دل ها همانند بدن ها افسرده می شوند، پس برای شادابی دل ها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید. " 


دعا بفرمائید ... 



پ.ن:

کامنت های این پست را فقط به یک دلیل باز می گذارم . آن هم اینکه اگر کسی از همسایه های قدیمی ِ سوران آدرس خانه اش را عوض کرد ، بی خبر نمانم ... 

  • پرواز ...

دل ناشاد ِ ما را شادو گردان ، مولا علی جان ...!

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۱ ب.ظ

نه آن که از شما برای ما نگفته باشند .. نه .. گفته اند ! ولی شما را کامل نگفته اند ... لابد زشت دانسته اند که این ها را بنویسند ... راستش حالا هم که خودم می خواهم بنویسم می بینم سختم است ... اما نمی شود که یک تکه از زندگی تان را ببینیم و تکه ی دیگرش را نه ... درست نیست اصلا ! 

توی کتاب ِ عربی مان آمده بود داستان آن شب ِ شما . نقاشی های خوبی هم داشت. شما با غذا رفته بودید به منزل ِ زنی تهی دست. توی کتاب همین را نوشته بود. اما کتاب خیلی جاهایش را فاکتور گرفته بود. جاهای مهمی را هم فاکتور گرفته بود ... مثلا نگفته بود که شما با قنبر رفته بودید و قنبر توی راه از شما خواسته بود که کیسه ی خرما و برنج را کمک تان بیاورد و شما اجازه نداده بودید ... راستی چرا اجازه نداده بودید آقا ... !؟ آخ آقا ... بگذریم از این حرف ها ... سنگین اند هنوز این حرف ها ... 

برویم سراغ آن قسمت از روایت که وقتی شنیدمش، برایم تازه بود و راستش عجیب هم ...  آن جا که بچه ها بعد از مدت ها غذا خوردند را هم بگذریم ... برویم سراغ این جا که : 

فلما شبعوا ، اخذ یطوف فی البیت و یُــبـَعــبَــعُ لهم ... می گفت وقتی بچه ها سیر شدند ،شما شروع کرده اید به در خانه دویدن و چرخیدن و برای بچه ها بع بع کردن ...فاخذوا فی الضحک ... می گفت بچه ها شروع کردند به خنده ... 

همین جایش آقا ... راستش را بخواهید این کلمه ی " یُـبَعــبع " را که شنیدم ، به زبان ِ ما جدیدی ها ، کُپ کردم حقیقتا آقا ! 

می گفت وقت ِ برگشت قنبر به شما گفته که : یا مولای  رایت اللیل شیئا عجیب قد علمت سبب بعضه و هو حملک الزاد طلب للثواب ! من که عربی ام خوب نیست ، اما او ترجمه کرد که : آقا ! من امشب چیز عجیبی دیدم که دلیل بعضیش رو می دونم و اونم حمل ِ زاد و توشه ست برای کسب ثواب! اما طوافک فی البیت علی یدیک و رجلیک و البع بع ما ادری سبب ذلک ...! اما آقا ... چرخیدن توی خونه ، در حالی که روی دست و پا بودید و بع بع می کردید ، دلیل این چیه دیگه آخه !؟ 

بعد شما گفته بودید که یا قنبر انی دخلت علی هولاء الاطفال و هم یبکون من شدت الجوع ! فاحبتت ان اخرج عنهم و هم یضحکون ...مع الشبع ! 

شما گفته بودید که وقتی به این بچه ها وارد شدید از شدت گرسنگی گریه می کرده اند ... گفته بودید که " دوست داشتم وقتی که من از پیش بچه ها می رم ، اینا بخندن ... "  در حالی که سیرن ... 

فلم اجد سبب سوا ما فعلت ! گفته بودید که هیچ راه حلی جلوی پام نبوده جز این کار ... 

حواستان به همه چیز بوده ... به گرسنگی بچه ها اگر بوده ، به دلشان هم بوده ... 



من آقا سیر نمی شوم که از خواندن همین یک روایت ... سیر نمی شوم که ... هی دلم می خواهد بخوانمش ، گوشش کنم ، به گوش ِ همه هم برسانمش ... 

ما اگر به درک ِ خطبه های نهج البلاغه نمی رسیم ، مست ِ این ها که می توانیم بشویم ... نمی توانیم !؟


  • پرواز ...

ولمون کن بابا ! کدوم موفقیت !؟

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ
پای تخته نوشت " موفقیت ؟ " و گفت نظرتون چیه در موردش ؟ به چی میگن موفقیت ؟ بچه ها شروع کردند به نظر دادن. اولین نفر گفت رسیدن به هدف. هر کس که ابراز نظر می کرد واژه ی هدف را یک جوری به کار می برد. محوریت تعریف همه ، رسیدن به هدف بود. حالا هر کس تعریفی از هدف ارائه میداد. یکی گفت پول ، یکی گفت شغل ، یکی گفت موقعیت اجتماعی ، یکی گفت تشکیل یک خانواده ی خوب ... 
هر کس چیزی می گفت ... از ته کلاس گفتم " احساس رضایت " . استاد یک " درونی " به حرف من اضافه کرد و پای تخته کنار تمام آن تعاریف نوشت احساس رضایت درونی. من اما فقط درونی منظورم نبود ... یک وقت هایی هست که آدم واقعا به حس ِ رضایت ِ خارجی هم نیاز دارد ... اصلا برای زنده ماندن ِ آن احساس ِ رضایت ِ درونی ، باید فاکتور های خارجی اش هم هرازچندگاه خودشان را نشان دهند.
به این فکر می کردم که چه بسا ، آدم به هدف هم برسد اما آن احساس رضایت را نداشته باشد ... این هم غالبا برای این است که اهداف ما ، اهداف تزریقی هستند ... چشم مان را به جهان باز کردیم ، برای مان هدف تعیین کردند ... و هیچ کس نبود که آن گوشه ها، روح ِ ما را هم دخیل ِ تصمیمش کند ... هیچ کس هم نبود تره ای خرد کند برای دل ِ ما ... هیچ کس هم نبود با خودش فکر کند شاید آن چه که به عنوان هدف ریخته اند در حلق ِ مغز ما ، برای مان آن احساس ِ رضایت را نیاورد ... از طرفی نپذیرفتن این اهداف تحمیلی ، جرئت بسیار زیادی می خواهد و این طور بگویم که از عهده ی اکثریت خارج است ... 
حسین پور عزیز یک بار گفته بود بگرد و معنای موفقیت را پیدا کن برای خودت . گفته بود این ها که دارند به خوردتان می دهند موفقیت نیست ... گفته بود کنکور و پول و شغل ، موفقیت نیست . راست می گفت .. اسباب رسیدن به موفقیت اگر باشند ، خودش نیستند ... 
دیشب به جمله ای از عین.صاد رسیدم که هر چه از صبح فکر میکنم می بینم خیلی دقیق است . " تمام باخت ما از این جاست که خودمان را به حساب نمی آوریم ... ". نگفت " فقط " خودمان را به حساب بیاوریم ... گفت خودمان را به حساب بیاوریم ...
 نیاوریم ، باخته ایم ! نیاوریم هیچ وقت آن احساس رضایت سراغ ما را نمی گیرد ...
  • پرواز ...

مادرانه ، پدرانه ...

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

1. مترو که کمی خلوت شد سرم را بالا آوردم. رو به رویم زنی نشسته بود بچه به بغل. یک پسربچه با موهای بور ، با عینک ِ گرد. مبتلا به یک بیماری ژنتیکی ... در نگاه اول  زنی را دیدم که سعی می کرد دست و پای پسرک - که اختیارشان دست خودش نبود - را جمع کند تا به مردم برخورد نکنند. در نگاه اول  زنی را دیدم که دستمالش هر چند وقت یک بار می آمد روی ِ صورت  پسرک تا آب ِ دهانش را پاک کند. 

پسرک خواست دستش را به میله های بالای صندلی ها بگیرد. نه آن که حرف زده باشد... بلکه با اصواتی که جز خودش فقط مادرش می فهمیدشان ، این را گفته بود ! من وقتی فهمیدم که زن پسرکش را به سختی بلند کرد تا دستش به میله برسد. وقتی آن پسر بچه خندید ، فهمیدم که با آن اصوات چه می خواسته بگوید. به هر حال هنوز خنده هم در غالب اوقات مثل گریه زبان مشترک است ...  در نگاه اول زنی را دیدم که برای بغل گرفتن آن پسرک ضعیف و لاغر بود. در نگاه اول زنی را دیدم که وقتی توی ذهن خودم محاسبه میکردم تن اش کشش ِ وزن ِ پسربچه ی 4-5 ساله اش را نداشت. 

نگاه های اول ، پرم کردند از احساس ترحم ... توی دلم " بیچاره " ای به آن زن گفتم ... 

نمی دانم چه شد که نگاه های اول رسیدند به نگاه های دوم ...!

این بار زنی را دیدم که پسر بچه ای که بلد نبود حرف بزند را خطاب قرار می داد ... با لفظ " مامان جان " ... این بار زنی را دیدم که وقتی دست و پای پسرک را جمع می کرد می گفت " مامانی پات نخوره به خانوم رو به رومون " ...! این بار زنی را دیدم که هر وقت دستمالش را می آورد روی صورت پسرش ، لبخند هم می نشست روی لب های خودش ... این بار زنی را دیدم که وقتی ایستاد و پسر بچه اش را بغل گرفت ، با یک دست پسرش را نگه داشت و با دستمال ِ توی دست دیگرش ، آب دهان پسرکش را می گرفت ... این بار قدرت اش را نه با عرض و طول ، که با روحش اندازه گرفتم ... این بار زنی را دیدم که محبت را خرج کسی می کرد که بلد نبود محبت را در حد اعلایش به او و به رویا های زنانگی اش باز گرداند ... 

نگاهم خالی شد از ترحم . داشت مقابل چشم هایم مانور قدرت می داد ... مانور مادری ... مانور لبخند ... مانور صبر ... صبر جمیل ! 

پشیمان شدم از آن بیچاره ای که به زن نسبت داده بودم...

 حقیقت آن است که بچه ها به دنیا نمی آیند تا ما بزرگ شان کنیم ، بل به دنیا می آیند تا ما را بزرگ کنند ...




 2. قدیم تر ها توی بلاگستان ، کسی بود به اسم حسام الدین. اسم پسرش علی بود. از خانواده سه نفره شان می نوشت ... علی بیمار بود. بیمار شده بود . و حسام الدین از درد علی می نوشت. از درد علی که می نوشت ، خواننده هم سراپا درد می شد... از درد علی که می نوشت ، می دیدی که حسام الدین تمام وجودش درد است . حتی وقتی که از خودش و بانو می نوشت هم ، می شد فهمید آن گوشه ها ، درد علی دارد سرک می کشد به خلوت شان ... حتی وقتی که از قدم زدن های خیابان ولیعصرشان و ساندویچ خوردن ها و تفریحات دو نفره ی خودشان هم می نوشت ، درد علی را می شد دید ، می شد خواند ، می شد حس کرد... اما همان حسام الدین ، اگر امروز از درد علی می نوشت فردایش از نردبان بلا می نوشت. از صبر می نوشت . همان حسام الدین برنامه ریخته بود که وقتی علی خواهر دار شد برایش از " ما رایت الا جمیلا " حضرت زین اَب بگوید و بگوید که این ها فیلم نبوده ... اگر گفته جز زیبایی ندیده ، یعنی که واقعا جز زیبایی ندیده ... حالا من این طور می نویسم.با آن ادبیاتی که او داشت ، دلتان هوا می کرد دخترک تان را بنشاندید روی پای تان و برایش از همین حرف ها بزنید ...

کنار درد علی ، تمام ما مخاطبان می دیدیم که این حسام الدین است که دارد بزرگ تر می شود ... فکرش ، صبرش ، توانش وسیع تر می شود. پدرانه هایش پر از بی قراری بود ... پر از اشک بود ... پر از آه بود ... اما همه ی این ها را که گوشه ای می گذاشتی و پرده را که کمی کنار می زدی می دیدی که این حسام الدین و بانو هستند که دارند با درد علی ، با هم بزرگ می شوند ... 

عجیب بود ...! 



3. چه قدر حرف دارم ... چه قدر ...! چه قدر دل تنگم ... چه قدر ...! 

  • پرواز ...

احیاگر ؛

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۱۰ ق.ظ

مثل NADH برای منِ فول اکسید ...

حالا خودت بنشین و نبودنت را در مسیرهای بیوشیمیاییِ تنفسی حساب کن...





پ.ن:

NADH یک ملکول زیستی ست که این طور تعریفش کنم: اگر نباشد زیستی هم نیست :)

  • پرواز ...

از خاطرات

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

اتفاقی دیدمش ... با یک آرایش غلیظ و عجیب با لباس هایی عجیب تر ...! ایستادیم به سلام و احوال پرسی... گرم! متعجب نبودم از آن طور دیدنش... آن روز ها هم در واقع به حجاب اعتقادی نداشت ، مجبور بود به خود را آن گونه نشان دادن. اما به ما گفته بود که معتقد نیست و مجبور است مثل ما باشد ... منافق بازی در نیاورد و رک و راست و پوست کنده گفت ...!

کمی صحبت کردیم از حال و از گذشته. گذر کوتاهی هم زدیم به آینده ... خیلی با هم دوست نبودیم ...این طور بگویم که به دلیل دوست های مشترک سلام و احوال پرسی داشتیم با هم ... خاطرات زیادی هم نداشتیم با هم که از آن ها بگوئیم. از من " اخوان " را به یاد داشت ... آن روزی که شعر خوان هشتم را برایشان خوانده بودم را به یاد داشت... آن روزی که بعد از امتحان نهایی ِ ادبیات خیلی راحت گفتم " سوال های مربوط به اخوان را جواب ندادم " را هم به یاد داشت. آن نوشته های ِ عاشقانه ی گاه به گاهم را هم به یاد داشت ...

گفت که یک کتابم مانده دست او. گفت اولش هم یک نفر چیزی نوشته برایم . پرسیدم کدام؟ گفت شعر ِ زمان ِ ما ، اخوان ...

خندیدم. اخوان اگر نبود حرفی نداشتیم که با هم بزنیم. گفتم هوم ... نمی دونستم دست توعه ؛ اولش هم غزل نامی برام نوشته با خودکار ِ بنفش، تبریک تولدم !

گفت آره اسمش غزله. 

بعد هم گفت دارد از ایران می رود... می رود سوئد . بدون این که من تعارفی بزنم گفت که کتاب ِ مرا هم با خودش می برد و قول می دهد که یادم باشد ... خندیدم باز ... این بار بدون اینکه او دلیلش را بفهمد ...خنده ام گرفته بود از قولی که داد... از این که چرا باید یاد من باشد ...!

گفتم آرزوی حال خوب دارم برات، هر جا ... اخوان رو هم گم نکنی ... 

همین طور بود که مکالمه ی کوتاه مان تمام شد و خداحافظی کردیم با هم... رفت و من همچنان داشتم فکر میکردم چه آرایش ِ عجیبی ... چه لباس های غریبی ... یاد روزی افتادم که فهمیده بودم سیگار می کشد و می خواستم کاری کنم و نمی توانستم ... با یکی از دوستان ِ مشترکمان دعوا کرده بودم که تو چرا هیچ وقت سعی نکردی از سیگار کشیدن منصرفش کنی ؟ در جوابم گفته بود هیچ وقت اصلا به این موضوع فکر نکرده ... هیچ وقت مسئله نبوده برایش که بخواهد کاری کند اصلا ... و من از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. 

من می دانستم اعتیاد همه چیز را به باد می دهد ... از طرفی هم می دانستم او زندگی اش را در همان سنِ کم بر باد رفته می داند ... من از نگاه او یک بچه مثبت ِ مذهبی بودم، نمیشد حرفی بزنم ... شخصیت اش را می شناختم، گارد می گرفت ... با مشاوری که دوست مان بود و چند سالی بزرگ تر از ما توی یکی از کافه ها قراری گذاشتم و خواستم که کمکم کند ... خیلی مقدمه چیدم برای گفتن موضوع! نمی دانستم گفتنش درست است یا نادرست ... به واقع " جان کندم " و گفتم ...

در جوابم گفت که نمی شود ! گفت که برای او نمی شود کاری کرد ... برایم از خانواده اش گفت و گفت که نمی شود ... از زندگی اش گفت و گفت که نمی شود. گفت و گفت و گفت و راضی ام کرد که نمی شود ... و کابوس من شد سیگار ِ توی دست های ِ اویی که نمی شد کاری برایش کرد ... بعد به دوست مان گفتم که ای کاش اصلا از اول باهاتون مطرح نمیکردم! این طور شما هم با خبر نمی شدید ... گفت که اشتباه نکرده ام . برای آن که مطمئنم کند گفت دنیا انقدر داغون شده که هر بدی ِ کوچیکی هم که دیدی رواست همه ی جونت رو بگذاری که اون بدی رو پاک کنی ... فقط یه گوشه از این صد هزار گوشه رو هم بگیری ، خودش خیلیه ... 

چند وقت پیش که هملت را می خواندم به جمله ای رسیدم که این حرف را یادم آورد.

" بزرگی راستین در آن نیست که مرد جز به یک انگیزه بزرگ به جنبش درنیاید، بلکه آنجا که پای شرف در میان است در پرکاهی نیز انگیزه ی پرخاش ببیند. " این را نگفتم که بگویم من بزرگم و این حرف ها ... که خودتان دارید می بینید من اصلا کاری نکردم .. پرخاشی نکردم .. قدمی بر نداشتم ... 

بگذریم!

خیابان را پائین می آمدم و گذشته را مرور می کردم که رسیدم به یکی از روز های محرم ... که من سرم گرم نوشتن بود. او کنجکاو شده بود که دارم از چه می نویسم ... یک ساعتی گذشت که آمد و پرسید چه می نوشته ام ؟

دفترچه ی دستم یک دفترچه ی فانتزی بود. قبلا چند تایی از کوتاه نوشت های عاشقانه ام را خوانده بود ... شاید برای این کنجکاو شده بود... نمی دانستم باید دفترچه را بدهم یا نه ! 

از محرم نوشته بودم ... از آن دفترچه هایی بود که با رنگ سبز در صفحه صفحه اش نوشته بودم " علی " و با خودکار قرمز بریده بریده نوشته بودم " ح س ی ن " ... نمی دانستم در برابر آن نوشته ها چه عکس العملی نشان می دهد ... 

نوشته های آن دفترچه ام نوشته های فوق العاده ضعیفی هستند. جمله هایی که در لحظه آمده اند و هیچ ویرایش نشده اند ... این هم شده بود علت دیگری برای ندادن دفترچه ! 

عاقبت ... دفترچه را دارم ... 

رفت و نشست گوشه ای ... من دیگر در نخ اش نبودم! یک ساعت بعد که دفترچه ام را آورد ، ورق که زدم دیدم دستخط ِ یک صفحه اش نا آشناست ... او نوشته بود! این ها را توی دفترچه ی من نوشته بود :


یک ظهر ، یک پدر ، یک دنیا ...

یک ظهر ، دو چشم گریان ...

یک ظهر دستانی لرزان

یک ظهر در دل ها طوفان 

یک ظهر کسی افتاد بر زانوان 

یک ظهر دخترکی هراسان

شتافت او دوان دوان

گرفت سر پدر در دستان

شکست و گریست آسمان ...


عینا همین ها را نوشته بود. " ... " هایش هم دقیق آورده ام ! زیرش تاریخ زد و اسمش را نوشت برایم . با یک :)

آن روز چه قدر حال ِ مرا خوب کرد این نوشته . انتظارش را نداشتم ... زیر همین صفحه با مداد نوشته ام " ممنون ح س ی ن جان ! " ...

 حالا دلم می خواهد دوباره اتفاقی ببینمش ... توی یکی از همان خیابان های ِ بی درد و خالی ِ سعادت آباد ! با هر تیپی که دوست دارد باشد ... با هر آرایشی که دوست دارد باشد ... و بگویم که من هم از تو چیزی دارم به مراتب ارزشمند تر از آن کتاب ... که تا ته عمر نگه اش می دارم و هر بار که ببینمش یاد تو خواهم افتاد و هر بار دعا خواهم کرد که همین یک نوشته ی ساده ی نوجوانی هایت ، بشود دستگیر این روز هایت ...



...

..

.

  • پرواز ...

مناجات !

دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۴ ب.ظ



مناجات 


 آن لحظه که میگوید " پس بذارید ازتون بخوام " بعد مکثی میکند و سرش را پائین می اندازد و ادامه می دهد " خدایا کلا بگم " !

آن مکثی که آدم میماند چطور بخواهد .‌‌..

  • پرواز ...

دهه هفتادی ها

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ب.ظ

چه بهار ها که نسل ما پائیز کرد ...



.

.

.



پ.ن:

از طرفی احساس میکنم این نصفه خط به اندازه ی کافی گویا نیست، از طرفی هم نوشتن توضیحات اضافه اش آسان نیست !

  • پرواز ...

اگر مقصد پرواز است ...

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۰ ب.ظ

 

 

 

اسفند ماه که می رسد شقایق های فتح المبین گل می دهند ... زخم های قلب ما هم ...

یک هفته است که هر چه فکر میکنم از جغرافیای دهلاویه جز آسمانش هیچ چیز دیگری را به یاد نمی آورم. جنس خاک ِ طلائیه در یادم مانده، فکه هم ... شلمچه هم ... فتح المبین هم ... اما از جغرافیای طبیعی دهلاویه هیچ یادم نیست، جز آن آسمانِ خاکستری و به غایت غمگینش ... جز آن نمِ ریز بارانش که آن قدر کم بود، خیلی ها متوجه اش نشدند.

دلم میخواهد چند تایی از وسایلم را بردارم و بروم جنوب - هر جا که جا باشد برایم - و 96 را تا آخر بمانم آنجا. احساس می کنم باید روحم را از یک صافی بگذرانم... احساس می کنم باید ذهنم را بردارم و ببرم جایی که بتواند نفس تازه کند، بلکه راه بیفتد دوباره...! جایی که از تکرار دورم کند... 

کجایش فرقی ندارد... شلمچه و فکه و دهلاویه و دوکوهه اش فرقی ندارد. فقط جایی که مرا دوباره زنده کند. رهایی را یادم بیاورد... 

دوکوهه اگر شد هر شب آن مسافت را از پائین تا بالا بدوم ... شلمچه اگر شد هر شب بایستم سر راه ِ نسیمی که حاج حسین یکتا آن سال می گفت مقصدش کربلاست. نه به حرفی ... نه به گله ای ... نه حتی به دعایی ... فقط به سلامی! طلائیه اگر شد، باران هایش را یک سر بدوم ... دهلاویه اگر شد آسمانش را تماما بغض کنم ... چمرانش را هر شب هر شب مرور کنم ... میشداغ اگر شد هر شب رزم شب هایش را باشم ... فتح المبین اگر شد ، هر روز هر روز سری به شقایق های دل رُبایش بزنم ... فکه اگر شد ، همه ی تلاشم را کنم تا هیچ مسیری در خاطرم نماند و مدام گم شوم در آن بی کران ِ آرام . شب ها که عبور و مرورش قطع میشود و سر و صدایش می خوابد روی یکی از آن تپه ها دراز بکشم و به تماشای ماه بنشینم و به شنیدن صدای ِ آوینی ...من یادم رفته آسید ...که می گفتی از ویرانی لانه نباید هراسید ... فراموش کردم و به قول خودت ملالت و افسردگی تا بالای سرم رسید!

 

دلم می خواهد موبایلم را جا بگذارم روی میزم و کوله ام را بردارم و سبک بروم ... تا ته ِ 96 !

 

 

 

 

چقدر دلم تنگ ِ این صدا شده بود ...

  • پرواز ...

مرگ!

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ

باور کن که رسیدنش

محتمل تر است از رسیدنت به هر آرزویی ...






پ.ن1: دیروز به ذهنم رسید. از پس ِ مرور خاطره ای که از مرگ ِ در آن جان سالم به در برده بودم و بعد هم فراموشش  کرده بودم ... دیروز در خلوتِ مرگ آلود ِ خیابان به ذهنم رسید !


پ.ن2:

امروز اتفاقی رسیدم به پیج اینستاگرام محمد توکلی مرحوم که همین چند وقت پیش جان به جان آفرین تسلیم کرد. پیش از مرگش نمی شناختمش.

دو تا از پست هایش را که خواندم احساس کردم می شناسمش!! نمی دانم چرا .. شاید به خاطر صمیمیت واژه هایش.  عجیب به دلم نشستند این دو پست. البته یک نفر دیگر گفته بود که چه عجیب بود این نوشته و او ریپلای کرده بود که " عجیب ،کار روزگاره ! " وقتی که پست یکی مانده به آخر و پست آخر را بخوانید متوجه می شوید دلیل عجیب بودن متن پست و کار روزگار را!

خلاصه که پیش خودم گفتم برای تشکر اینجا بنویسم و از شما بخواهم که برایش فاتحه بخوانید! 

همیشه غبطه خورده ام به حال ِ آن هایی که آن قدر قدرتمندند که در روزگار نبودن شان هم ، حال خوب می سازند ... 


تجربه تعلیق1 (+)

تجربه تعلیق2 (+)


اگر قبل از رفتنش این دو پست را می خواندم، همه ی سعی ام را می کردم تا پیدایش کنم و بخواهم برایم طرحی بزند که هنوز دور است ، اما به هر حال آرزوست ... آن وقت اگر خودم هم به آن نمی رسیدم، طرح می ماند و می دانم که بعضی رفقایم حداقل ته دلشان می گرفت از دست نخورده ماندن ِ طرح و آرزوی من ...! 

  • پرواز ...