سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شیشه پنجره را باران شست .

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ
صدای خوبی می آید ، بوی خوبی هم .. من بوی خاک را همیشه دوست داشته ام . از وقتی که بچه بودم . از وقتی که باغ چه های حیاط را مامان آب پاشی می کرد . از وقتی که خودم درخت های ِ ارغوان ِ دم خانه مان را آب می دادم و بوی خاک که بلند می شد ریه هایم را سریع پر می کردم و سریع خالی می کردم تا بیشتر بوی خاک را نفس بکشم . با این که هر روز هر روز حس اش می کردم .
یکی بود که می گفت کسی که بوی خاک را دوست دارد ، یا خرد کردن ِ قطعات یخ را دوست دارد ، کم خونی دارد . چه ربطی داشت به حالم ، هیچ ! اصلا خیلی چیز ها بی ربط اند ...
مریض شده بودم . مامان آمد کنارم نشست و نصف شبی برایم از آرامش حرف می زد . که این حد از تشویشی که وارد می کنم به خودم اصلا خوب نیست . ساعت گمانم از دو شب گذشته بود و مادر بالای سرم و مدام می پرسید معده ام آرام گرفته ؟! لرز تنم خوابیده ؟ نخوابیده بود ، من به دروغ می گفتم دیگه لرز ندارم مامان . مامان هم می فهمید دروغ می گویم . از کجا این را میگویم ؟! از آن جا که آخرین بار که پرسید و واقعا لرزی نداشتم ، وقتی گفتم ندارم ، دیگر نپرسید . همان جا کنار من خوابید .
بابا اما صبح با لحنی به نسبت تند می گفت جوان نباید با دو سه روز خستگی از پا دربیاید . راست می گفت . اما مادر با عتاب می گفت مهم تر از هر چیزی سلامتیه . هر دو راست می گفتند . هر کس به طریقی ...
به اصرار پدر با همان حال به دانشگاه رفتم . گفت خودش می رساندم . سکوت مطلق بین مان حاکم بود اما در ذهن من پدر مثل یک کاست که روی دور تکرار است می گفت جوان نباید با دو سه روز خستگی از پا دربیاید . کارم که تمام شد و بیرون که آمدم دیدم نازنین پدر ایستاده زیر سایه بان های ِ جلوی گندم زار های دانشگاه ، تا من بیایم . تا ببردم خانه ...
این هم این وسط ها بی ربط بود . اصلا چرا آمدم این جا ، آمدم که چه بگویم !؟
یادم نمی آید . فقط می دانم قطره های باران می خورند به شیشه ، باد خنکی پیچیده توی اتاق ، بوی خوبی هم ...  داشتم یک وبلاگ قدیمی را می خواندم ... موسیقی متن اش پلی شد ، همراهش یک آیه " قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله .. ان الله یغفر الذنوب جمیعا .. انه هو الغفور الرحیم " همین جا بود که صدای باران را شنیدم . نمی دانم از کی شروع شده باران . ولی همین جا شنیدمش .
من این تقابل ها را دوست دارم . می نشینم برای خودم داستان می بافم .
داشتم از چه می گفتم؟!
هان . از باران ! باران اسم عزیزی ست برای من . روزگاری کسی با من قرار گذاشته بود ، اگر باران ببارد یادش باشم .  اگر سه ماه تابستان هم از هم بی خبر بودیم با اولین باران پاییزی پیامی می فرستادم ... که هی رفیق ، باران گرفته ! گاهی هم او پیش دستی می کرد .
از کی بود که دیگر وقت باران پیام ندادیم به هم که هی رفیق! باران گرفته ؛ یادم نمی آید . اما آن پیام باران هایش را بیش تر از این پیام های معمولی دوست دارم .
دل تنگ بعضی رفاقت ها شده ام ، میدانی !؟ دارد سخت می گذرد ...
آمدم این جا که دقیقا از چه بگویم !؟ از تفال به حافظ که برایم آمد " نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید .. فغان که بخت من از خواب در نمی آید " یا ...
یا از چه !؟
از خیلی چیز ها . تمامش کنم ...


دیروز که داشتم برمیگشتم خانه ، وسط شلوغی های ایستگاه تئاتر شهر به این فکر کردم که همین قدر شلوغم ...
درست قدر ساعت های ِ 6 عصر ِ ایستگاه ولی عصر !

  • پرواز ...

این روز ها ...

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ



شنیده بودم حــــتــی میانه ی نماز هم می توان نیت برگرداند  ...


  • پرواز ...

پس از واقعه ... (1)

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۷ ب.ظ
مردی بود که از مچ به بعد ِ دست هایش را نداشت . جفت دست ها . می نشست کف ِ مترو ِ امام و خطاطی می کرد . یک باری که داشتم تند تند از راهروی امام رد می شدم دیدمش . تقریبا داشتم می دویدم . کمی که ازش عبور کردم ، برگشتم . برگشتم و همین طور تماشایش کردم . و تو فکر کن نفس نفس زنان ایستاده باشم در برابر سیل جمعیتی که به سمتم می آیند تا فقط یک مرد را تماشا کنم .
سرش را هیچ بالا نیاورد . من هم تمام مدت محو دو دستش بودم که بی انگشت خط می نوشتند ، آن هم چه خط هایی.
می دانی که .. همیشه عاشق خطاطی بوده ام . اما از کلاس خط رفتن بیزارم . خط ِ آدم باید مال ِ خودش باشد ، بدون آن که کسی دست ِ آدم را بگیرد . آن وقت است که می شود عاشق ِ سرکش های ِ " کاف " ِ بعضی دست خط ها شد ، یا محو ِ کلاه ِ الف ، یا غرق ِ چاه ِ نون شان . انحنای آدم ها را گاه می شود توی دست خط های شان دید ؛ مثل " شکستگی " نهادینه در وجود " پ " که در دستخطش نمود پیدا کرده ...
داشتم از آن مرد ِ بی دست می گفتم . نمی دانم چند دقیقه شد ، ولی اوقات خوبی بود . به زیبا ترین حالت ممکن ، " توانستن " را خط میکرد ، با آن دست هایی که برای من ترجمان ِ ناتوانی بود .
آن روز به فکرم نرسید بگویم برای ِ خودم هم بنویسد . آن روز تمام حواسم پی دست هایش بود . شب که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم بروم و بگویم برایم خط بنویسد که به دیوار اتاق بزنم . من خیلی چیز ها را زده ام روی دیوار اتاقم طی این سال ها . اما مدام می کَنَم شان . از بچگی ، استیکر های شخصیت های ِ انیمیشن هایی که دوست شان داشتم ، روزگار نوجوانی از ماشین هایی که عاشق شان بودم ، اوایل جوانی ، بیت هایی که عاشق شان بودم ... اما همه را کندم . هیچ کدام پایدار نبودند ...
راستش را بخواهی یک بار هم عکس شهید آوینی را زدم و ره بر ، آن روز ها تازه دانشجو شده بودم ، دو روز هم تاب نیاوردم زیر نگاه شان . برای همین آن ها را هم کندم .
 این قضیه برمیگردد به دو سال ِ پیش . سفیدی ِ دیوار های اتاقم را دوست ندارم . روی شان هدایای ارزشمندی هست ، مثل هدیه ای که مادر سید برایم فرستادند که هر وقت می بینمش با خودم می خوانم " بال تنها غم غربت به پرستو ها داد " ،  اما با این حال یک نوشته کم دارد . بعد ها که رفتم مترو امام مرد را پیدا نکردم . می خواستم بدهم برایم بنویسد " فطوبی لذی قلب سلیم ... "۱
خطاط کم نبود اما می خواستم حتما با آن دو دست ِ بی انگشت نوشته شود ... با همان ها که گفتم برایم ترجمان ناتوانی بوده ؛ می دانی ؟


۱.خوشا به حال کسی که قلب سالم دارد ..
  • پرواز ...

vague

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۵ ب.ظ





دیده ای گاه در یک شعر ، در یک مثنوی ، هزار بار برمیگردی به یک بیت ، به یک مصرع ؟!

میان مجموعه عکس " نبرد زیبایی علیه توحش " این یکی برای من حکم همان یک مصراع را داشت . هزار بار برگشتم به این عکس . همه ی عکس ها را ندیده ام . اما میان همان چند تا ، این یکی شاه بیت بود .

جای عکس خودم که روی تنه ی درختی که در عرض ِ رودخانه ای افتاده بود ، بودم ؛ این عکس نشست پشت صفحه ی کامپیوترم . 

چرایش را هزار بار جُستم ، اما نیافتم .

چیزی هست در این دختر ، که مرا به خودش گره می زند . چه چیز ، نمی دانم ... روسری گل گلی اش ، یا که لباس ِ جنگ اش ؟ تفنگ ِ روی شانه اش یا موهای ِ پریشان در بادش ؟ صورت و نگاه ِ آرامش ، یا که دست های زمختش ... ؟!شاید هم سمفونی ِ شنیدنی ِ میان این همه ، که لذتش برای من وصف ناشدنی ست .

نمی دانم . اما چیزی هست که مرا گره می زند به این دختر .

بگذریم !






نمی دانم چرا یاد آن آهنگ قدیمی افتادم که دایی هر عصر با آن تمرین بوکس می کرد . علاقه ی زیادی داشتم به این آهنگ ، برایم نماد قدرت بود .


no face , no name , no number

your love is like a thunder

Im dancing on a fire , burning in my heart

...

  • پرواز ...

باید این عید به دیدار خودم هم بروم !

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ب.ظ
خنده دار است می دانم ، ولی ... از صبح که بیدار شده ام دارم شیرینی می پزم . حالا خودت مرا و قیافه ام را در حال شیرینی پختن فرض کن تا روحت شاد شود . نمی دانم شد چند سری . اما حالا شیرینی هایم آماده اند .  هدیه هم ! هدیه که نمی شود گفتش ... ! پشت هدیه ها شادی ست ... حالا درست که این بار شادی نیست ، درست که پشتش درد نشسته ؛ اما ... تا دلت بخواهد امید هست در این هدیه . امید موج میزند در تار تار ِ این هدیه . خیلی گشتیم تا رنگ موهای خودت باشد . درست خرمایی . برای من هیییچ خیالی نیست که موهایت ریخته ... هیچ خیالی نیست . خدا می داند چه قدر امیدوارم ، رفـــیــق !
که دوباره بلند شوی و بلند بلند به من بخندی و بگویی " رفوزه ، توی دیوانه نباید تغییر رشته می دادی " ... !
من دل تنگ شدم ، دل آزرده شدم ، اما ... ذره ای نا امید نشدم ...
شیرینی هایم آماده اند . می آییم عید دیدنی ات . عید دیدنی ، عید دیدنی ست . حالا چه خانه باشد ، چه بیمارستان . مبارک است . پر برکت است . امروز صدر ِ دعاهایمان بودی ، رفیق !

کاش بخندی فقط ... ه م ی ن !

.
.
.

استاد ِ دل .. صفای ِ دل ...
رمضان من بودم و شما ... من بودم و بودن ِ شما ...
من بودم و یک دنیآ معرفت شما ...
حالا ...
حالا هم می شود باز من باشم و شما ؟!
من باشم و حس ِ خوب ِ بودن ِ شما ؟!
میشود استاد جان
کمک کنی 
این یک ماه
هر وقت برگشتم سمتت
ببینم که دوباره ایستاده ای و نگاهم می کنی و لبخند می زنی ...
می شود استاد شهریاری عزیز ...؟!
منم و امیدی که به خود ندارم ، اما به لطف خدای شما و شما دارم ...
استاد جان ، باز هم دریآب دیوانه شاگردت را ...
باز هم دریاب ...


.
.

این که حال ما خوب هست یا نیست را رها کن ...
اصل موضوع آن " اما " ست ، آنجا که میگوید
" اما . . .با تو بهتر می شود ... "

مهم با تو بودنش است ...

.
.

مبارک باشد عیدتان ...



  • پرواز ...

وقتی کسی حال خیابان را نمی فهمد .

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۲ ب.ظ

 


شاعر ، می خوانَد .

از آقای ملک نیا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • پرواز ...