سوران ...

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

آتش بدون دود (۱)

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

- با همه این حرف ها اگر خواست بدون ما برود چه می کنیم ؟

- ما نیز بدون او می‌رویم ؛ اما در کنارش.

- چه خاصیت که با او باشیم و با او نباشیم ؟

- خاصیتش وفاست برادر من !


کتاب اول | نادر ابراهیمی 

  • پرواز ...

از خاطرات ...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ق.ظ
همان شب بود که ویندوز لپ تاپم پرید . هر چه که داشتم پرید . فایل های روزگار دانش آموزی ، آن همه نوشته و ... راستش را بخواهی هیچ هم دنبال نکردم که ببینم می شود برشان گرداند یا نه ، میلی نبود ...
همان شبی که در فاصله ی بسیار کم ِ رودخانه ی فشم نشسته بودیم . پشت میزی ... هوا هم سرد بود . اما سرمایش چندان حس نمی شد . چه ماهی بود ؟! مرداد ماه گمانم ...
بساط من همین لپ تاپ بود که روی میز بود . داشتم چیزی می نوشتم ، که یادم نمی آید چه ...
بساط دایی هم کتاب زبان هایش بودند که همیشه همه جا همراهش . کیهان ِ روز هم همراهش بود . حواسش به کتاب ها بود و تمرین ها ، هرازگاهی اما تورقی می کرد کیهانش را هم . با بی میلی خبر ها را می خواند . در این میان گاه هم حرفی می زدیم از جغرافیا و ادبیات و تاریخ و ... هرچه که همیشه موضوعمان بوده ...
از چای های روی میز بخار بلند می شد . من اهل چای نبوده ام . حالا هم نیستم . اما اهل با دوستان و عزیزان چای نوشیدن بوده ام و هستم ... چای ها لیوانی بودند ، همان طور که دایی دوست دارد . دایی میان تمرین ها گاه به گاه با آن روان نویس مشکی اش روی ورق پاره ای بیتی خط می کرد . گویی عادت است در ما ، که میان ِ کار ها ، درس ها ، خستگی ها ، دستمان برود سمت ورق پاره ای و مشغول شود به مشق ِ بیتی ...
چه می گفت دایی ؟ درست خاطرم نیست ، گمانم میگفت وقتی اواخر عمر از بتهوون پرسیده اند کدام قطعه اش را بیش از همه دوست دارد گفته حاضر است تمامی قطعه ها را بدهد و فقط صدای رودی روان را بشنود . هرگز برنگشتم ببینم این حرف جایی ثبت است یا نه . چه اهمیت !؟ آن شب به این فکر میکردم که دنیا را ببین ...از تهران کنده ایم و آمده ایم نشسته ایم لب رودی و داریم بزرگترین آرزوی بتهوون را گوش میکنیم . داریم از مایه ی حسرت ِ کسی لذت می بریم ...
چه می دانستم بعد ها ، آن شب می شود حسرت خودم هم ... آن صدا ، آن سکوت که سنگین نبود . که صدای آب نمی گذاشت سنگین باشد.
صبحش خانوادگی به سمت کوه رفتیم . جوی آبی دیدیم در حد 20-25 سانت عرض . قرار گذاشتیم پی اش را بگیریم . پی اش را گرفتیم که برسیم به منبع . رسیدیم به قله . برف هنوز روی تن قله بود . منبع ، همان برف ها بودند . همه ، سِن کم کردیم . شدیم بچه هایی که از دیدن برف ذوق می کنند . ذوق کردیم و بازی !!!! تشنگی رفع کردیم از زلال آب ِ قله . چندین بار هم آب نوشیدیم . نه که لزوما تشنه بوده باشیم . زلالی اش هوای نوشیدن می انداخت به دلمان . صدای ظریفش هوس نوشیدن می انداخت به سرمان . ما هم گویی مدام می نوشیدیم به سلامتی ِ حالمان ! سبک آمده بودیم . سبک ِ سبک . یعنی حتی بدون لیوانی . دست ها یخ می زدند در زلال آب . اما حال خوشی داشت .
سر جمع دو روز هم نماندیم . پنجشنبه ، جمعه ای بود . خستگی تماما از تن های مان رفته بود . مُردگی و کرختی ، رخت بسته بود . سبک احوالی داشتیم که حالا خودمان هم غبطه می خوریم بر احوالاتش ... 



دنیا را ببین چه طور ما را روی یک انگشتش می چرخاند ...
  • پرواز ...

تا سه نشه ..

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

پست سوم امشب می شود که بشود !



شعر کامل یادم نبود . پست قبل را که ثبت کردم ، رفتم دنبال کاملش :

با همه ی بی سر و سامانی ، باز به دنبال پریشانی ام . طاقت فرسودگی ام هیچ نیست ، در پی ویران شدن آنی ام . آمده ام بلکه نگاهم کنی ، عاشق ِ آن لحظه ی طوفانی ام . دل خوش گرمای کسی نیستم ، آمده ام تا تو بسوزانی ام . آمده ام با عطش سال ها ، تا تو کمی عشق بنوشانی ام . ماهی برگشته ز دریا شدم ، تا تو بگیری و بمیرانی ام . خوب ترین حادثه می دانمت ، خوب ترین حادثه می دانی ام !؟ حرف بزن ابر مرا باز کن ، دیر زمانی ست که طوفانی ام ... حرف بزن حرف بزن سال هاست ، تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...

آخرش شاعر میگوید :

ها به کجا می کشی ام خوب من ؟! ها ! نکشانی به پشیمانی ام !؟


حیف این شعر که آخرش ختم می شود به این بیت . حیف آن همه لذت که یک شک ، که یک " نکند " ، آتش می اندازد به خرمنش ...

اصل و درستش همان بود که خودش گفت . آمده ام تا تو بسوزانی ام !!!  تا تو بگیری و " بمیرانی ام " !!

حکایت همان حکایت ِ " اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم " است .. این حال کجا و پشیمانی کجا ...!؟ ای بی خبر از لذت شرب مدام ما !




بدبختی ماست ها ... آمدیم عقل را عاشق کنیم ، دلمان حسابگر شد ...

  • پرواز ...

بگذار که بماند این جا !

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ب.ظ

امشب هم ... امشب هم " تو " خلاص کردی مرا از این اشک ها ، از این اشک های مدام ..که پر می کنند کاسه ی چشم را و سر ریز نمی شوند . دوباره فرو می روند که بغض را عمیق تر کنند .

امشب هم " تو " خلاص کردی مرا از این اشک های نیمه ...

باز هم ...

حرف بزن ، ابر مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام ...

حرف بزن .. حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...


  • پرواز ...

این روز ها ...

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

پستی نوشته بودم مربوط به روزی که بیست سالگی ام تمام می شود . تنظیمش کرده بودم برای انتشار در چند روز آینده ، در ساعتی مقرر ...

و طوری نوشته ام که گویی حین نوشتن لحظه ای هم شک نبرده ام بر اینکه شاید نبینم این روز ِ مجهول ِ آینده را !

" لعلکم " را برای همین آورد سرِ " بلقاء ربکم توقنون " !


.

.


من همانی ام که هر روز رد می شود از بین قبر های بهشت زهرا ... همانی که هر بار پرده اتوبوس را کنار می زند برای دیدن ِ قبر ها ... همانی که هفت ِ صبح های بهشت زهرا را می بیند ، وحشتِ هفت ِ شب های زمستان ِ بهشت زهرا را می چشد ...

باورت می شود ؟ من همانم ... " و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون "


  • پرواز ...

شنبه ی تعطیل :)

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ق.ظ
ساعتم میگوید الآن که شروع میکنم به نوشتن این پست ساعت ده و چهل و دو دقیقه است . بعضی پست ها را هیچ سرشان فکر نمیکنم . باورت می شود ؟ اصلا نمی نشینم روی کلمات فکر کنم . اصلا به انتخاب کلمه ها فکر نمی کنم . فقط این جا را باز میکنم و سریع ، ارسال مطلب جدید را باز میکنم و آن وقت می نویسم . خودم هم نمی دانم که چه می شود که این طور می شود . اما گاهی وسواس به خرج می دهم سر کلمات . سر جمله ها . که فعلش کجاست ، فاعلش کجاست ، فلانش کجاست ، احساسش کجاست ، جدیت اش کجاست ...
این یکی را نمی دانم چطور می شود . مثل آشپزی هایم که هیچ وقت نمی دانم آخرش چه می شود . عکس مامان که همیشه مطمئن است غذاهایش خوب می شود .
صبحی بیدار شدم ، بابا را هم بیدار کردم. می خواستم همراهم بیاید جایی . صبحی که میگویم یعنی پنج و نیم صبح . دیر هم شده بود اما ترجیحم این بود پیاده برویم :) بابا از میان بُر رفت . پله ها را دو تا یکی می رفت . من روی پله ها می دویدم که به دو تا یکی هایش برسم . ساعت مچی اش را نگاه کرد . گفت سه دقیقه دیگه وقت هست . قدم هایش را تند تر کرد . من جا ماندم . اول صبحی نمی توانستم بدوم . به خیابان اصلی رسیدیم . فاصله ی من با بابا کمی زیاد شده بود . بابا حرفی زد که نفهمیدم . توی خیابان بلند بلند گفتم " بابا چی داری میگی ؟ من که نمی شنوم " برگشت . خندید . گفت تو چرا انقدر عقب موندی ؟ گفتم خب تند داری میری ، حواست هست !؟ بعد هم شروع کرد به گفتن این که ورزش چرا نمی کنی ؟ ورزش چرا نمی کنی بچه ؟!
قدم هایش را آرام تر کرد . طبق ساعت مچی بابا ، با پنج دقیقه تاخیر رسیدیم .
ولی خوب رسیدیم . حس آن موقع های مدرسه را داشتم . توی اتوبوس با بچه ها دست می زدیم و می خواندیم
تو راه بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم ...
.
.
امروز زنبق دره به جای قشنگش رسید . ماجرا رسید به آن جا که فهمیدم چی به چی می شود . فهمیدم فلیکس چه میکند . هانریت را چه میکند . لیدی دودلی را چه می کند . فهمیدم آخرش چه حسی پیدا میکند . اما هنوز به ناتالی نرسیدم . از او فقط همین می دانم که فلیکس هانریت و دودلی را با هم در ناتالی می بیند و برای همین هم گفت " خوش به حال مردی که شما ، ناتالی ، شما دوستش بدارید ... "
در مورد کتاب حرف دارم . بالزاک انگار با حس ناسیونالیستی اش نوشته رمانش را . آن قدر که زنان فرانسه را ستوده . میان مقایسه اش بین زن های فرانسه و انگلستان داشتم به زن های ایران فکر میکردم . به خصلت ها ، به خصوصیت ها ، به حالاتشان ...
راستش را بگویم !؟ ترسیدم ... احساس کردم دیگر خودشان نیستند . نمی شود گفت خصلتشان در عشق آن است ، در مادری این است ، در همسری این است ، در خواهری ، در دوستی ... نسل قبلی را نمی گویم ها . نسل خودم را می گویم . دختر های نسل خودم .
بگذریم ...
.
.
نشستم یک فیلم هم دیدم . مدت ها بود می خواستم ببینمش . اما هر بار به تعویق می انداختمش . مدت هاست درست و حسابی فیلم ندیده ام . شاید آدم فیلم دیدن نباشم که این همه فاصله می افتد بین دیدن هایم . امروز نشستم در دنیای تو ساعت چند است را دیدم . حال نشستن پای لپ تاپ را نداشتم . با موبایل دیدم . الآن هم که دارم این ها را می نویسم ، تیتراژ آخرش دارد توی گوشم پخش می شود .
در کل فیلم جالبی بود . من از وسط یک کتاب در دنیای فرانسه بلند شدم آمدم وسط یک فیلم فارسی - فرانسه ای ! آن جا که برگشت خوردند به سال های مدرسه ، یاد " من ِ او " رضا امیرخانی افتادم . عشق علی از مدرسه شروع شده بود . آن روز ها هم که من او را می خواندم از همین متعجب مانده بودم .نمی فهمیدمش. حالا هم که این فیلم را دیدم باز هم متعجب شدم . اصلا همین حالا که دارم می نویسم یادم افتاد علی این ها هم آخرش رفتند فرانسه .
آخرش رفتار فرهاد دستم آمد . و مطمئن بودم آن جا که گلی از خانه بیرون می رود ، فرهاد به یقین در چمدانش را باز میکند و کاری میکند که گلی با اشتیاق زیادی به اتاق برگردد . منتظر یک حرکتی بودم مثل حرکت ابرهایش . با این که به نظرم این حرکت ، از بچه ها هم بعید است . یعنی با توجه به این میزان از خنگی میگویم ! :دی
در کل الآن وقت دیدنش نبود . تمام فیلم باران بود . دلم هوایی شد ... وسط تابستان ، وسط مرداد ، باران از کجا گیر بیاوریم برویم زیرش دلی درآوریم از عزا ؟!
بین آهنگ های فیلم یاد یک آهنگ روسی افتادم . قدیم تر ها با دایی گوشش می دادیم . داستانش را برایم تعریف کرده بود . سال پیش رفته بودم یک کتاب فروشی توی انقلاب ، همان آهنگ روسی داشت پخش می شد.  به من اگر بود ، می نشستم همان جا آهنگ را گوش کنم ... خاطره ها را ورق بزنم . جای نشستن نبود . رو به روی قفسه های کتاب ایستادم . آهنگ تمام شد که دخترک ِ کتابفروش آمد .
گفتم این آهنگتون خیلی خوب بود . آن وقت بود که فهمیدم آهنگ اصلا به گوش فروشنده ها نمی آید . و صبح تا شب فقط یک سری ترک پشت سر هم پخش می شود توی گوش شان ! بی هیچ حسی ...
باید پیام بدهم به دایی ، دلم برای آن آهنگ تنگ شده . قصه اش هم کم و بیش فراموشم شده . باید بگویم یک بار دیگر برایم بگوید قصه اش چه بود ...
.
.
الآن که تمام می کنم ساعتم 11:03 را نشان میدهد. از همان پست هایی شد که برای هیچ چیزش فکر نمیکنم . برای هیچ لغت اش . برای هیچ جمله اش . اتاقم هنوز تاریک است . چراغ خواب روشن کرده ام که کلید های لپ تاپ را ببینم . حکما در همین وضعیت بعد از ثبت این پست ، می روم برای ادامه ی زنبق دره با لغاتی که گاها مجبورم می کنند سری به واژه نامه ها بزنم . امروز باید تمامش کنم ، خیلی طول کشید خواندنش .

  • پرواز ...

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است ...

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

جمع کنیم و از تهران بکَنیم و برویم یک گوشه ای . کجا ؟ مثلا الموت . چادر بزنیم لب آن دریاچه . اولین باری که رفتم تیر ماه بود. خیلی سال پیش. باران می بارید ، چه بارانی ... رعد و برق می زد ، چه رعد و برقی ... خاطره اش ماند توی ذهنم . دریاچه اش خیلی قشنگ بود. بعد ها هم رفتم . چندین بار برگشتم به الموت ِ دنج ! اما هنوز همان تصویر اول توی ذهنم مانده . جاده ی پیچ پیچش که گم شده بود در مِه ! همه چیز از آن سال توی ذهن من است .

حالا دلم میخواهد برگردم . به همان گوشه ی دنج . با هم چای بنوشیم ، حرف بزنیم ، گه گه اشکی هم بفشانیم ... آن وقت آرام برایت بخوانم : خونِ دل از مژه می بارم و .. تو آرام تر از من بخوانی : می دانی تو ...بعد با هم غرق شویم در نعمتِ همین " میدانی تو " ها ...  شعر بخوانیم ... بیرون چادر آتش به پا کنیم .عاشق بوی چوب سوخته بوده ام همیشه . مثل همان بوی باران . بوی خاک . آخ .. اصلا مگر می شود آدم با جانان به گوشه ای برود و وحشی را همراه نبرد ؟! نمی شود که ...

بنشینیم روی بالکنی از خانه های آنجا .. همان خانه هایی که شرق شان باغ گیلاس است و غرب شان دریاچه اوان . باران هم ببارد . از همان باران های تیرماهی ِ آن سال. روی دوش مان پتو باشد . آسمان بالا سرمان معلوم باشد ، نه که مثل تهران هزار خانه بشوند مانع دیدن آسمان . تو باز از همان چای هایت بریزی ، من شروع کنم به خواندن " ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را .. خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را " از حفظ !

و دنیا .. چند صباحی هم به باب ِ دل ما بگذرد ...



حواست هست ؟ مرداد ماه رسیده دوباره... چه کنم داغ آن هزار رویای بر باد رفته را !؟ چه کنم این هزار امید ِ بلاتکلیف ِ مانده را ...

بیست سالگی هم دارد پُر می شود .. آرام آرام ...

  • پرواز ...