سوران ...

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را ...

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۴۹ ب.ظ

دعای امام حسین وقتی خبر شهادت قِیس بن مُسَّهَّر را به او رساندند :

" اللهم اجعل لَنا و لِشیعتِنا مَنزِلا کریما... واجمع بیننا و بینهم فی مُستقَّرِ رَحمَتِک ... انَّکَ عَلی کُل شی قدیر ... "

خداوندا ! برای ما و شیعیانمان جایگاهی والا و منزل نیکویی قرار ده ، و ما را درجوار رحمتت با هم جمع کن ، که تو بر هر چیزی قادر و توانایی ...


.
.


چشم دوخته ام به جمله ی آخر ... به " قدیر " ... 
چشم دوخته ام به امیدی که هنوز بین همه ی سیاهی های قلبم گاه می درخشد ...  حسرت را ببین چه اوج گرفته ... مستقر رحمت  یعنی همین که ح س ی ن برایت دعا کند ... یعنی که ح س ی ن بخواهدت ...

نادر ابراهیمی نوشته بود
" به هر حال اگر تور انداختن سرنوشت نباشد به تور افتادن سرنوشت است ..."
حکایت این است که من اصلا توری ندارم که بخواهم بیندازمش ... یا خبیرا بفقری وفاقتی ؛ تورت را پهن کن ...

 ما را به جبر هم که شده سر به راه کن ...

  • پرواز ...

خط اول ...

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ب.ظ

سیدالشهدا : یا وَیلَکُم اَتَقتُلونی عَلی سُنت بَدَّلتُها ؟ اَم عَلی شَریعت غَیَّرتُها ؟ اَم عَلی جُرم فَعَلته ؟ ام عَلی حق ترکتها ؟؟ 

وای بر شما .. مرا به خاطر تغییر دادن سنتی می کشید ؟ یا برای دگرگون کردن شریعتی ؟ یا جرمی مرتکب شده ام یا حقی را ترک کرده ام؟


نامرد مردمان : انّا نَقتُلک بُغضا لِاَبیک ...  

تو را می کشیم به سبب بغضی که از پدرت داریم ...


.

.

 علی ، آغاز روضه هاست ... خط اول و آخر روضه ها ... 

خطبه حضرت ح س ی ن در منی را برای اولین بار خواندم. مگر چه کرده بودند با نام علی ، با نشان علی که پسر این چنین به تورق تاریخ نشسته برابر چشمان اصحابی که همه ی آن حرف ها را از پیامبر شنیده بودند ...

.

.

ابانا مددنا ...

  • پرواز ...

حال در خوف و رجا ...

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۸ ب.ظ

به یکی از دوستانم گفته بودم باید آن حرف امام که گفته بود این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است را ریپلای کنیم و بگوییم " ما را هم ..." که اگر نبود محرم ، به کجای این شب تیره می آویختیم قبای ژنده ی خود را ...؟
.
.
.
.

.

ما را هم مهمان ِ دعا های تان کنید ، که سخت محتاجیم ...

( بشنوید ، عمریه هم نفسیم  )

  • پرواز ...

احی قلبک بالموعظه (2)

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ
فکرم آرام نمی گیرد . نه می توانم سر مطلب تخصصی تمرکز کنم نه حتی می توانم بیتی را درست و حسابی بخوانم نه می توانم در کتاب داستانم غرق شوم . ترس و اضطراب درست شدن یا نشدن کاری به جانم است ...
همه را می بندم و می روم سراغ نهج البلاغه ام . صفحه ای که باز میکنم خطبه ای ست در مورد دنیا . دستم آمده که باید چه چیزی را بخوانم . نهج البلاغه را هم می بندم و از صفحه ی اول دوباره باز میکنم .  دنبال ِ تیتر های مرتبط با " دنیا " می گردم . تمرکز درست خواندن ندارم و برای همین دنبال واژه به واژه ی معنا نمی گردم . فقط ترجمه ی خطبه ها را می خوانم . یک روخوانی با گهگاهی برگشتن و خطی را از نو خواندن . چندین خطبه ی مربوط به دنیا را پیدا میکنم . می خوانم .
انگار که در این دنیا تنها چیزی که اصالت دارد ؛ مرگ است ... تنها و تنها مرگ . نیستی . نبودن . انگار که باید تمامی ِ لحظه های دنیا را ، تمامی لحظه ها را ، فقط و فقط برای لحظه ی آخر زندگی کرد . برای مرگ زندگی کرد . در لحظه زندگی کردن ، هیچ شعار خوبی برای زیستن نیست . انگار که فقط باید در لحظه ی مرگ زیست ... همه چیز در طول ِ مرگ . غیر از این حسرت بار است .
.
.
صبح ها که به دانشگاه می رفتم به قبر ها نگاه میکردم . هر بار پرده ی اتوبوس را کنار می زدم که مرگ را ببینم . هر شب که برمیگشتم هم همین کار را می کردم . اما بار ها ، به محض ورود به دانشگاه یادم می رفت از چه راهی آمده ام . یادم می رفت از بین این همه جاده و خیابان و بزرگراه و کوچه ی کوفتی در شهر تهران ، من درست از وسط بهشت زهرا رسیده ام به اینجا.یادم می رفت تمام مسیر را داشته ام به مردن فکر میکردم . بار ها پیش آمده بود که وقت برگشت از میان قبر ها ، به خاطر یک حرف که در طول روز زده بودم خودم را سرزنش می کردم ، به خاطر یک حرکت نادرست خودم را سرزنش می کردم . اما فردایش دوباره همان قصه ها تکرار میشد...  حکایت عجیب مرگ همین است که مقابل چشمانت است و  انگار که از فرط نزدیکی دیده نمی شود ، کامل دیده نمی شود. برای همین هم می نشینیم و برای خودمان ترکیب های مسخره ای می سازیم مثل " مرگ ِ ناگهانی " مثل ِ " مرگ ِ نا به هنگام " ... مرگ اصلا یعنی همین نا به هنگام بودن و ناگهانی بودن ...
.
.
.
بگذریم از حرف های بی سر و ته من. حاج آقا را در یابید . " دل را جلو تر فرستادن و بعد جسم را دنبال ِ او فرستادن " گفتن حاج آقا را دریابید .
احی قلبک بالاموعظه (2)
  • پرواز ...

خواهرانه ...

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۳۱ ب.ظ

باید خواهرم را به جایی می بردم . با هم روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته بودیم . فکرم مشغول بود . زل زده بودم به گودال کف ایستگاه و غرق بودم در افکارم . صدای تق تق ِ پاشنه های کفشی خراش نازکی داد افکارم را ... هر چه نزدیک تر شد ، رشته ی افکار هم پاره تر شد...

خانم جوانی به سن خودم ، آمد و ایستاد روی کف نوشته ی " ویژه بانوان " . با کفش هایی با پاشنه هایی خیلی بلند و نازک . در مضیقه بودن پاهایش را می شد با چشم هم حس کرد. خواهرم را هم صدای پاشنه های کفش از فکر بیرون کشیده بود . حواسش بود و می شنید . گفتم به جایی که ایستاده نگاه کن ، به کفش ها و به حالت پاها هم ، به این می گویند " زنان ، علیه زنان " ...

سرش را تکانی داد و بعد از من تکرار کرد : زنان ، علیه ِ زنان !

دوست دارم بعد ها دستش را بگیرم و توی خیابان های تهران با هم بگردیم و مدام برایش از " زنان علیه زنان " مثال بیاورم .

.

.

سخت پشیمانم از گوشه نویسی هایی که در کتاب هایی نوشته ام . حالا که خواهرم دارد درست " همان " کتاب هایی را که من خوانده ام می خواند ، فهمیده ام که کارم هر چند کاری بسیار لذت بخش است برای خودم ، اما چندان درست نبوده ، نیست ... باید این عادت را از سرم می انداختم . تمام آتش بدون دود ، در حال ترک این عادت بودم که فقط و فقط آخر یک فصل نوشتم " روحت شاد نادر خان ! روحت شاد مرد که روحم شاد شد " ... که بعد ها اگر آمد و آتش بدون دود را برداشت ، از من در این کتاب چیزی نمانده باشد ...

از کتاب خانه " من گنجشک نیستم " مصطفی مستور را برداشته بود که بخواند . نمی دانستم . رسمی نداشته ایم توی خانه مبنی بر اجازه گرفتن برای خواندن کتاب هایمان . اولش نوشته ام : " سه و سه دقیقه ی صبح ، دوشنبه 17 خرداد 95 " ... حالا می دانم همین یک جمله هم روی او اثر می گذارد . به هر حال دلم نمی خواست " حالا " بخواندش ... 

  • پرواز ...

- بی عنوان -

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ

دویدن روی تردمیل را می مانند این دویدن ها ...

.

.

.

  • پرواز ...

از خاطرات ...

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۷ ب.ظ
تهران نبودم . نمی دانستم برای عرفه باید کجا بروم . راهم را سمت مزار شهدا گرفتم . راهی شدم ... از آن همه سنگ ، یک نفر آشنایم بود . از آن همه خوب ، یک نفر را می شناختم . به سختی پیدایش کردم . بیدمجنونی بالای قبر قد علم کرده بود . زیر سایه اش نشستم .
صدای مراسم و دعا و روضه کم و بیش تا آن جا هم می آمد .
نرفته بودم که زود برگردم . می خواستم بمانم . هم حرف ها داشتم ، هم فکر ها ، هم درد ها و هم گره ها و هم خستگی ها ... گوشه ، دنج بود.این هم دلیلی مضاعف شد بر دلایل ماندنم .
آن سو تر از من سربازی نشسته بود بالای سر قبری . از دور تر ، چیزی از من معلوم نبود . انگار نه انگار من کسی بودم آن جا - که الحق هم آن میان کس نبودم - مرا هم صدای هق هق سرباز متوجه خودش کرد . بالای سر قبری ... کلاهش را گذاشته بود کنار پایش ، زانو زده بود رو به قبر و مردانه می گریست . صحنه حماسی بود ، صحنه آن قدر قوی بود و آن قدر مصفا ، که نمی شد چشم از آن گرفت ... مدت ها مقابل چشم هایم ، شانه هایی بالا و پایین می رفتند . سرباز به حالت سجده روی قبر سر گذاشت ... لابد به حرفی کوتاه ، به آهی سینه سوز ، به بوسه ای بر قبر ... بعد هم بلند شد و به محکم ترین حالت ممکن ادای احترام نظامی کرد . اول از همان قبر ... بعد یکی یکی قبر ها . یکی یکی قبر های آن راسته را می رفت و انگار که کسی می دید، مقابلشان پا می کوفت . نمی دانم چند قبر شد ... اما تعداد کم نبود . هیچ کس در پهنه ی گلزار نبود ، الا من ... و شاید دیگرانی که هر کدام به بغضی ، خود پنهان کرده بودند زیر سایه ی بیدمجنونی و بساط پهن کرده بودند کنار دست ِ شهیدی .
سرباز مردانه گریه اش را کرد ، مردانه ادای احترامش را کرد و آخرش هم سبک بار راه خودش را گرفت و رفت .
از دید که خارج شد و از آن قطعه که بیرون رفت از پناهگاه خودم بیرون خزیدم . کمی لباس های ِ خاکی شده ام را تکاندم و بدون این که کوله پشتی ام را بردارم رفتم سمت قبر های آن قطعه . همه شهدای  ِ جدید بودند ... سپاهی های عصر خود ِ سرباز . قبری که بالای سرش هق هق اش بلند شده بود ، فرمانده ای بود .
نام هیچ کدام شهدا در خاطرم نیستند . سرباز غوغا کرده بود . حالی ساخته بود که جز با گریستن های ِ بلند و طولانی رفع نمی شد . آن روز هم نشد ... نشد تا طبق معمول بغض بر بغض بنشیند در سینه ...
مراسم گویی تمام شد . جایم را عوض کرده بودم تا پشت به جمعیتی باشم که بیرون می روند . از پناه ِ بیدمجنون بیرون آمده بودم و بالای سر قبر دعایم را می خواندم . صفحات آخر بودم . کسی آمد و نشست کنار قبر . پشت بندش کسی دیگر . کوچکترین توجهی نکردم . حتی سرم هم بالا نیاوردم . حوصله سر بالا آوردن نداشتم ، حوصله حرف زدن هم ، مثل وقت هایی که برای مدت زیادی دهان بسته است و باز شدن و حرف زدن بر آدم سخت است.
صدای ِ خانمی بلند شد : بفرما دخترم . سرم را بالا آوردم . مادر شهید بود . می شناختمش . او مرا دو سه باری دیده بود ، اما می دانستم چهره ام خوب در خاطرش نیست . شکلات را از دستش گرفتم و مختصر تشکری کردم ...آن دیگری ، خواهر شهید بود. برگشتم سر وقت کتاب چه ام . اما آسیمه حال بودم . شاید از دیدن مادر فرمانده . صدای همهمه ای می آمد که من فکر می کردم مربوط است به مردمی که دارند از مراسم بر میگردند خانه های شان . تا حدودی هم درست بود .
. خواهر شهید هم حواسش به همهمه ها نبود . ناگهان سلامی کرد و پشت بندش بلند شد از جایش. سلامش را آقایی پاسخ داد . کسی جز من و مادر و خواهر شهید دور قبر نبود . سرم را برگرداندم . تازه فهمیدم آن همهمه از کجا بود . دقیقا پشت سرم لشگری سپاهی ایستاده بود . بی صدا ... با درجه هایی روی شانه که می دانستم رتبه های بالایی هستند .
فکر کرده بودند من که کنار مادر شهید نشسته ام ، از نزدیکان شهیدم . نمی خواستند به خیال شان خلوت خانوادگی را بشکنند .
احترام و ادب به مافوق ... به شهید .
سراسیمه از جایم بلند شدم . دفترچه ام را ، کتابچه ام را ، کوله پشتی ام را برداشتم و دوباره برگشتم زیر بیدمجنون . از همان طرف ، راهم را گرفتم سمت بیرون از گلزار . مدت ها پیاده رفتم ، تا غروب . که برسم به خانه مادربزرگ . که ببیندم و گل از گل اش بشکفد و مثل همیشه اش دعای خیری برایم کند . که سخت خواهان ِ دعایش بودم .
.
.
.
عرفه ، همیشه برایم این خاطره را تداعی می کند. آن سرباز خوش معرفت را . هق هق اش را . احترام محکم و اشک بارش را . گوشه ی دنج ِ من و فرمانده را . بیدمجنون را . سپاهی های مودب را . پیاده روی تا غروب را . دمی کنار مادر شهید آشفتن را .
و قرار ها را ...و قول ها را ...
و قرار ها را ...
و قول ها را ...
.
.
.


.
مددی ...
که سخت دل تنگیم ...
  • پرواز ...

احی قلبک بالموعظه (1)

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ق.ظ
حاج آقا عالی یک بار در صحبت هایش می گفت علامه طباطبایی همین طور بین درس هایش یکهو ، ناگهانی ، بی مناسبت رو می کرده به طلاب و می گفته آقایون ! ابد در پیش داریم ...

 سال ها راه هست تا رسیدن به همین یک جمله ... به این که همین طور ، یکهو ، ناگهانی ، وسط هر کاری - چه طربناک ، چه غمناک - برگردی و بزنی روی شانه ی خودت و بگویی ابدیت در پیشه ...

.
.
.
.
.
احی قلبک بالموعظه ( بشنوید )
  • پرواز ...

آتش بدون دود (2)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۴۲ ب.ظ

تند می خوانم اما تند پیش نمی روم . مثل همیشه ، مثل همین زندگی کردن عادی ام ، زیاد برمیگردم به گذشته ... حوادث وادارم می کنند به تند خواندن و به آینده رسیدن اما عشق وادارم می کند گهکاه به عقب پریدن . هرازگاه به آینده می روم که ببینم آن کس که دوستش دارم و بسیار هم دوستش دارم زنده می ماند یا نه . متمرکز می شوم تنها روی ِ نام " آق اویلر " که ببینمش . نمی خواهم هیچ جمله ای را بخوانم . فقط می خواهم آق اویلر باشد . بس که نادر ابراهیمی زیبا ساخته این مرد را . زیبا تراشیده ... زیبا پرداخته . نه که گمان کنید زنده ماندنش را می خواهم ... نه ! خوب مُردنش را می خواهم .به قول خودش و آن پیر " قشنگ و با دلیل مُردنش " را می خواهم . به وقت مردنش را می خواهم . توی کتاب صد سال تنهایی نوشته بود

انسان زمانی می میرد که بتواند بمیرد نه زمانی که باید بمیرد.

موافقش نبودم وقتی می خواندم . حالا هم نیستم . اما دوست دارم آق اویلر زمانی بمیرد که بتواند بمیرد ... و گمان می کنم این شاید نعمتی باشد که خداوند به بندگان بزرگ خود ، ارزانی می دارد ... نه به همگان ...

یک جای کتاب نوشته بود " مرگ ، ای لحظه ی چکیده ی تمامی ِ لحظه ها " ... مرگ آق اویلر باید به شکوه ِ زندگی کردنش باشد . به شکوه ِ تنهایی اش ...  تنهایی ِ سخت اما زیبایش ...

میان خواندن ها ، آن جا که نادر خان با واژه ها می بردم تا منتهی الیه ِ انسانیت ؛ کتاب را می بندم و از اعماق وجود رحمتی می فرستم به روحش... و از شما چه پنهان غبطه ای هم می خورم وصف ناشدنی وقتی زیر لب می خوانم :

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه رود ... صحنه پیوسته به جاست ...

چه سعادت مندند بعضی رفتگان ... که ما مانده ها با نغمه های شان این چنین سرمست می شویم ...

.

.

.

" عشق ، این هجوم ِ بی محاسبه ، می تواند تو را برای وصول به عشقی بزرگتر و باز هم بزرگتر به جنبشی ساحرانه وادارد و تا نهایت ِ " انهدامِ خود در راه چیزی فراسوی خود " پیش بَرد ، و می تواند به سادگی زمین گیرت کند ، به خاک سیاهت بنشاند و از تو یک برده ی مطیع و امربر و ضد جنبش بردگان بسازد "  

  کتاب دوم | نادر ابراهیمی


از عشق سخن باید گفت . همیشه از عشق سخن باید گفت ... این جمله را نادر ابراهیمی نوشته و من باور کرده ام که این جمله رسالت ماست.

  • پرواز ...