موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

عنوانی به ذهنم نرسید !

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


انسان های غار نشین که وارد ِ یک غار می شدند شروع میکردند به نقاشی و حکاکی روی سنگ های غار . یک چیز هایی از خودشان به یادگار میگذاشتند که به درد ِ نفرات ِ بعدی که به آن غار می آمدند میخورد .

دیوار های زندان هم گمان ِ خاطرم این طور باشد . یعنی این طور که فیلم ها نشان می دهد وگرنه من که نرفته ام ، هر چند دوست دارم یک بار تفریحی - سیاحتی بروم !!! فقط جای ِ نقاشی پر نوشته است یا چوب خط هایی که نشان دهنده ی روز های باقی مانده تا آزادی اند .  نوشته هایی از قبیل ِ " سلطان غم مادر " و این ها ...

یک جای دیگر هست که این یکی را به نظرم اغلب امتحان کرده اید یا لااقل دیده اید . و آن نیمکت های یک مدرسه است . من که وقتی از یک پایه میرفتم به پایه ی بالاتر عاشق ِ این بودم که فقط روی نیمکت ها را بخوانم . حکاکی ها ، شعر ها ، نقاشی ها ، تقلب های مهندسی شده ی بی نظیر و حروف انگلیسی که با یک & به هم وصل میشدند . این نشان میداد که آن بنده خدایی که قبلا روی آن نیمکت می نشسته عاشق بوده و خلاصه آن نیمکت ، نیمکت ِ مقدسی است و با احترام باید با آن رفتار کرد . سال آخر که از رفیق جانم جدا شده بودم با تصمیم ناگهانی ِ تغییر رشته ؛ هر وقت می آمد توی کلاس و من نبودم یک چیزی روی میزم می نوشت و می رفت . که درواقع همان " آمدیم ، نبودید " بود . مدارس راهنمایی دخترانه بیشتر فاز شان از همان نوع ِ & و این هاست . اما دبیرستان بیشتر میشود از نوع ِ همان زندان و سلطان غم و این ها . پر شعر های خستگی از دار دنیا و عشق ِ بی فرجام و زندگی بر باد رفته و تنهایی و ...

اما بحث شیرین تقلب ها . ما یک رفیقی داشتیم کوثر نام . جدول تناوبی را روی میز زده بود و جایش طوری بود که اصلا معلم و مراقب نمی فهمید . ( با اندازه گیری دقیقی زده بود هاااا ) برای این خیالش راحت شود بابت لو رفتن این یکی  ، روی دیوار ِ کنارش هم جدول را دوباره طراحی کرد . خدا خیرش بده . ما هم که پشت سرش بودیم بسیار از جدولش مستفیض می شدیم . همین خود ِ من ، پیش دانشگاهی یکهو با هجوم زیست مواجه شدم و خب سخت بود که بخواهم همه اش را یاد بگیرم . لذا هی حذف میکردم برای خودم :)) از زیست دوم ، قسمت کلیه و گوارش چون مکانیسم ِ گلاب به روی تان استفراغ و ادرار را توضیح داده بودند و من هم وسواسی بودم به شدت ، سریعا از جانب بنده حذف شدند . اما خب مشاورمان اجازه نداد و خیلی راحت فرمود تو غلط کردی از جانب خودت حذف کردی (ملاحت جمله را زیاد کردم تازه :) ) . لذا مجبور شدیم به خواندن گوارش ! حالا قسمت معده ی گاو را مگر میشد حفظ کرد اصلا ؟؟؟!!! این که نشخوار کنندگان چطور غذا را بر میگردانند ... 

لذا همه ش رو توی چند بیت شعر خلاصه کردم و نوشتم روی میز . از کل شعر فقط بیت اول یادمه :

اندر دل سیرابم نگاری است

کز دهانش در هزارلای دلم جا کرده ...

( غذا می رود توی سیرابی ، بعد توی نگاری ، بعد بر میگردد به دهان ، بعد باز دوباره بر میگردد به هزار لا ! که همه ی این ها اسم شان " به ترتیب " آمده بود . )

کسی هم که نمی دانست چه خبر است . میگفتند پیش دانشگاهی اند ، به اعصاب خودشان مسلط نیستند ، هی شعر می نویسند . اما خبر نداشتند که همه ی تست های گوارش را با همین شعر میزدم :)))

برای ویروس ها ، باکتری ها ، قارچ ها هم شعر ساخته بودم . برای شیمی و آثار ادبی جمله ساخته بودم آن هم چه جمله هایی . حیف که حتی یک دانه شان را هم یادم نمانده و حیف تر که کتاب هایم را بخشیدم به ملت . جمله را می نوشتم روی میز ، به نظر فقط یک جمله ی 8 کلمه ای ِ عاشقانه می آمد که وسطش اسم یک پسر آمده بود . اما در واقع 4 کلمه از آن 8 کلمه ؛ اثر ادبی بودند و آن پسر هم نه یار بنده ، که نویسنده بود :)


الغرض آنکه ...

کمی دلم تنگ شده بود برای آن روز ها گفتم بنویسم و بازش کنم :)

و اینکه پیشنهادی در مورد پست قبل . توی کتاب های تان بنویسید . روی صفحه ها اگر مصداق بی فرهنگی است ، روی یک برگه کوچک بنویسید و بگذارید بماند لای کتاب . خیلی خوب می شود . بعدا که بر میگردید و می خوانیدشان خیلی لذت می برید و عینا تفاوت ِ نگاه و اندیشه تان را متوجه می شوید . قسمت جالب ترش این است که وقتی کتاب را امانت میدهید ، بقیه هم کلی با آن نوشته های گوشه کنار کتاب حال می کنند و لذت می برند و گهگاه چند خطی هم برای تان می نویسند و شما متوجه تفاوت ِ زاویه دید خودتان با بقیه می شوید :) دقیقا مثل همان سنگ نوشته های غار و دیوار نوشت های زندان و نیمکت نوشت های مدرسه عمل میکند :)

راستی بسیار ممنون بابت معرفی هایتان :) یادداشت شان کردم .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۵/۰۸
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

وااای خداااا
کوووثر😂😂😂😂
چقدر دلم تنگه براش.توهم که خداای شعر
دمت گرم
ما رمز میذاشتم با مهشید
یادش بخیر
پاسخ:
کوثرررررررررر ....
وای اگر بدونی سال دوم من چه روزگاری داشتم با این بشر :)))) اصلا ثانیه به ثانیه ش خندسسسسس :))))))


من تو کار شعر بودم ، طبا ریتم میگرفت با شعرا :)))
اتفاقا دیروز «نمیدانم در کجا!» وسایل «یا نمی دانم چه چیزی بود!» قدیمی را نگاه می کردم، کلی یاد خاطرات افتادم و...


پاسخ:
راستش داخل گیومه ها را نفهمیدم!
نوشتن خوب است
مخصوصا وقتی بر می گردی و دو دوتا چارتا می کنی که بهتر شدی یا بدتر
پاسخ:
:)
هیچ زمانی نتونستم با زیست شناسی ارتباط برقرار کنم و بیشتر ازاون یادگاری هایی که گوشه و کنار کلاس نوشته میشن!

+ در رابطه با پست قبلتون واقعا ممنونم! کتابهایی معرفی شد که به لیست کتابهای من هم اضافه شدن!
پاسخ:
من هم ارتباط برقرار نمیکردم . اما تقدیر این بود که ارتباط برقرار کنم ... ( همونی که دفعه ی پیش گفتم . یک چیزایی دست ما نیست اصلا . ) البته سخت نیست ارتباط برقرار کردن با زیست ...

با یادگاری های روی در و دیوار زندان چطور ؟؟؟ :))
یا نوشته های پشت کامیون ها ، نیسان ها ؟



من که کاری نکردم . دوستان زحمت کشیدن ...
من نگاهم ولی فرق داشت یه کم...
همش میگفتم در و دیوار و صندلی رو باید مراقبت کرد...حق الناس و بیت المال و...

قبول دارم ولی...خوندنشون آدم رو می برد به ذهنیات و دل نگاری های نفر قبل....
پاسخ:
خب نگاه شما درست بوده خانوم :)
البته نیمکت ما بیشتر مثل ویترین بوتیک بود ! هر چند وقت یک بار عوض میشد .
و بعد هم با اسکاچ و مواد شوینده همش رو پاک میکردیم. خیلی اهل کنده کاری نبودم من :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">