موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست ...

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


عزیز می گفت دل تنگی داریم تا دل تنگی . یکی فقط غروب ِ جمعه دلش تنگ است و یکی غروب ِ هر هفت روز ِ هفته . یکی دلش معمولی تنگ است و یکی ... یکی تنگی دلش میگذارَدَش توی تنگنا ...
می گفت آدم ها شاید فکر کنند که همه ی دوست های شان را در یک سطح دوست دارند ، اما سطح ِ تنگی ِ دل را که بسنجی می بینی نه . مثلا همین خود ِ تو ؟! الآن اگر بهت بگویم فرصت ِ دیدن ِ یک نفر را داری ، فقط و فقط یک نفر ، چه کسی را انتخاب می کنی ؟

نگذاشت من جواب ِ سوالش را بدهم . خودش ادامه داد: هه !  می بینم که اسم یک نفر دارد توی سرت می چرخد. این یعنی دل تنگی ات برای یک نفر ، دارد بیداد می کند . با این که ممکن است تا همین جای ِ زندگی ، از خیلی از دوستانت دور شده باشی ، از خیلی از آشنا هایت ، از خیلی از فامیل ها ، از خیلی از عزیزانت ... اما فقط یک نفر . فقط اسم ِ یک نفر دارد توی سرت می چرخد ...

عزیز می گفت اگر هر روز ، هر ساعت ، یاد ِ آن یک نفر بیفتی یعنی کار ِ دلت از تنگی هم گذشته دختر جان ! و اگر ... اگر توی ذهن ِ خودت هی با خودت مونولوگ بگویی ، به خیال ِ دیالوگ گفتن با آن یک نفر ، باید بگویم که ... باید بگویم فاتحه ات هم خوانده است دیگر ...

لبخندی زدم . گفتم یعنی وضعیتم تا این حد خراب است ؟

در جوابِ لبخند ِ من قهقهه ای تحویل داد و بعد هم بلافاصله خواند :

زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست ... من که از آن سلول ها و دم و دستگاه های توی ِ بدن سر در نمی آورم . اما خب هر چیزی که زیادی تقسیم شود و زیادی بزرگ شود میشود تومور . میشود سرطان . سرطان وضعیت اش چه طور است ؟ عشق هم دقیقا همان طور است . فقط به جای آن که سلول های تنت بی رویه تقسیم شوند و زیاد شوند ، احساس دوست داشتن ِ یک نفر توی ِ قلبت بی رویه تقسیم میشود و زیاد میشود و بزرگ میشود و ...  بچه ای دختر ! تا موی سرت سفید نشود و رعشه به دستت نیفتد ، لرزش ِ قلب و بیچارگی های بعد از آن را نخواهی فهمید . تا قامتت مثل من خم نشود ، نمی فهمی چه مصرعی برایت خواندم . اما به هر حال ، کله ات باد دارد . عاشق نشوی ، پس چه شوی ؟ اصلا گیرم که پس فردا دکتر هم شدی . دکتر ِ عاشق نشده به کار ِ کدام مملکت می آید آخر ؛ هان ؟

گفتم عزیز خب من الآن نفهمیدم که . اولش می گویی فاتحه ام خوانده است ، بعد میگویی نمی فهمم از بدبختی هایش ، بعد دوباره میگویی عاشق نشوی پس چه شوی ؟

خب تکلیف مرا مشخص کن .

گفت یعنی الآن کار تو فقط لنگ رضایت ِ منه ؟ یعنی الآن دلت مونده که من بهش یگم عاشق بشه یا نشه ؛ بعد به محض دیدن اولین نفر ... ؟

گفتم عزیز عصر جمعه ای شوخی تان گرفته ؟ خب نه . این طوری ها هم نیست . ولی خب این قدر اگر و شاید آوردی سر حرفت که نفهمیدم آخرش چه شد .
خندید . گفت خب برای همین میگویم بچه ای و نمی فهمی دیگر ، بالام جان . آمد جلو تر . یک دسته از موهایم را برداشت و تقسیم شان کرد به سه قسمت و شروع کرد به بافتن . بعد هم خواند :

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد ؟

دیگر نشد حرفی بزنم . عزیز هم چیزی نگفت . صدای ِ اذان بلند شده بود. عزیز دسته مویم را تا آخر بافت . بعد هم از یاس ِ زرد ِ کنار ِ تخت ِ توی حیاط ؛ یک شکوفه کند و گذاشت روی موهایم .  لب حوض رفت و دست نمازی گرفت . سجاده اش را پهن کرد و چادر سفیدش را هم سرش کرد . رفتم و از همان یاس چند شکوفه کندم سیب قرمزی از توی حوض برداشتم . داشتم اولین گازی که به سیب زده بودم را می جویدم و همزمان به سمت عزیز می رفتم. خم شدم و یاس ها را گذاشتم توی سجاده اش . عزیز نگاهم کرد و لبخندی زد و بعد هم خواند :


عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من ِ تنها دارد ...


بعد هم ... صدای  الله اکبر ش جوری تنم را لرزاند که

نفهمیدم عزیز قامت بست به نماز ، یا به عشق ...



پ.ن :

معلوم بود تخیل بود همش ؟!



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۵/۱۰
  • پرواز ...

نظرات  (۱۱)

  • محمد آذرکار
  • عشق را نخواهم بی نظر حضرت عشق.
    ممنون از مطلب زیباتون
    پاسخ:
    :)

    ممنون بابت خواندن تان
    عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته است...

    جسارت نشود بلی معلوم بود

    احتمالا این داستان برای عزیزهای بیست سی سال آینده است
    مثلا مکالمه خودتان با دختر یا نوه تان. :-)
    آخر فعلا که عزیزها هنوز حافظ و سعدی از بر دارند.
    پاسخ:
    اصلا هم بعید نیست مادربزرگ ها فاضل بخوانند. بالاخص مادر بزرگ هایی که تنها توی خانه هستند :)

    میشه بهش گفت تمرین مادربزرگ شدن :| که البته بیشتر مدل افسانه هاست ...


    کامنت تون منو یاد مادربزرگ شنل قرمزی انداخت :))) تو انیمیشن اولی نه ، دومیه که مادربزرگه ورزشکار شده بود
    وقتی سوال عزیز برای انتخاب ملاقات فقط یک نفر، در ذهنم کاملا بی جواب موند 
    فهمیدم خیلی خرابم 
    خیلی...
    پاسخ:
    اوه اوه ... لابد با خودت دیالوگ هم میگی ، هوم ؟؟؟


    عزیزم . به صنف ما خوش تشریف اوری :)))

    من به جامعه وبلاگ نویسی احترام میزارم ، چون از قدیمی ترین هاش هستم . بیشتر برای سرگرمی میخونم و نظر میزارم .

    موفق باشید .

    پاسخ:
    جامعه ی وبلاگ نویسی هم به جامعه ی دایناسور ها احترام میذاره :))


    سلامت باشید
    مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست
    همه با قافیه ی عشق مصیبت دارند...
    پاسخ:
    تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد ،
    درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده ...

    #نفرین!
    به عنوان تخیل خیلی قشنگ بود
    درکش نکردم این حالو 
    اما خب...خوب نیس😒
    پاسخ:
    عشقو درک نکردی ؟


    این نظرت رو نگه میدارم برای روزی که بیایی و بگی . . . . . .
    :))
  • تبارک منصوری
  • چه قشنگ :))
    حال و هوای خوبی داشت . بازم بنویس...
    پاسخ:
    ممنون :))

    من که هر روز دارم پست میذارم :))
    وقتی درحال خوندن متنتون بودم تو دلم داشتم میگفتم، چه مادربزرگ فهمیده و فهیمیه!
    «نفهمیدم عزیز قامت بست به نماز ، یا به عشق»
    این جمله واقعا پرمغز بود، بعد از اون متن زیبایی که خواننده رو همراهش بردین تو یه حالت دوگانگی و خلسه، زیباترین و کوتاهترین نتیجه گیری ای بود که میشد بیان کرد.
    واقعا لذت بردم.
    پاسخ:
    :)

    اصلا قرار نبود متن به اینجا کشیده بشه . قرار بود همش عشق انسان به انسان باشه . ولی آخرش یهو به ذهنم رسید و این طور تمام شد .


    نوش دل :)
    من چون 8 سال وبلاگ نویس بودم و هستم ، دوست ندارم به شعور نویسنده توهین کنم به خاطر همین مطلبش رو کامل میخونم و نظر واقعیم رو میکنم و درآخر پیشنهاد تبادل لینک میدم .

    در هر حال ! لینک کنید بد نیست :D
    پاسخ:
    به نظر من که اصلا هم به شعور نویسنده توهین نمیشه ... یعنی اگر شما میومدید میگفتید
    بسیار زیبا.
    موافق تبادل لینک هستی ؟
    به من یکی که بر نمی خورد :)
    خب البته شما خوب کار کردید :)))
    و عجیب تر اینکه برگشتید و جواب ِ کامنت رو دیدید !!!!!



    ما کلا در قبال هر کاری که کنیم ، پول می گیریم :)))) حتی لینک :))

  • محمّدعلی عمرانی
  • قلمِ خوبی بود. خدا برکت بدهد.
    پاسخ:
    سپاس از وقت گذاشتن تان ...
    ج تخیل زیبایی دارید .  باید بدینش رضا میر کریمی فیلمش رو بسازه ، اصلا نفهمیدم تخیلیه .

    -


    اگه موافق تبادل لینک بودی این سایت منو لینک کنید

    دایناسور : http://daynasor.ir

    و تو وبلاگ من نظر بدید تا شما رو لینک کنم : jikjoke.blog.ir
    پاسخ:
    تخیل مرا که کنار بگذاریم ، انصافا شما هم خوب تبلیغ میکنید ! :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">