موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

تقاضای خواهرانه ...

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


امروز کارم گیر ِ یک خانمی شده بود . چند دقیقه ای در آن شهرک منتظرش ماندم ، اما دیر آمد . وقتی که آمد عذر خواهی کرد بابت دیر رسیدن و منتظر نگه داشتن من . و برای علت دیر کردنش گفت " ببخشید ، دم در نگه ام داشته بودن که یه چیزی گرو بذارم ، چادر بهم بدن که اجازه ورود داشته باشم " ...

با این حرف مرا به خلسه برد .

امروز داشتم به این فکر میکردم که حرمت ِ چادر از روزی در ایران ِ اسلامی شکسته شد که ترکیب " چادر اجبار " ساخته شد . نمی دانم چه کسی ساختش ، چه کسی ابداعش کرد ، چه کسی برای اولین بار به کارش برد . اما همین که به کار برد ضربه ی مهلکی زد به چادر و اختیار ...

هنوز هم که هنوز است فراموشم نشده که آن روز ها ، روز های نخستین ِ چادری شدنم ، چه برخوردی از دوستانم دیدم . اولین میهمانی که جرئت کردم و با پوشش جدیدم به دیدن ِ دوست هایم رفتم ؛ غــزل با ترحمی که برخاسته از رفاقت ِ عمیقش بود و من باب ِ هم دردی با چشم هایی که معلوم بود بابت ِ من مملو از ناراحتی شده ؛ گفت :

اصلا در مورد بابات این طور فکر نمی کردم که یه روزی مجبورت کنه به چادر سر کردن . اصلا بهش نمیومد ...

حرفش لب هایم را به نشانه ی خنده از هم باز کرد و گلویم را با بغض بست ...  بغضی که هنوز هم که هنوز است گره اش وا نشده ...


جامعه ی آن روز ها ، همان طور بود ... بچه دبیرستانی هایی که چادری می شدند زور پدر و مادر بالای سرشان بود و این سخت بود که بخواهم توضیح دهم رفیق شان نه به اجبار پدر ، نه به اجبار مادر ، که به خواست خودش چادر سرش کرده ... چون در مدرسه ای بودم که شرط ِ اولش " چادر اجبار " ی بود ...

هنوز هم ناراحتم ، من باب ِ " چادر اجبار " بودن ِ بعضی مدارس ، بعضی دانشگاه ها ، بعضی گروه ها ... ناراحتم بابت ِ این اسمی که تمام ِ " استقلال " ِ یک زن چادری را سرکوب میکند و در جامعه او را فردی نشان میدهد که عقایدش ، وابسته اند به عقاید پدر ، همسر ، رییس ، مدیر و ...  من با تمام وجودم ایمان دارم به حجاب . یا بهتر بگویم به " معــــجــــزه ی حــجـــاب " ...  چادر هم اگر اغلب اوقات به سر میکنم بابت ِ تقدسش است ... نه اجبارش ... بابت اینکه ...

قبلا هم گفته بودم ؛ ( این پست ِ کوتاه ) دوست دارم در آغوش بـــآنو فـــاطــمه بودن را ... در آغوش ِ حضرت ِ حـــیـــا بودن را ... و این تنها یک علاقه است . نه اجبار .  مثل کسی که علاقه دارد لباسش ، لباس ِ فلان هنرپیشه باشد ... خب این طبیعی است یک نفری مثل من یک وقت هایی هوس کند که لباسش ، مثل لباس ِ  زنی باشد که پیشه اش هنر ِ بندگی حضرت رب بود ... 



امان ... امان از این بغضی که دوباره امروز در گلویم ریشه دواند ... امان ...

همیشه با مرد هایی که ظهر های مرداد ماه با لباس های آستین کوتاه ِ نازک و یقه بازشان بیرون می رفتند و بعد هم  می نشستند زیر باد کولر و دم از حجاب می زدند و پست از چادر میگذاشتند سر ستیز داشتم ... همیشه به این فکر میکردم اگر پدر من مثل این مرد های بیرون بود و با آن لباس ها نه با این لباس سنگین ِ کت و شلوار که به خواست مادرم پوشش همیشگی اش شده ؛ هرگز اندرز هایش در مورد حجاب را قبول نمی کردم ... که به قول ِ آن بچه مذهبی بلاگر " حیا نشانه های ریزی دارد ... "  . با این اوصاف ببخشید اگر در این پست از مرد ها می خواهم ؛ از حجاب و از محجبه ها مدح نکنند ؛ چرا که چون منی ، حتی ذره ای هم اهمیت نمی دهد به خواست ِ یک مرد ؛ در مورد پوششش ... حتی یک درصد هم برایش مهم نیست رضایت ِ یک مرد ... که تنها چیزی که مهم است عقل و تجربه ی شخصی خودم است ... نه رضایت مردان . نه خواست مردان . نه راحت ِ مردان . که رضایت ِ خودم ، خواست ِ خودم ، راحت خودم در این است ...

فقط خواهرانه خواهش میکنم از این عبارت چادر اجبار استفاده نکنید . اختیار زن ها را خدشه دار نکنید ؛ که آن دنیا بابت اش باید حساب پس بدهید ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۵/۱۲
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

صادقانه بگم، هیچ‌وقت فکر نمیکردم همچنین دیدی ممکنه نسبت به یک خانم محجبه و چادری وجود داشته باشه! (حداقل در بین دوستان و اطرافیان)
خودم رو که میزارم جای شما واقعا برام دردآوره، تحمل چادر از روی علاقه شخصی اما برداشتی متفاوت با مفهوم اجبار!
پاسخ:
خب خیلیا هستن که دید دیگران براشون اهمیتی نداره . اما متاسفانه واسه ی من خیلی مهم بود و هست .

اجبار ... این ترکیب لعنتی ... بودن توی محیطایی که اجبارن ...
:(
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام


    اصن چادر اجباریه زین پس حتی تو بلاگ!
    ^_^
    پاسخ:
    سلام .


    حالا که دیگه دانشجو هم نیستید ؛
    مشغول به شغل ِ شریف گشت ارشادی شدید به سلامتی !؟

    :)))
    سلام مومن. جزاکم الله خیرا

    در مورد چادر یه شعری هست که میگه:
    "چادر زینبیان را علم عاشوراست
    باز بردار علم را که نشان از زهراست..."

    علم که نباشه، تکلیف معلومه دیگه...و خب الحمدلله علمدارها کم نیستند....

    عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
    یا علی
    پاسخ:
    سلام



    یا علی
    هعی نگو که دلم پر از بغض است..بـــغضـــــــــــ
    پاسخ:
    :(
    جانا سخن از زبان ما میگویی... 
    پاسخ:
    اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران ...

    فقط اینکه ... خدا رو شکر کنید که در این وضعیت " زن " نیستید ... دیدن ِ بعضی صحنه های طبیعی و عادی ِ روزمره ؛ برام شده مثل سر کشیدن ِ جام شوکران ...
  • خانم الفــــ
  • نمیدونم چرا ذهنم رفت سمت مطلبی که توی پست اخرم نوشتم..اصلا مصداق های واژه ی اجبار و ازادی به غلط برامون جا افتاده..
    پاسخ:
    با اینکه کامنتی نگذاشتم ، اما با قسمت هایی از نوشته ی شما مخالف بودم . اسیر ِ فساد شدن ، همیشه اجبار نیست . همان طور که محجبه شدن ، همیشه اجبار نیست .
    در مورد همه کس صدق نمی کنه .
    همون طور که پست من در مورد همه کس صدق نمیکنه . بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار دیده ام دخترانی که برای حجاب و چادر هیچ دلیلی نداشتند الا " بابام گیر میده " ...


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">