موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

باذن الله و باذن ولی الله


یک شب هایی می رسد ؛ عجیب .. غریب ..

که هر جه قدر بالا پایین شان می کنی ؛ نمی فهمی شان ...

تلگرامم را باز میکنم . نگاه میکنم به کانال هایی که عضوشان هستم . آنتی بیوتروریسم. کشتار بیولوژیک . خبرگزاری فارس . حسینه ی انقلاب. medical biotechnology . microbiology news. جنبش های اصلاح سبک زندگی و مبارزه با تراریخته ها . فعالین انجمن . بسیجی که اخیرا دوباره دعوت کردند و رد کردم . پژوهش های زیست فناوری و ...  همه را بالا و پایین می کنم و رغبت نمی کنم حتی یک دانه را باز کنم .

همه را نگاه میکنم . آهی عمیق می کشم .

بیرون می آیم . از یکی یکی شان .

می دانید ؟ آدم یکهو می بُرد ! یکهو به خودتان می آیید و می بینید دنیا دارد دور سرتان می چرخد .

طاقت آوردن از یک جایی به بعد دشوار می شود . دانستن ؛ گاهی بدترین ضربه ها را به آدمی می زند . از فارس بیرون آمدم . آدم خسته می شود که هر روز بشنود فلانی دزدی کرده ، فلان کشور انقَدَر کشته داده ، دوباره بین دو جناح درگیری سیاسی ست و افتاده اند به جان هم . اقتصاد مملکت لنگ است . بیکاری موج می زند . فقر بیداد می کند . اعتیاد فراگیر است .  باید بی خبر باشم . بی خبر باشم از اینکه ویروس زیکا دوباره در یک کشوری پخش شده .  بی خبر شوم از این پس . مهم نباشد برایم که چه دارد می شود . به من ربطی ندارد که کدام یکی این آدم ها خوب است و کدام یکی بد ؛ وقتی همه ثابت کرده اند در دروغگویی همه شان با هم در سکوی نخست ایستاده اند .

از همه بیرون می آیم . پر شده ام . لبریز شده ام از شنیدن این حرف ها ... این خبر ها ... این ...

فقط می ماند گروه شعر . شعر شاهد . ژیوا که کانال مهرناز است . شعر و ادب . گروه دلواژه ی فاطمه و یک عالمه متن ...

همه را می خوانم . اما اینجا هم پر است از خبر ناگوار . از رفتن . نبودن . نخواستن . پس زدن . کم آوردن . نتوانستن . نشدن .

پی وی ها را یکی یکی باز میکنم . هیچ کدام را جواب نمیدهم .

گروه خانواده را باز میکنم . می بینم پسر خاله یک عکس از مادربزرگ فرستاده . ایستاده داخل حیاط ِ خانه ی خاله .

عکس مادربزرگ را بر می دارم و می گذارمش روی پروفایلم و با خودم فکر میکنم کاش الآن این جا بود یا کاش الآن من پیش ِ او بودم . کاش زیر درخت ِ گردوی ِ خانه ی خاله ؛ درست کنار استخر بزرگش می نشستیم و مادربزرگ کمی از بابابزرگ می گفت ... کاش من الآن این همه بزرگ نبودم . کاش همان دختر بچه ای باشم که به خاطر عادت نداشتن به یادداشت کردن هیچ وقت حتی نمی دانست که مشق های فردایش چیست و باید از دوستانش می پرسید . دختر بچه ای که فکر میکرد بدبخت ترین آدم های دنیا نگار و شهریار اند ؛ چون بعضی وقت ها مامان و بابای شان با هم دعوا می کردند .



داداش صدایم می زند . که بروم فصل دو سریال ِ بیست و چهار را ببینم . آن قسمتی که نینا ؛ جک را گروگان گرفته و پالمر به جک باور می گوید خواسته اش چیست و جک میگوید فقط به دخترش بگوید " دوستش دارد " ... آن قسمتی که پالمر اشکش سرریز می شود . آن قسمت که جک باور توی هواپیما روبه روی نینا مایر می نشیند و از تری میگوید و میگوید یک شب قبل از کشتن تری توسط نینا ؛ تری با دیدن ِ یک بستنی فروش چه قدر ذوق کرده و با یک پیرزن چه قدر گرم گرفته . جک می گفت من هیچ وقت نتوانسته ام با یک غریبه انقدر خوب باشم . میگفت تری انگار سال ها آن پیرزن را می شناخته . جک به نینا می گفت : آن شب با تری قدم می زدند و تصمیم گرفته بودند که از این به بعد با هم باشند ...

اما فردایش ؛ نینا تری را کشت .


داشتم به این فکر میکردم که لابد جک به پالمر گفت این خبر را به دخترش برساند که حسرت گفتن ِ " دوستت دارم " ی دیگر نمانَد روی دلش ...و با کشته شدنش به دست نینا ؛ حسرت ِ شنیدن ِ دوستت دارمی دیگر نماند روی دل ِ کیم باور ! 

داشتم به این فکر میکردم که تری باید با یک دل ِ آرام ؛ حتی بعد از آن همه اتفاق از دنیا رفته باشد بابت ِ قول و تصمیم جک !

این طبیعی است که آدمی که تا خرخره پر شده وسط سریال اکشن 24 ؛ گریه اش بگیرد.به خاطر جک و تری و کیم و حتی پالمر و همه ی مردم لس آنجلس که بیخبرند از وجود یک بمب هسته ای در شهرشان گریه اش بگیرد ! طبیعی است که بالش را بگذارد روی چشم هایش و بگوید چشم هام خسته شدن تا برادر کوچکترش گمان نبرد به دل نازکی ِ خواهر بزرگش  ... محمد جلوی پایم بلند شد . دلم میخواست شانه هایش را بگیرم و بگویم محمد ِ امینم ؛ یک روزی می رسد که سختی های مشق نوشتن و بدبختی های درس پس دادن به معلم ها ؛ می شود حسرتت ! یک روز هایی می رسد که اصلا نمی دانی چطور می شود صبح را شب کرد ! 


اما محمد کوچک است . خیلی کوچک است برای این حرف ها . مثل من که آن روز ها نمی فهمیدم بابا چه میگوید ... محمد باید هنوز درگیر بپر بپر هایش باشد . باید بیاید خانه و یواشکی بدون اینکه کسی بفهمد که خانه آمده بیاید توی اتاقم و بگوید شایان پریده روی سرش و آدامس چسبانده به موهایش ! باید بماند توی اتاق تا من بروم با لطایف الحیلی از اتاق مامان اینها قیچی آرایشگری گیر بیاورم و با مهارت آرایشگری نداشته ام ؛ موهایش را کوتاه کنم که مامان از دست شیطنت هایش عصبانی نشود . بعد هم موهایش را لای هزار دستمال بپیچانم و بگذارم گوشه ی کوله پشتی ام که ظهر که می روم باشگاه بینیدازمشان داخل سطل آشغال ! محمد بچه است . خیلی بچه تر از آن که بفهمد

یک روز هایی

زنده ماندن

واقعا دشوار است ..

نباید به او حرفی بزنم . باید فکر کند که دردناک ترین ضربه ای که ممکن است در زندگی بخورد ؛ همین کتک کاری های بچگانه است ... باید لااقل چند سالی را " زندگی "کند .. همیشه هم دانستن و خبر داشتن خوب نیست . باید لااقل تا بچه است کمی از بی خبری هایش لذت ببرد ...




پ.ن:

گمان میکنم این پست پراکنده ترین پست سورانم باشد !



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...


  • ۹۵/۰۵/۲۶
  • پرواز ...

نظرات  (۱۱)

سلام پرواز ..
خدایی قبول دارم بچگی یه چیز دیگه بود ... یه دنیا بدون دغدغه ... یه دنیای جدایی بود 
حیف ک نموم شد .... واقعا زندگی کردن گاهی برا ادم سخت میشه ... حتی گاهی دلش میخواد نباشه ... نفس نکشه .... اما روزگاره دیگه ...

منم هفته پسش داشتم به این موضوع فکر میکردم ...
اخرش به این نتیجه رسیدم که ... بچگیمون ک گذشت ... تموم شد و رفت ... موند فقط حسرتش .... اما جوونیم هنوز هست ... نباید بزاریم اینم حسرت شه یه روزی برامون ...
زندگی خیلی سخت تر اون چیزی ک من فکرشو میکردم ... 
خدا صبر و توان بده به هممون ک کم نیاریم 
پاسخ:
سلام

خیلی سخت تر ... انقدر زیاد که توی مغز نخودی مون جا نمی شد ...
اره درمورد خونه و مامانا نمیشه اینو گفت :))))
پاسخ:
:)
بچگی خیلی جالبی نداشتم که دلم بخواد برگردم..
یه وقتهایی دلم میخواد یه ذره بزرگ تر شم که این روزهای الان گذشته باشه بعد تا ابد همین قدی بمونم =))))


تیکه چیه بابا :-))))))
من دلتنگ ترم =))))
پاسخ:
عوضش بچگی های من جون میدن واسه برگشت زدن بهشون .
تو هر چه قدرم بزرگ شی ؛ همین قدی میمونی :))))




عزیزی ..
آدم اصلا نباید بزرگ شه...
میدونی درستشم همینه که دغدغه بچه ها چیزای بچگونه باشه....
این اصلا خوب نیست آدم وقتی بچست ... بزرگ شه =)))



.


.


.


نبینم تو بغض کنی =))
  تو هر پی امی که ۶ ماه یبار به من میدی نصف غصه هام و از یادم میبره خب =)
پاسخ:
من این حرفا رو می زنم ها ؛ ولی مثل بچگی هام هنوزم واسه بزرگ شدن حریصم !!!!




الآن تیکه انداختی ؟ صحیح است عایا در سرای ِ خویش بر من تیکه بیاندازی !؟
خیلی دلم تنگ یه لحظه هاییه که کنارت الکی الکی می خندیدم ...
هه . . .

پراکنده ام نبود. یه نظمی تو بی نظمی داشت.
چقدر دلم بچگیامو میخواد. :(
پاسخ:
هر وقت اتاقم شلخته میشه و مامانم یادآوری میکنه که نظم و از این حرفا
همین نظم در بی نظمی و تحویل می دم
و طبیعتا حضرت مادر ما هم از این قبیل جملات را اصلا قبول ندارند ؛ بالاخص من باب خانه :|
  • علی رسولان
  • تنها نتیجه ای که من گرفتم اینه که محمد با توجه به این سن ترسیم شده در متن چرا ۲۴ نگاه می کند؟
    پاسخ:
    محمد 24 نگاه نمی کنه. خواهر محمد نگاه میکنه . حوصله ش سر رفته بود و پیشنهادی بود برای انجام یک کار دو نفره . که البته تا آخر هم سر نگرفت .
    .
    این کامنت از دو جنبه باید بررسی بشه
    اول قسمت اکشن فیلم ؛ که باید بگم محمد فیلم اکشن می بینه ولی حوصله ی سریال دیدن نداره . لذا 24 رو هم ندید .
    دوم هم اینکه دوبله شده ( بخوانید سانسور شده ) از موسسه تصویر دنیای هنر :)

    امید که ابهامات برطرف شده باشد !
    :|
  • سیده طهورا آل طاها
  • من هم گاهی همین طوری میشوم. همین طوری که شما شده اید . اخرین بارش بعد از برجام بود . درهای دنیا را به روی خودم بستم. تماشای اخبار , خواندن زیرنویس های شبکه خبر , جستجو در سایت های خبری و هر چیزی که رنگی از خبر داشت را بر خودم حرام کردم . خسته شده بودم از دانستن. 
    تا یک روز سر کلاس تاریخ اسلام .... دکتر قنبری با همان ژرفای پدرانه اش دلداری ام داد.... سرزنشم کرد... دعوایم کرد ... تهدیدم کرد .... یادم هست .. 
    بچه شیعه مگر اینقدر ضعیف میشود.... 
    پاسخ:
    مشکل از نبودن کسی نیست که بیاید و بگوید بچه شیعه مگر ...
    مشکل اینه که همون بچه شیعه کارش با این حرفا هم راه نمی افته ... !
  • مردی بنام شقایق ...
  • اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
    که آبشارم و افتادنم تماشایی است...


    +
    سلام

    الان لازمه بگم روز بروز هم این اوضاع بدتر میشه؟!

    ++
    از فارس یه خاطره خوبی دارم
    آخرین باری که رفتیم اونجا برای مصاحبه با دوست خوبم مرحوم مطلبی بودیم.
    توافق ژنو بود فکر کنم موضوعش...

    دوساعتی اونجا بودیم. تو راه برگشت تا خود قم با هم حرف زدیم. از همه جا...

    ولی چند ماه بعدش رفت.
    پاسخ:
    سلام.
    نه لازم نیست . حسش میکنم ! هر ساعت .. هر دقیقه .. !  خواب و بیداری !
    ترسی برای خودم نیست ... قصه یه چیزای دیگس ...


    .
    .

    من هم از " فارس " خاطره های خوبی دارم . شیراز را می گویم !
    وگرنه از این یکی فارس ؛ نه ...



    خدایش بیامرزد و ما را هم ...
    خب ؛
    عکس پروفایلت را دیدم و خواستم بپرسم مادربزرگته؟...بعد سوالم را تغییر دادم و بعدترش اصلا چیزی نپرسیدم...

    بی خبری خوب است گاهی... خیلی خوب...
    پاسخ:
    خیلی ها پرسیدند و دارم یکی یکی جواب میدم :)
    خب می پرسیدی .
    البته شانس اوردی نیومدی ... لبریز بودم از حرف ... ممکن بود چیزی بگی که سرریز بشه بغضم ...


    گاهی ...
    آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست.
    پس برادر خوبم،
    برای جانبازی در راه آرمانها
    یاد بگیر که در این سیاره ی رنج
    صبورترین انسانها باشی.(شهید آوینی)
    عالَم بی خبری طُرفه بهشتی بوده است
    حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">