موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...
باذن الله و باذن ولی الله

تو پری وار ؛ همیشه آن سوی پرچین رویاهای من بودی .. پیراهنی سر تا پا سفید ؛ با دامنی چین خورده .. نشسته زیر ِ درخت های باغ ِ گیلاس ت ... تو آن سوی پرچین و من این سوی ؛ با دستی پر از یاس
و با دلی پر از حسرت برای ریختن تمام یاس ها روی دامنت و گذاشتن ِ شکوفه ای بر سیل ِ گندمگون ِ مو هایت ...
تا دستم به دستت نمی رسید ؛ فاصله ی بین مان فرسخ ها بود از نگاهم ؛ حتی اگر کنارم می ایستادی ، شانه به شانه ام ..
تا انگشتانم فضاهای خالی ِ بین انگشتانت را پر نمی کرد ؛ خلا نداشتنت پر نمی شد ...
بــآنــو جـآن ..
چه شد که خدا تو را خلق کرد ؟!
که تو را هم سایه ی خانه ی من خلق کرد ؟!
که بیایی ، ببینمت ، از ره به درَم کنی و بخواهمت !؟
راستی ؛ خودم دیده ام که سپیده نزده ؛ زیر یکی از همین گیلاس ها سجاده پهن می کنی و دست به دعا بر میداری ..
حقیقتش را بخواهی گه گاه با خودم فکر میکردم " یعنی دست هایش برای ِ خواستن ِ چه کسی بالا رفته ؟! "
بعد ها با خودم می گویم تو ..
تو و این همه زیبایی .. محال است چشم هایی ؛ چشم های ِ ماهت را گرفته باشند ...
راستی بآنو جآن .. شما که اهل نمازی و دعا
مگر نگفته اند همسایه از همسایه ارث می برد ؛ هوم ؟!
دلت را می خواهم ؛ به حکم همسایگی ...
دلم را قبل تر ها به نامت زده ام ؛ از همان روز هایِ نخستین ِ  آمدنت ...
می دانی ؟ من دل از تمام شهر کنده بودم و پناه آورده بودم به این گوشه ی دنیا ... خانه ای بنا کردم ؛ برای خودم . آن قدر به تنها ماندنم و تنها دوام آوردنم ایمان داشتم که خانه را به اندازه ی یک نفر بنا کردم . اما...
اما درست همان روزی که تو هم دل کندی از شهر خودت و پناه آوردی به همین گوشه ای که من پناهنده اش شدم
از همان روزی که عطر بهارنارنج لبخندت هوای ده را آکنده کرد و پاکی ِ زلال چشم هایت ؛ رودخانه ی ده را غسل داد
احساس کردم هوا کمم می آید ؛ احساس میکردم مدام تشنه ام ... تشنه ی آب رودخانه ...
از همان روز ها بود
که خانه تنگم آمد ... از همان روز ها بود که تنها دوام آوردن ؛ سختم شد ... از همان روز ها بود که ...
که به فکر کمی بزرگ تر کردن ِ خانه افتادم . قدر جا شدن یک فرشته ؛ کنار ِ خودم ...

بانو جان ..
پرچین های ِ بین باغ های خانه های مان ؛ معطل ِ زبان باز کردن ِ تو اند به " بله .. "
برای کنده شدن از زمین ...
برای کنده شدن از وسط ِ رویابافی های من ؛ مِن باب وصالت ...

 

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • ۹۵/۰۵/۳۱
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

شوالیه و اینا کین دیگه؟
بابا یه جوری بگین مخاطبایی که از نزدیک نمیشناسنتون هم بفهمن😉
راستی کانالتون چی شد پس؟😐
پاسخ:
آخ آخ .. حق با شماست .
شوالیه تعریف مشخصی نداره ؛ که تعریفش کنم . وگرنه معرفی می کردم :)))



کانال... راستش من آدم ِ نوشتن توی ِ شلوغی های ِ تلگرام نیستم . همین کنج ِ دنج ِ وبلاگ از هر جایی بهتره برام ..
آخ آخ شوالیه...آخ 😂😂😂😂



شوالیه اگه انقد معنویت داشت من تا الان سه بار معراج رفته بودم خب 😂😂😂
پاسخ:
کچل کردی منو با این شوالیه سین جان ...



تو باید شوالیه رو ببری معراج .
ببینم چه میکنیا ..
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • :|

    :)
    پاسخ:
    :| برای چی بود اون وقت :) برای چی بود ؟
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    کوجا همسایه از همسایه ارث میبره آخه!!!!

    تازه اونم دل! :))


    +
    شعر درباره کربلاس فک کنم
    پاسخ:
    سلام.

    یه جایی پیامبر گفتن که جبرئیل انقدر در مورد همسایه سفارش کرد که من گمان بردم همسایه از همسایه ارث می بره ( یک همچین چیزایی بود ؛ دقیقش یادم نیست )

    دیگه دیگه . ما همسایه ی زیاده خواهی هستیم :)

    .

    نمی دونم . شاید .
    مخاطبش که ناشناس بود ولی قشنگ بود =))
    پاسخ:
    شوالیه و اینا =))))

    فهمیدی ؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">