موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

آرامش ِ نهفته در دل ِ ناآرامی ها ..

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


عکس های ِ آن روز ها هست .نمی دانم آن لحظه ها مامان دوربین دستش بوده یا بابا .  من با یک تیشرت ِ مثل ِ همیشه سفید و با یک شلوار ِ گلبهی . با موهای مثل ِ همیشه کوتاه . از آب می ترسیدم . من بودم و یاسمن و انیس و احسان . اول اولش من کنار آب ایستاده بودم . چون می ترسیدم از آب . چون هر وقت که قرار بود برویم جایی که آب داشت ؛ مادربزرگ از نگرانی هر دم می گفت نروم کنار آب . هر روز به بابا زنگ می زد که من نروم توی آب . من دور بودم از خانواده و شاید به خاطر همین هم ، عزیز تر از باقی بچه ها ... عزیز بودم و مرکز توجه و علاقه ی بزرگان و از آن طرف مرکز حسادت بچه ها . اما هیچ وقت خودم به خودم اجازه ندادم لوس باشم ! به هر روی ، ترسم از آب نگذاشته بود با بچه ها بپرم وسط آب و شیطنت کنم . مثل بچه سوسول ها کنار آب ایستاده بودم که یک کدامشان هُلَم داد داخل آب . خیلی بد می شد اگر من ، مثل همه ی دختر بچه ها جیغ می زدم یا گریه می کردم یا بابایم را صدا می زدم . همیشه های بچگی این سه حرکت برایم نشان ضعف بود . برای همین هم هیچ وقت  مثل دختر ها جیغ نکشیدم ! بدون آنکه حتی پاچه های شلوارم را تا کنم یا کفش هایم را پایم کنم، پابرهنه رفتم وسط ِ آب و تا جایی که می شد دنبال آن که هلم داد دویدم . مثل ِ کوزت که توی جنگل از هجوم اوهام چشم هایش را بست و در تاریکی دوید و می خواست که هیچی نشنود و نبیند ؛ من هم دقیقا به همان حالت می دویدم . گوش هایم کر شده بودند از شنیدن ِ صدای آب و پاهایم لمس از احساس ِ آب ! اگر نمی رفتم توی آب یک برچسب ِ " ترسو " میخورد روی پیشانی ام و این افتضاح بود برای من . و می شد یک برگ برنده برای اذیت شدنم از سمت بچه ها .

زندگی هم همان است . یک جاهایی باید چشم هایت را ببندی ، بدون آن که سختی ها را احساس کنی ، بدون اینکه به رویت بیاوری که داری اذیت می شوی و درد می کشی، بدون اینکه اجازه بدهی احساس ِ حقیقی ِ درونت بروز داده شود باید خلاف احساساتت عمل کنی . باید چشم هایت را اول از همه به روی خودت ببندی و به روی دردی که تا عمق جانت ریشه دوانده و دو پا بپری وسط معرکه . باید چشم هایت را ببندی و حواس ِ قوای پنج گانه ات را از ادراک پرت کنی و همه چیز را بسپری به حس ِ ششم ! با ترس هایت اگر رو به رو نشوی ، شانس ِ زیستن را از خودت گرفته ای .

آن روز ؛ درست و حسابی در خاطرم نمانده و شاید همین دو تا عکس هم نبودند حالا هم یادم نمی آمد خاطره ی آن روز را . اما یقینا آن شب درد زیادی در کف پای خود احساس کرده ام به خاطر پا گذاشتن روی سنگ های ِ بستر رودخانه . برای فشار مضاعف وارد شدن بر پاهای منی که به خاطر حساسیت هایم هر شب باید انواع و اقسام کرم های ترکیبی را به پاهایم می زدم و کفش های بسته به پا می کردم . برای منی که به پا کردن ِ دمپایی جز بزرگترین حسرت های ِ بچگانه ام بود . 
حالا هم چشم هایم را بسته ام . زده ام به دل معرکه ی زندگی . انگار که آدمی زاده ی خطر است ! آرام نمی گیرد دمی جانش اگر خارج از گود نشسته باشد به نظاره ... چشم هایم را ، در  ِ دلم را بسته ام و زده ام به دل خطر ! از همین حالا می توانم احساس کنم که شب ِ اول ِ قبر دقیقا مثل همان شبی که از گردش بازگشته بودم ؛ چه تن ِ رنجیده و آزرده ای خواهم داشت از زخم هایی که خورده ام و خودم را وادار کرده ام به حس نکردنشان... گمان می کنم آن شب ، شبی باشد که قلبم وحشیانه درد بگیرد ، دقیقا همان شبی که همگان فکر میکنند قلبم از تپش ایستاده ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • ۹۵/۰۶/۰۵
  • پرواز ...

نظرات  (۱۰)

اره =*))))


تازه دارم لذت با ده پاس شدن و میچشم =))))


پاسخ:
نه دیگه .

سعی کن خیلی این لذتو نچشی .
لذتش عین لذت مواد مخدره . خطریه .
آرههه 😂😂😂
درس نخوندن هم خیلیییی خوبه =))))
پاسخ:
دوباره داره موسم ش شروع میشه :))
اره....خیلییی حال میده =)))))
.
.
.بله میچزونه...ولی ارزوعه دیگه....
.
.
.
مغرور بودن....یه مدته ازش دور شدم... دور که میشم...ضربه میخورم :)
پاسخ:
لذت بعدیش اینه که هی بگی خیییلی آسون بود . چیزی نداشت که . بعد هی بیشتر استرس بگیرن . تا روز جوابا :)))))))

.

مهندسی میخواد غرور . یه وختایی دور که شی ضربه می خوری و یه وختایی هم وقتی ازش سرشاری ضربه میخوری
منم از جفتش ضربه نوش جان کردم :)
شب اول قبر....


یه قسمت نوشتت بود ک گفته بودی باید چشم ببندی به خودت و درری ک تا عمق جونت ریشه دوونده...

یه لحظه یاد شجاعتام سر جلسه های امتحان این ترم دانشگاه افتادم...

سه تا سوال از ۸ تا رو جواب داده بودم و با افتخار برگه رو تقدیم کردم =)))


-------------'

ما ک خیلی جاها رو خیلی چیزا چشم میبندیم و صدامون در نمیاد...ولی کاش یبار زندگی کوتاه بیاد...نه ؟ 

------

منم بچه ک بودم... تا جایی که ممکن بود نمیزاشتم کسی گریَم و ببینه ! و کلا کسی هم نبود صداش کنم =)))
پاسخ:
وقتی اول ِ جلسه برگه رو تحویل بدی کل بچه ها استرس میگیرن . عاقااا عاااااااولیه این حرکت . بعد هم از اول امتحان تا آخر امتحان هی آدمو فحش میدن که چاخان کرده بود گفته بود هیچی نخونده . ولی خبر از برگه ی سفید ندارن که :)))
.
.
اصلا واسه زندگی نباس کاش و اینا بیاری . بد تر می چِزونَتِت !

.

یه وقتایی فکر میکنم بچه تر که بودم انگار مغرور تر از حالا بودم !
  • د‌ل‌باخته ..
  • دل به دریا زن و دریا شو و اما نگذار
    موج هم حس کند آبی شدنت را حتی..
    دل میخواد روبرو شدن با ترس ها!
    خوب نوشته بودی :)
    پاسخ:
    خوب خونده بودی:)
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    بله

    باید گذاشت و گذشت...
    پاسخ:
    سلام
    سلام
    این خیلی عالی بود...
    باید هر روز بخونمش
    تا یادم نره
    که گاهی باید
    چشم ببندی به همه ی سختی ها و دل بزنی به آب....
    پاسخ:
    سلام.

    نوش جون
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • این که خودت رو بندازی وسط اون میدونی که ازش واهمه داری!
    ممنون ازت بابت حرف های خوبت.
    پاسخ:
    ممنون از شما پلک جان بابت خواندنتان :)
    زندگی و سختی هاش...

    سختی رو از زندگی بردارند، پختگی اتفاق نمی افته...
    پاسخ:
    اصلا باید زیر شعله ی سختی رو زیاد کرد و به درجه ی سوختگی نائل آمد ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">