موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

باذن الله و باذن ولی الله


من نمی دانم شما حرفم را قبول دارید یا نه ؛ ولی به جان خودم خدای اول ِ صبح ها - قبل از اینکه اصلا آسمان یک ذره هم روشن شده باشد - با خدای سر ظهر فرق دارد . با خدای عصر فرق دارد . با خدای غروب فرق دارد . خدای شب هم که اصلا یک چیزی ست جدا ... با این حال ؛ من خدای سر ِ صبح ها را یک جور دیگری دوست دارم . یعنی راستش را بخواهید همین خدای ِ سر صبح هاست که باعث شده خدای ظهر را دوست داشته باشم ، خدای عصر را دوست داشته باشم ... خدای سر صبح ها ، بالاخص صبح هایی که خیس ِ باران اند یک چیز عجیبی است که هر چقدر هم تلاش کنی ؛ نمی توانی دوستش نداشته باشی . بچه های تپل مپل ِ با لپ های پرپشت (!) و لب هایی که به خاطر لپ ها فرو رفته اند داخل ، با چهار تا شیوید روی ِ سر که با دست های تپلویشان هی بازی میکنند و هی انگشت شصتشان را میکنند توی دهنشان و بعد هم هی پشت سر هم می خندند را که دیده اید ؟ ( امیدوارم دهنتان آب نیفتاده باشد ) . همین بچه های یکی دو ساله ای که هجوم نبردن بهشان و سرگرم نشدن به بازی کردن باهاشان کار هر کسی نیست را میگویم ...از بین چهره های مختلف خدا طی ِ روز ؛ خدای اول ِ صبح هم یک همچین حالتی دارد. انقدر خواستنی. انقدر دوست داشتنی. انقدر معصوم و انقدر لطیف ... دل ِ آدم له له می زند برای ماچ کردن ِ لپ هایش و گرفتن دست های ِ تپلی ِ سفیدش ... خدای اول صبح ها ، مثل باطری می ماند . آدم را شارژ می کند ... نه که خدای ظهر این طور نباشد ها . هست . طرف اگر اهل حال باشد ظهر و صبح و این ها حالی اش نمی شود که ... خدا صبح شارژش میکند ، ظهر شارژش می کند ، شب شارژش می کند ...

اما اگر مثل من آدم بی بخاری باشد ؛ خدای زمان های روز برایش متفاوت است . به عقیده ی من آدم با خدای صبح ، یا خدای شب یک جور دیگری کیفور میشود . قدیم تر ها که جوان تر بودم ساعت زنگ نزده ، بیدار می شدم . حوالی 4 دیر دیر می شد 5 . درس خواندن شب اصلا انگار برایم کراهت داشت . عادت کرده بودم به صبح خواندن . بعد همین خدایی که توصیف کردم می آمد و یک حالی بهمان می داد که نگویید و نپرسید ... قدیم تر ها " مریم " می خریدم و میگذاشتم توی اتاق . من عاشق مریمم . هم عاشق اسم مریم ، هم عاشق بوی ِ مریم . هم عاشق سپیدی ِ خالص ِ مریم ! آدم که گل می خرد ، باید اتاقش مرتب باشد . اتاق نامرتب با گل جور در نمیاد . یک جور پارادوکس غیر قابل هضم است که آدم اصلا نمی تواند تحملش کند . بعضی وقت ها که باران هم می بارید پنجره را تا آخر هم باز میکردم . یک بزم 4 تایی به پا می شد به میزبانی حضرت ِ رب با من و مریم و باران جان توی اتاق ِ مرتب شده ی من ...


همه ی این ها را گفتم بگذارید یک گوش همین یک جمله ای که الآن میگویم را هم بگذارید یک گوشه . " خدای اول صبح ها خیلی گیر آدم نمی آید ... " دلم برایش تنگ شده . خیلی زیاد . برای دست های سفید ِ نرم ِ مهربانش که دست های یخ زده ی مرا محکم ِ محکم می گرفت . دلم برای مریم هم تنگ شده . مدت هاست که نخریده ام . چشمم خشک شد به راه ِ باران . باران هر وقت آمده برایم هدیه ای ، پیغامی ، حرفی ، خبری آورده ... منتظرم بیاید و خدای ِ اول ِ صبح ها را به من برگرداند . عطر مریم را برگرداند . بزم های چهار نفره ی مان را برگرداند .

دِ شارژ ِ دِشارژم ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۶/۱۶
  • پرواز ...

نظرات  (۱۴)

دقیقا...دقیقا..
پاسخ:
:)
نه نبودم....


کاش خدا ..خودش بیاد و یه کاری کنه.... =))
پاسخ:
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود ...
خیلیم خوب نیست....
یه شب خواب آروم...یه عمر آرزومه... =)
پاسخ:
یه شب خواب آروم ...


تو اینقدر به هم ریخته نبودی ها  ...
چه جالب....
من هم جوونتر که بودم هر هفته اتاقم مریم تازه داشت !
فکر کن...
خدای اول صبح ! بوی مریم تازه...صبح تعطیل پنج شنبه یا جمعه... و نور خورشید که از لای پنجره اتاق و روشن کرده !!! چقدر خوبه ؟!
چقدر خواستنی...

خدا که همون خداست....
ولی کاش خدای اول صبح ...همون تازکی و نشاطی که اول صبح هست رو برای نصفه شبا هم میخواست...
پاسخ:
اتاق من که همیشه ی خدا انگار دو نصفه شبه . صبح و شبش یکیه و در هر حال تاریکستان :|

.

سعی کردی تا حالا با نشاط بخوابی ؟ خوابت نمی گیره :))) و تا خود صبح فقط از این شونه به اون شونه می شی بدون اینکه دو دقیقه خوابیده باشی
آرامش و اون غم غریب ، واسه شب خوشمزه تره گمونم ...
این شما هستید که با ده سال پیش فرق کرده اید. خدا همان خدای ده سال قبل است!
پاسخ:
سبحان من لا منجا منه الا الیه ...
منزه است آن کس که ملجا و پناهی از او نیست ؛ جز به سوی خودش ...
این جا را ببینید . در تصورات محدود آدم این طور خدا چهره به چهره می شه . حال اینکه یک خداست و یک چهره که همون یک چهره هزار و یک چهره در خودش گنجونده . اما قدرت ِ محدود ِ تصور من این طور ایجاب میکنه که یک خدا هست که میخواد با عدل با من برخورد کنه  - که به خاطر آگاه بودن بر بدی ِ کردار ِ خودم ، ترسانم ازش - و یک خدا هست که برعکس ِ قبلی ؛ آغوش ِ رحمتش همیشه بازه - حتی با وجود ِ بدی کردار ِ من . این دو خدا داشتن نیست . دو چهره ی متفاوت دیدن از خداست .


+اشتباه شما اینه که گمان میکنید این پست و این حرف و این " تکثر نمایی " ضد ِ توحید و وحدانیت الهیه .
در مورد این کامنت رجوع تون میدم به کامنت آقای بی نشان . پاکیزه بودن سر ِ صبح ِ ما . که دقیقا این همون چیزیه که باعث میشه خدا رو به طرز شگفت انگیزی دوست داشتنی تر تصور کرد.

__________________________________________________________________________________________________
پدر ! آموزگاری دارم که میگوید : آنگاه که با خداوند ِ دو عالم و همه ی عالمیان سخن میگویی ، با صدای بلند بگو ، و آنگاه که با خدای ِ خویش راز و نیاز میکنی ، با چنان صدای بی صدایی بگو که اگر روح میگوید ، جسم نشنود. فرق است میان سخن گفتن با خداوند دو عالم و خداوند ِ دل.
- آیا تو طفل خردسال ، آنچه با جسارت میگویی ، اعتقاد به ثنویت و کفر محض نیست پسر ؟
- خوب است که میپرسی پدر ؛ حکم نمی کنی ! والا از تهمت زنندگان بودی و از گناهکاران . دو خدایی و چند خدایی اموری است که از محدودیت تصورات انسان سرچشمه میگیرد نه از دوبودگی و چندبودگی ِ ذات ِ حق . یعنی تصورات ِ ما - که خداوند آگاه ِ بر آنهاست - هیچ ارتباطی با وحدانیت ِ ذات ِ حق ندارد پدر ! فقر ِ ما ، ما را به ادراک ِ فقیرانه ی خداوند سوق می دهد و این نقصی ست در ما ، نه در آن که ما را آفریده است .

میخواستم رجوع تون بدم که گفتم تایپش کنم بهتره .
اصلا خدای سر صبح ها چیز دیگریست!
پاسخ:
:)
من باید برم بقیۀ سوادمو با خودم بیارم. تا بتونم حداقل یه چیزی بنویسم...!!
پاسخ:
حقیقتش سواد من هم قد نمی دهد به پاسخ دادن به کامنت های شما :)
خیلی فکر کردم چه بنویسم ؛ پیدا نکردم :(
سال تحصیلی که شروع بشه میری یونی. توی راه قبرستون گل میفروشن!
:)))
پاسخ:
مرسی که انگیزه دادی واسه دانشگاه رفتن . تازه داشتم با تابستون حال میکردما :(((
.
.
رییس اون دفعه گفت از اون قبرای سر نبش که نزدیک متروعن و مخصوص بچه پولدارا واسمون میخره . هر وخت مُردم ؛ مریم بخر با مریم اینا بیا پیشم :)))
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام


    خدای دم صبح

    هووووووووووووووووووم

    والا دم صبح بیشتر خداش دنبال رسیدن به سر کار و این صوبتاس تا بچه توپولی!


    ولی حس زیبایی بود اون جریان پنجره و مریم و ...

    البته یه چایی یا قهوه هم باید بذارید کنارش..
    بالاخره پذیرایی هم لازمه :))
    پاسخ:
    سلام.

    اتفاقا سر خدا صبحا خلوت تره انگاری :)


    گفتم که به " میزبانی حضرت رب " . فقط مکان از منه که درواقع باز هم از خودشه :)))
      خوراکی بهشتی میاره  :))

    ان شا الله دوباره شارژ بشید و بشیم از لطافت سحرها. خدا که همون خداست ما سحرها لطیفتریم نزدیک تریم پاکیزه تریم. برای همین هم خدای سحر با خدای بقیه روز برامون فرق داره.

    ای کاش شما قدر بدونید این مهمونی های اول صبح رو. چه تجربه خوبی بوده. یک مهمونی خصوصی. آدم که سنش بالا می ره سخت می تونه بکنه از رختخواب!

    خیلی خوب بود این کلمات. انگیزه بخش و نشاط آفرین و البته حسرت برانگیز


    فرمود:

    إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَأَقْوَمُ قِیلاً ‏

    قطعاً برخاستن در شب، گامش با ثبات تر و کلامش محکمتر و راستین تر است...ظرات / امتیازها ]

    پاسخ:
    ای کاش قدر " میدونستم " . ماضی باید می اوردید فعل رو . 
    نوش دل :)


    ان شاءالله که خودش هممون رو شارژ کنه ....
    توصیف شاعرانه ی قشنگی هست. اما این تفاوت داشتنِ خداها، یک حالتِ تکثری بخشیده که چندان دلچسب نیست. شاید می شد گفت: صبح، سر و صدا و شلوغی کمتر است، هنوز ماشین ها راه نیافتاده اند که دود هوا را تیره کند. آن وقت، سرت را که از پنجره ببری، بیرون، می توانی بوی خدا را احساس کنی. صدایش را بشنوی. حتی اگر چشم هایت از دیروز، تمیز و شسته مانده باشند، شاید بتوانی دست های گرمش را ببینی که گلبرگ های صورتی لاله ی عباسیِ توی باغچه را نوازش می کنند...صبح ها، خدا را بیشتر می شود شنید.

    پ.ن: هر چند رطب خورده شایسته نیست که منع رطب کند، اما رطب نخورده شاید بتواند دیگران را بخواند به بهره گرفتن از رطب. به جهت شارژ شدن:

    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان هان اى جامه به خود پیچیده ! (1).

    پاره اى از شب به جز اندکى از آن را بر خیر و زنده بدار (2)

    یا نصف آن را و یا کمى کمتر از نصف را (3).

    و یا اندکى بر نصف بیفزا و قرآن را شمرده شمرده بخوان (4).

    آماده باش که به زودى کلامى سنگین بر تو نازل مى کنیم (5).

    (کلامى که قبلا باید خود را براى تحملش آماده کرده باشى ) و بهترین وسیله براى صفاى نفس و سخن با حضور قلب گفتن هنگام شب است که خدا آن را پدید آورده (6).

    http://www.aviny.com/quran/almizan/jeld-20/mizan-04.aspx


    پاسخ:
    فرق دارند . همین حالا هم اگر نگاه کنید خدای من ، با خدای ِ آسید خامنه ای ، با خدای رییس جمهور ، با خدای بچه ها ، با خدای لات و لوت های محل با خدای آن هایی که الآن توی زندان اند فرق میکند ...
    حتی ... حتی...
    خدای ِ من ِ حالا ؛ با خدای ِ 10 ساله پیشم فرق میکند .
    گفتم که ... این برای آن است که بی بخاری از خود من است . خدای خودم را توصیف کردم :)


    ممنون بابت زدن وصل کردن برق جهت شارژ کردن .
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • نمیخواستم بخونم
    خیلی خوب توصیفش کردی...خدای اول صبح...

    اینو دیدم 
    گفتم بخونم
    برگشتم دیدم زیاده 
    بازم نخوندم
    صوتش کن بفرست برام 
    لظفا 
    پاسخ:

    تو خسته نبودیا . میخوندی قبلا .

    حالا ببینم حال دارم یا نه =)
  • تبارک منصوری
  • راحت باش وب خودته :))
    عزیزم...بچه ی تپل لپو اصلن یه چیز دیگه است...
    پس بذار یه اعترافی بکنم حالا که بحثش پیش اومد :)
    دلچسب ترین شیوه ی ابراز علاقه ی من گاز گرفتن این کوچولوهاس...میدونم خیلی شیطانی و ناجوانمردانه است اما روش ابراز علاقه من اینجوریه دیگه ...تا گازش نگیرم نمیتون آروم بشم :)
    پاسخ:
    :))
    تمام سهم لپ بچگی های من داده شده به این بچه جدیدا :((( بنده خدا مامانم که یه بچه ی بی لپ داشته :(
    گاز نه . ولی یه سری حرکات شرارت بار دارم مخصوص کلیه ی بچه ها حتی بی لپ هاشون . من انقدره با بچه های داییم شیطنت کردم که هر دو تاشون اولین اسمی که گفتن اسم من بود . البته نه درست تلفظ اسم من ! یه چیزی شبیه اسمم ! خلاصه فقط کافیه چشمشون بهم بخوره ! هر دو تایی شون از سر و کولم میکشن بالا :))
    پهلوون هم که اصلا ... دیگه هیچی ازش نگم بهتره !
  • تبارک منصوری
  • خیلی خوب توصیفش کردی...خدای اول صبح...
    حس خیلی خوبی داشت نوشته ات :)

    *یکی از اون شوید به سرهای خوردنی تازه پیشم بود :)) جدیدا دست زدن یاد گرفته با ذوق کردن زیاد و یه دونه دندون کوچولوش موقع آب خوردن و برخورد با لیوان یه صدای نازک و بامزه میده :))))
    پاسخ:
    :)

    آخ . این خاله ی ما یه دونه از این خوراکی ها رو داره هی هم عکس و فیلم میفرسته برای من ؛ اصلا نصف شدم دیگه ! یه هف هش کیلویی کاهش وزن بس که من این موجودو دیدم و نخوردمش و جاش حرص خوردم . از اون شیطون هایی که نفس آدم میبره وقتی باید مراقبش باشه . انقدرم تپلیه که همه صداش میزنیم پهلوون :) قرارم گذاشتیم کشتی گیر شه ، ولی تو فاز خوانندگیه بس که آوا درمیاره از خودش .


    ببخشید پای دردلم باز شد :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">