سوران ...

امیر عباس ...

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


داشتم بی عنوان های ِ پشت ِ سر هم ردیف شده ی ِ سوران را میخواندم که رسیدم به این پست . که به تاریخ 31 تیرماه نوشته شده بود و ثبت نشده بود . وسط ِ بی حالی هایم ؛ حال ِ خوبی داد ... فقط...
این بار که تا آخر خواندمش ، زیر لب با خودم گفتم : " این حرف ها نمی آید به من ...آخر مگر من ابراهیمم ؟  "





خب راست ِ راستش من هیچ چیزی از حس ِ مادری حالی ام نمی شود . این تعارف نیست ها . یعنی شما بگو من اگر اپسیلونی حوصله ی مادری داشته باشم . با بچه ها هم فقط تا وقتی که سازشان کوک است کنار می آیم . وقت گریه و لوس بازی های شان حوصله شان را ندارم . حس مادری ندارم ؛ فقط یک وقت هایی دلم میخواهد پسرک ِ خیالی ام را صدا بزنم .
امیر عباس ! امیر عباس !
بعد محرم که شد ، یک پیراهن ِ مشکی تنش کنم که رویش نوشته باشد یا ابالفضل . درست مثل همان پیراهن مشکی هایی که مامان تن خودم میکرد . بعد همان قصه هایی که مادرم شب های محرم برایم میگفت برایش بگویم و بعد بگویم که قهرمان ِ بچگی های مادرش حضرت عباس بود . بعد ازش بخواهم که بشود قهرمان ِ بزرگی های ِ مادرش . بشود قهرمان معرفت . بشود آقای ِ ادب . بعد دستم را ببرم جلو و بگویم قول میدی مامان ؟ بعد او محکم محکم دست بدهد و بگوید قول میدم مامان . قول مردونه ! به جون تو ...
یک شب هایی هم که توی هال خوابش گرفت و خواستم ببرمش توی اتاقش ، دستم را ببرم لای موهای لَختش و در گوشش آرام ِ آرام بگویم به دنیا آمدی که فدا بشوی مامان جان ؛ حواست باشد عباسم ... بعد به نیت بآنو ام البنین و عباسش ؛ دست عباسم را ببوسم ، چشم عباسم را ببوسم ، حلقوم عباسم را ببوسم ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • ۹۵/۰۶/۲۲
  • پرواز ...

نظرات  (۹)

سلام
من هم همیشه برای عبدالحسن خیالی ام روضه میخوانم..
باید قشنگ یاد بگیرد عبد و غلام امام حسن بودن را..
این یک راز است بین مادرش و مادرش..
پاسخ:
سلام.

خوبه پس من در خیال پرداری تنها نیستم :)
هعی....


بالاخره بازم بهار میاد !
باز هم من خوب میشم...
پاسخ:
قاصد روزان ابری
داروگ
کی می رسد باران ؟
یا از این بهار به بعد...
یا از خیلی سال پیش زمستون به بعد....
نمیدونم :)))

ازین درد کشیدن و اشک نریختن و نمردن خستم ...هعی... !
.
.
.
الهی من لی غیرک.............کاش نگام کنه... :(
پاسخ:
اتوکشیده ؛ مردن که مزه نمیده :)))
قشنگ باس له شده باشی . این باحاله . زیر چشم ِ دلت یه بادمجون گنده باشه ، دست و پای روحت شکسته باشه .


...
امیر عباس....


چه مادرانه   ی  قشنگی =)

چه حس خوبی !

--------

دلم خواست برای اخرین پستت هم حرفی داشته باشم که جای حرف نداشت !
مگه میشه...ادم روزی هزار بار همه لحظه های گذشته رو جاندار تر از خودِ واقعیشون بیاد بیاره.... درد بکشه...اشک بریزه... ولی نمیره !
مگه میشه از بهار به بعد شاید هم قبل تر هر روز این داستان تکرار شه و ادم هنوز نمیره....

ارغوان ؟ این چه رازیست که هر سال بهار ؛ با عزای دل ما میاید ؟
پاسخ:
:)

.

شوما هر جا که عشقت کشید و هر وخت که دلت خواست حرفتو بزن سین جان من :)
نمیشه هی یادشون نیاره و درد نکشه و اشک نریزه ، اما میشه نمیره ... میشه که نه ! انگاری که " نباید " بمیره ... باس درد بکشی و اشک بریزی و نمیری :)
از بهار به بعد ؟

.

حیف که نمیدونم ...
ای جااااانننن...
سلام علیکم مومن
عیدتون مبارک
خیال زیبایی بود
عاقبتتون بخیر به حق حضرت ابوتراب
پاسخ:
سلام.

متشکر. عید شما هم مبارک


یا علی
ورود و اوج فشنگی داشت. توفیقاتتان زیاد شود ان شاالله
  • صبحِ باران خورده
  • وای خط اخرش :(((((

    من به اسمهایی که توش امیر داره به شدت عشق می ورزم ...بخصوص اگر بعد از امیر ،علی بیاد :)
    پاسخ:
    عه شمایید که ..
    اسم عوض کردید ، نشناختم

    .

    خانواده ی پدری کلیه ی مشتقات امیر رو تصاحب کرده . فقط یه وقتایی امیر با یه اسم فارسی ترکیب میشه مثل امیرارسلان ، که این یکی هنوز تصاحب نشده.
    امیرعباس هم از اسم هاییه که نمی تونم انتخابش کنم . به این خاطر که دایی مرحومم که عزیز دردونه ی همه ی خانواده بود این اسمو داشت . البته خیلی سال قبل از تولد من فوت شد . ولی بعد اون دیگه هیچ وقت عباس نداشتیم ...
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • روحت شاد. روحم شاد شد پرواز جان.
    پاسخ:
    الهی که همیشه شاد باشی پلک عزیز :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">