سوران ...

باذن الله و باذن ولی الله


عزیز همیشه می گفت نباید لحظه ی خدا حافظی را کشدار کرد . نمی فهمیدم چه می گفت تا وقتی که تو رفتی ... تا وقتی که هر چه نفس عمیق می کشیدم ، هر چه ریه هایم را پر و خالی می کردم گلویم از بغض خالی نمی شد که نمی شد ... لحظه ی خدا حافظی ات را آن قدر کشدار کردی که حتی مجبور شدم شاهد حلقه زدن اشک باشم در چشم های ِ قوی ترین آدم ِ زندگی ام ... دست خودت نبود که ...
دل است دیگر ... جدا می شود مگر این لاکردار ؟

می دانی ؟ یک ماه ِ تمام دیکته می کردم به خودم گریه نکردن را . ولی نشد . نشد که دست هایت را بگیرم و همزمان جلوی ِ اشک هایم را هم ...

نشد که در آغوش بکشمت و چادرت از اشک هایم خیس نشود ...

آخ ... که چه قدر خاطره پیش من به امانت گذاشته ای ... چه کنم با طرز ِ مخفف کردن ِ نامم ، وقتی صدایم می زدی ؟ تو بگو ...

می شود تاب آورد این همه صدا نشدن ، از سمت تو را ؟

خنده های گاه و بیگاه ... سفر ها ... تفریح ها ... کنار هم گریه کردن ها ... با هم دوام آوردن ِ سختی ها .. غافل گیری ها ...

راستی پنجشنبه ها بی شما چه طعمی است ؟ چه طور تحملش کنیم ؟

 همه می گویند چشم های ِ تو شبیه ترین ِ چشم هاست ؛ به چشم های ِ من ... چشم هایت را می شناسم ... سرخی شان را می شناسم ... بغض ِ چشم هایت را از 6 فرسخی تشخیص می دهم ، پس دیگر این پنهان کردن شان پشت ِ عینک برای چه بود ؟

یا مثلا سوالت دیگر از برای چه بود ... " چرا انقدر ساکتید ؟ "

می خواستی حتما از زبانم بشنوی " از صبح اضطراب ِ این لحظه رو دارم ، بعد الآن داری می پرسی چرا ساکتم ؟ "  می خواستی این را بگویم که تو هم بغضت ، پَقی جلوی ِ چشم های من بشکند ؟  انگار که نه انگار همان هایی بودیم که به یک ساعت نکشیده 61 سلفی در حال مسخره بازی با هم انداختیم ! آن هم من ِ گریزان از دوربین ... 


عزیز می گفت

توی زندگی تا لحظه ی از دست دادن ِ جونِت ، هی باید " از دست بدی ... " ...نمی فهمیدم ... خوش به حالم که نمی فهمیدم ... خوش به حالم که از حرف های عزیز سرسری می گذشتم ... خوش به حالم ...

دیوانه شده ام ها ... سفر قندهار که نمی روی ... بالاخره که می رسد یک روزی که دوباره مثل قبل شویم ؛ نه ؟

هی صدایم کنی ، هی خاطره بگویی ، هی بخندیم ... هی بخندیم ... هی بخندیم ...



پ.ن 1:

عزیز گفت ها همیشه توهمی اند . عزیز هیچ وقت این ها را نگفته . اما دوست دارم این حرف های ِ خودم را از بزرگتر ِ درونم ؛ بشنوم ! برای همین اولشان میگویم عزیز گفت ... جای مادربزرگم ...

پ.ن2:

خیلی وقت بود وقت نوشتن ؛ پهنای ِ صورتم غرق ِ اشک نبود و موزیک ِ پس زمینه ام هق هق خفه شده ... از بعد از عید ِ 95 به بعد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۷/۰۳
  • پرواز ...

نظرات  (۹)

من دیگه کارم از کار گذشته =)))))


مثلا یه پیرمرد هفتاد سالم بس ک ناله میکنم =))
پاسخ:
خب ناله نکن پس
اره....


اخر نا امیدیا....


میرسم به توکل....

وقتی می بُرم
یه وقتی مثل الان....

شاید قبل از هر چیزی بهتر بود توکل رو داشتم... نه که اخرش....وثتی ریرم کارم از کار گذشت.... مثل ادم خوبا حرف بزنم .... با پررویی به خدا بگم جز تو کسی و ندارم و توکل به خودت....
پاسخ:
شاید اگر در حین ِ نا امیدیا توکل داشتیم ؛ وضعمون این نبود . نمی دونم ... باید فکر کنم روش .




اون اول ، اولا فکرشو نمی کردم یه روزی بشی هم صحبت درد . . .
عزتِ عزیزِ درونت مستدام. 
پاسخ:
سپاس ...
  • مــ. مشرقی
  • که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد!

    اینجاش: توی زندگی تا لحظه ی از دست دادن ِ جونِت ، هی باید " از دست بدی... واقعا چرا خب !
    پاسخ:
    به خداحافظی تلخ تو سوگند ........................................


    باید خوندن اینجا رو ترک کنم! من رو می بره تو دنیایی که ازش فراری ام این روزها...


    خیلی خوب بود این نوشته و قبلی اش :)

    پاسخ:
    خودم هم می خواهم نوشتن ِ اینجا رو ترک کنم ؛ اما نمی شود که ...



    کاش هیچ وقت نوشته نمی شدند ...
    ارغند بد تر از روز به روز بدتر شدن اوضاع
    امید های الکیه....
    وقتی امشب با یه امید و کلی خوشحالی سر رو بالش بزاری و فردا همه ارزوهات به باد بره....

    من میدونم هر اتفاقی که برام افتاده ... صد برابر بد تر تو زندگیه بقیس.... و حتی تو ایندم....


    امید الکی واقعا بده ولی با این حال.... هرروز دنبال کوچیکترین نشونم تا خودم و بهش امیدوار کنم...
    پاسخ:
    ببخشید که دیشب رفتم .



    داشتم فکر میکردم امید با توکل فرق داره ... شاید بشه با توکل ؛ حتی نا امیدی رو هم دووم اورد ...
    به نظرت این طور نیست ؟
    من دلم نمیخواد اوضاع بدتر شه....
    هزار جور امیدواری....
    ولی وقتی بد تر میشه ..
    میشکنم....واقعا میشکنم...
    و این سالا من شکستم....
    هنوز امیدوارم فردا بهتر از امروزم باشه....



    خدا هوامون و داره.....
    هر چقدر من بد باشم
    هر چقدر تو دلگیر.... :)
    پاسخ:
    کیه که دلش بخواد عاخه ؟
    یادمه اولای سریال فرار از زندان
    لینکلن به مایکل گفت تو نباید به من امیدواری می دادی . امیدواری اصلا برای کسی که توی وضعیت منه خوب نیست .
    یه همچین مایه هایی بود .



    امیدوار باش . همیشه :) انقدر قدرتمند باش که نذاری هیچ کس و هیچ چیزی امیدو از دلت برداره ...
    هر سال که غمگین میشدم و دلم میگرفت فکر میکردم از این بدتر نمیشه اوضاع....و این خوده سیاهیه....
    اما چند وقت بعد غمگین تر میشدم....
    دل گرفته تر....
    میدونم...دلی که میگیره ...دیگه باز شدنش....

    ولی خدا که هست.... ؟
    نه.... ؟!
    پاسخ:
    فرق من و تو اینه که من همیشه فکر میکنم بد تر هم میشه اوضاع ...



    کاین ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است . . .


    هوم ... هس ...
    لبت همیشه خندون ارغندم
    منم یه محاطب درون دارم...که همه حرفام و بهش میزنم...واقعی تر از شوالیه ! از دست رفته تر از جونه ادم مرده !!!
    و یه پسر دارم که نصیحتش کنم... =)
    خوش به حال ادمی که انقد برات عزیزه 🙄🙄🙄
    تا از دست دادن جون...هی از دست بده....
    کاش زودتر جون رو از دست بدم ! توان از دست دادن پی در پی رو ندارم =)))

    ارزو نمیکنم که دیگه اشک و هق هق سراغت نیاد !
    ارزو میکنم  دلت هیچوقت نگیره....
    پاسخ:
    سین جان ... سین جان ...

    چی بگم الآن ؟ ................



    اگه وا شه این دل لا مذهب ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">