موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

بغض یک ساله مان را / به یک روضه حاجت روا کن ...

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله

ممانعت می کردم از پلک زدن ؛ که اشکی فرو نچکد برابر دیدگانش ... لابد متوجه استیصالی که سراپای وجودم را گرفته بود شده بود . سرش را پایین انداخت . شاید برای راحت کردنم . آرام پلک زدم . اشک آرام لغزید ... حرف چندانی نه زده بودم و نه زده بود . اما گویا حرف های زیادی از چشم هایم بیرون کشیده بود .
سرش پایین بود که گفت :
زود تر ... خیلی زود تر خودت را برسان به مجلس سیدالشهدا . دیر بجنبی ، از دست می روی ... از دست می روی دختر . . .


راستی ...
من و این همه غم ؛ ارباب ؟؟؟ . . . .


یا رادّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۷/۱۳
  • پرواز ...