موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم ...

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


آدمی مثل من دیگر نمی تواند دست بکشد از نوشتن . آدمی مثل من که گوشه به گوشه ی اتاقش ورق پاره ای پیدا میکنی که روی هر کدام شان یا چیزی از کسی نوشته یا حرفی از خودش ! از بچه شاعرک دانشگاه بگیر تا حافظ بزرگ ! از بلاگر های همین جا ، تا حتی دیالوگ های سریال ها ! اگر این جا پستی گذاشته نمیشود یا به عبارت بهتر ، پست هایش بعد از چند دقیقه از ثبت در می آیند به خاطر دست کشیدنم از نوشتن نیست . حالا ؛ چند برابر قبل تر ها می نویسم . دو ساعت رفت ِ صبح ها ، دو ساعت ِ برگشت ِ غروب ها ؛ قبل خواب ها ، بعد خواب ها ، بعد اتفاقات ، قبل ِ اتفاقات ، حتی بعد از گپ های ساده ی دوستانه ناخودآگاه فکرم می رود سمت نوشتن ! یادداشت های موبایلم را باز می کنم و آنقدر حروف را کنار هم میچینم که از یک جایی به بعد کشش ِ یک صفحه ی یادداشت تمام می شود . " تعداد نویسه ها فراتر از حداکثر مجاز است " پیامی است که این روز ها هر روز برایم تکرار می شود .
گمان می کنم دارد عادتم می شود " به زبان نیاوردن ... " . قبل تر ها اما حداقل جسارتش را داشتم برای کسی بنویسم ؛ تا همین اواخر ...
تا همین اواخر که تمام شب ، داشتم نامه ی خداحافظی ِ او را می نوشتم .
 " این همه سال هیچ وقت فرصت نشد به زبان بیاورم " دوستت دارم " حالا اما برایت می نویسم . میدانی ؟ نوشته مستدل تر است و معتبر تر ... دوستت دارم عزیز ِ دلم ... !
ساعت ها بیدار مانده بودم . تمام شب را . چشم هایم مدت ها بود به خودشان این طور اشک ریختن را ندیده بودند ... واژه ها هم شاید خیلی وقت بود که جنون وار به زبانم نیامده بودند ... تا همان شب !
تا همان شب که صفحه صفحه نوشتم ! تا همان شب که تمام صفحات را گذاشتم کنار و یک برگه ی کوچک ِ کاهی از لای برگه هایم درآوردم و همان یک جمله را جای آن نامه ی بلند بالا نوشتم ؛ همان را فرستادم ! همان یک جمله ؛ جای طومار نامه ام !

.

یادم می آید یک بار کسی پرسیده بود به نظرت  دوست داشتن شیرین تر است یا مورد دوست داشتن واقع شدن ؟
آن روز ها نمی توانستم جواب بدهم . حالا اما... گمانم ؛ دوست داشتن . . . دوست داشتن ...
دیشب یک جایی خواندم :
loyalty is not a word , its a lifestyle ...
میدانی ؟ وفادار ماندن به یادت ؛ سبک زندگی ِ این روز هایم شده ...


مخاطب این جمله ام تمام رفقایی ست که گذر زمان ، از یادم غافل شان کرد :
من هنوز همانم ! به جآن تو همانم ..... همان که برایت وقت داشت ! برای شنیدن ِ حرف هایت ...  همانی که کنارش اشک ریخته بودی . کنارش خندیده بودی . همان که رفیق می دانستی اش ...  من هنوز همانم ! به جان تو همانم ! سخت دلگیرم از نبودنت ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۷/۲۵
  • پرواز ...

نظرات  (۸)

  • حسین (حدیث سرو)
  • سلام

    نوشته به دلم نشست
    ناخودآگاه وارد آرشیو مهر 94 وبلاگم شدم .
    نظر شما رو دیدم .
    یک زمانی زیاد به این وب می اومدم .
    به نظرم اولین بار کلمه ی یا راد ما قد فات رو همینجا دیدم .
    یا راد ما قد فات موند توی ذهنم و وبلاگش کم کم داشت از حافظه م پاک می شد...
    پاسخ:
    سلام
    اینستاگرام و  تلگرام و .... فرصت حیات بلاگی رو گرفتن ازمون ...
    .
    فراموشی :) 

    خدا رو شکر که با یا رادّ ما قَد فاتَ موندم تو ذهنتون ...

    از هفت سالگی که نه...



    ولی خب ؛ یه شب همه چیز رو به راه بود....اندازه  ادم هفت ساله دلخوش بودم....
    و وقتی بیدار شدم....یه درد هزار ساله رو حس کردم..
    پاسخ:
    آهان .
    خب این طبیعیه خیلی :)
    وقتی این پست شما رو خوندم یاد یک بیت افتادم.
    من همانم ، مهربان سال‌های دور
    رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟
    پاسخ:
    در مورد من که فکر کنم همان
    رفته ام از یادتان
    صادق باشد ...
    سلام
    با اجازه اون قسمت اخر رو کپی کنم
    تشکر
    التماس دعا
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام.


    خواهش میکنم.
    یا علی .
    یه کامنت گذاشتم    ...
    نمیدونم ثبت شد یانه ؛
    ولی خواستم بگم این متنت منو یاد این شعر انداخت

    من خودم هستم بی خود این اینه را روبروی خاطره نگیر
    هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است
     تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم
    پاسخ:
    نه ثبت نشد


    از هفت سالگی .. چه سخت !
  • تبارک منصوری
  • تا باشه از این الف سین هال ها :)))))))))))))))))))))
    امیدوارم این حالت نوشتنت روز به روز  شدت بگیره :))))))))))))))))))))))
    و مطمئن باش از وضعیت من خیلی خیلی بهتره :)))

    والا کتابایی که این روزا دارم میخونم اغلب سیاسی ان...یک کتابی رو هم هنوز تموم نکردم و در حال خوندنشم...(همای رحمت درباره زندگی سیاسی امام علی (ع)  هست)...
    کلی کتاب ادبی دارم که هنوز نخوندم و نمیدونم چرا دائم به طرف مضامین سیاسی کشیده میشم ! O_0
    پاسخ:
    هه :) دوایی چیزی باید به حالش پیدا کنم فکر کنم :)
    آره . به نظرم از لحاظ علمی هم الف سین هال بهتر از یبوست باشه !
    البته بستگی به نوعش داره ! ممکنه عاملش یه باکتری خطرناک باشه . کشنده !


    .
    همین دیگه ! من یه وقتایی بکوب از این کتابا می خونم بعد یهو خسته میشم ، یه چند ماه می بندمشون میرم سراغ رمان و شعر و خلاصه میرم پی می و معشوق !
    سیاست ! چیزی که به شدت گریزان شدم ازش ...
    بیزار ! به تمام معنا ! فقط میمونه عذاب وجدانی که بیخ گردنمه واسه اینکه مسلمون و جدایی از سیاست ؟!

    که اونم این همه عذاب وجدان می کشم ؛ این روش !
  • تبارک منصوری
  • خوش به حال تو که قلمت روان است به نوشتن! قدرش رو بدون...
    من که مدتیه دفتر و مداد به دست از این اتاق به آن اتاق می رم، دراز میکشم ،میشینم ،لم میدم، اما هیچ خبری نیست(اسمش رو گذاشتم یبوست فکری :)))))) )
    تمام دفتر رو به قول خودت پر میکنم از دیالوگها و اگر درحال سخنرانی گوش دادنم بخشهایی از اون رو یادداشت میکنم...بی هدف ! و نقاشی...وای از نقاشی... تمام برگه پر میشه از نقاشی نصف صورت،نیم رخ،تمام رخ،و طراحی لباس! 
    پر از ایده ام برای نوشتن اما راهشون رو برای خروج پیدا نمیکنن و محبوس اند...حس خوبی ندارم :(
    پاسخ:
    با این چیزی که شما تعریف کردید و از " روان " که حرف زدید فکر کنم به این حالت من بگن ؛ به قول ِ یکی از معلم های دوران راهنمایی " الف سین هال " ِ فکری ! ( سه قسمت را بگذارید کنار هم تا واژه در آید !  اگر اینجا کلاس زیست شناسی بود این همه دنگ و فنگ نداشتیم برای گفتن این کلمات ها ! خیلی راحت به زبون میان سر زیست ! )  با تچکر فراوان :))))

    .

    تجربه کردم این حالت رو . یک وقت هایی خودم رو ممنوع النوشتن میکردم ، بعد ها هر چه سعی کردم نشد که بنویسم ! به خودخوری افتاده بودم از بس که اعصابم به هم ریخته بود .
    شده بابت همین گیر کردن ِ یک حرف در گلو ، و ناتوانی بر نوشتنش تا خروس خوان بیداری بکشم !


    فکر کنم خواندن و خواندن و خواندن ِ زیاد ، کمی از این حال بیرون تان بیاورد .

    گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست ...
    گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست ...
    گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">