موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

سلسه دروس مترو !

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


گمانم توی مترو می شود یک دوره ی فشرده ی عدالت دید .

۱. چند وقت پیش داشتم به این موضوع فکر میکردم که عدالت نیست این که کسی مثل من که تا آخر خط سوار مترو ست از همان اول که می نشیند روی صندلی ، تا آخر بنشیند . این که زود تر آمده ایم و زود تر از بقیه روی صندلی نشسته ایم درست ، اما باید بفهمیم که نشستن مان این معنا را نمیدهد که تا وقتی که توی مترو هستیم مالک صندلی هستیم . صبح ها تا مترو پیاده میروم . چون اول خط سوار می شوم مترو خلوت است و لذا جا برای نشستن زیاد . البته به شرط آنکه قبل از ساعت شش و ربع مترو باشم! اگر قرار باشد پیرو عدالت باشم ؛ باید بعد از در کردن خستگی و یک مدت نشستن جای خودم را به کس دیگری بدهم . حتی اگر کسی که سر پا است از من جوان تر باشد و شاداب تر ! چون من همان پولی را داده ام که بقیه داده اند . اما بار ها خودم دیده ام که یک نفر که از اول خط سوار شده ، تا آخر خط سر جایش نشسته و هیچ هم بلند نشده ... این جز ناعدالتی نیست !


۲.این که بلند شویم و جای مان را به کسی بدهیم خیلی خوب است ؛ اما این مربوط به زمانی ست که پیاده نشده ایم و قصد پیاده شدن هم نداریم . بار ها شده من نیم ساعت جلوی کسی ایستاده ام و او زمانی که میخواهد پیاده شود ؛ یک نفر را صدا میزند که بیا بنشین سر جای من . خیلی هم خوشحال میشود که جایش را به کسی بخشیده و ثوابی هم کرده . اما در اصل حق مرا خورده . او اگر پنج ایستگاه قبل از جای خودش بلند میشد و جایش را به کسی میداد فداکاری کرده . نه وقتی که میخواهد پیاده شود . این جز حق خوری نیست . سرمست ِ خیال ثواب کردن پیاده میشود و یک ذره به مخ اش فشار نمی آورد تا بفهمد اتفاقا همین ثوابش گناه بود !


  پ.ن:

چندین ماه پیش حوالی ساعت هشت شب بود ، توی مترو جلوی یک خانمی ایستاده بودم . حواسم هم اصلا نبود . چیزی حول و حوش 12-13 ساعت بیرون بودم . خانم جوان از جایش‌بلند شد و گفت بشین سر جای من . پشت سرم را نگاه کردم . کسی نبود .گفتم با منید ؟ گفت بله ؛ معلومه خیلی خسته ای ، بشین سر جای من . یک لحظه جا خوردم . یاد همه ی وقت هایی افتادم که جایم را به مسن تر ها میدادم . هر چه اصرار کرد قبول نکردم . گره اخم هایم را وا کردم . خندیدم . گفتم جوونم هنوز هاااا . خندید . گفت لااقل کوله ت رو بده بگیرم . راستش بهم برخورده بود . نه از حرف او . هیچ ربطی به حرف او نداشت . انگار کمی ترسیده بودم . به خودم میگفتم خب طبیعیه خسته باشی . طبیعیه . اما چیزی داشت اذیتم میکرد .به خانم جوان گفتم حالا دیگه لااقل باید به خودم ثابت کنم جوونم هنوز . کوله ام رو هم نگه میدارم . خانم روبه رویم لبخندی تحویلم داد ‌.
پیاده هم که شدم تاکسی نگرفتم . از خود مترو تا خود خانه پیاده رفتم ...
دیشب دیدم تلویزیون داشت یک تبلیغ نشان میداد که از یه جایی به بعد می بینید توی اتوبوس و مترو جوون تر ها به احترام تون از جاشون بلند میشن. به خودتون میایید و میبینید زندگی گذشته و شما هم دیگه پیر شدید ...
خنده ام گرفته بود . از جا بلند شدن جوان ها برای من ... از ۱۸ سالگی شروع شده بود ! درست از اوج جوانی ...


خواستم بهتان بگویم از همین حالا خودتان را برای آن روز آماده کنید . برای روزی که به احترام ِ پیری تان ، جوان ها از روی صندلی های شان بلند می شوند . خیلی راحت نیست کنار آمدن با این موضوع ، صادقانه بگویم ؛  اصلا راحت نیست ... اینکه چشم های تان را باز کنید و ببینید تا همین دیروز خود ِ شما بودید که جای تان را به مسن ها می دادید و حالا انقدری سن تان بالا رفته ، که نموداری ِ خستگی ِ یک عمر زندگی کردن در چهره تان جوان تر ها را وادار میکند که جای شان را بدهند به شما ...
خواستم بهتان بگویم وای .. وای از اینکه آن لحظه به این فکر کنید که به ازای ِ به دست آوردن ِ چه چیزی این همه خسته شدید ... پیر شدید ...
وای اگر مثل من دستان تان خالی باشند ... این اتفاق ؛ حالا که هنوز جوانم مرا نابود کرد ، چه برسد به وقتی که پیریم و توان مان اندک و فرصت جبران مان نیست ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۷/۲۸
  • پرواز ...

نظرات  (۱۲)

به خودت حق بده که خسته بشی..
گاهی تو میشینی گاهی کس دیگه...
فقط که به پیری مربوط نمیشه...
به بهانه ی جوان بودن حق استراحت رو خودت نگیر...
حالا هم کوشا باش هم قوی هم گاهی استراحت کن که وقتی سنت بالا رفت هم بتونی گاهی جات رو به دیگران بدی...
از خودت و جوانیت انقدری توقع رو بالا نبر که خستگی ها و نیازهای جسم و روحت رو نفهمی.‌..
اینها رو با گوشت و خونم درک کردم که خواهرانه برات مینویسم..
پاسخ:
تو دیگه چرا عاخع ؟ تو که میدونی من از 24 ساعت 26 ساعتش خستم :)))))))

اصلا منظورم این نبود که حق استراحت رو از خودم بگیرم .. شاید بد منتقل کرده باشم .
آیا دوباره من کامنتی گذاشتم که ثبت نشد؟؟؟

عرض نمودم که ما خَر شدیم ! 
اصلا با شما عاشتی میکنیم !
چه معنی داره از قهر ما خوشتون بیاد :|
پاسخ:
نخیر ثبت نشد.


عه عه عه نفرمایید .
عاشتی تون رو هم دوس داریم ما :)

( حالا ببینم میخوای چی کار کنی )
من پشت کنکوری ام
یادم میاد سال قبل یه نوشته هایی ت روخوندم که نشون میداد میکروبیولوژی خوندی از دانشگاات از درس خوندنت
خیلی دوست دارم از اینا بنویسی

اخه شخصیتت رو حس میکنم شبیههمه
جز اینکه حس میکنم تو غم رو دوست داری
ولی من نه
من متنفرم از غم و شعرای غم انگیز و عاشقانه
چون اگه برم توی فازشون دیر ریکاوری میشم برای زندگی کردن
و زندگی شوخی نیست....
دعا کن این کنکور رو خوب بدمممم
که این دل دیگر....
پاسخ:
نمیدونم! یعنی راستش عمیقا به این موضوع فکر نکردم که غم رو دوست دارم ، یا غم منو دوست داره !
غم هم البته درجه داره ... از یه سریاش نمیشه متنفر شد . یعنی نباید متنفر شد ... لازمه ی حیات درسته ....  یه سریاش هم مخل حیات ! که به قول شما اگر دچار بشیم ، سخت برمیگردیم به زندگی ...
.
.
دیگه واسم عادی شده بهم بگن میکروب میخوندی دیگه؟؟ بس که شنیدم ! اما هنوزم حرصم بالا میاد . میکربیولوژی نه ؛ بیوتکنولوژی میخونم :)
.
از درس نوشتن ... اگر شروع کنم به درس ؛ حتما :))) به خاطر شمای کنکوری هم که شده...
از دانشگاه هم ...
.
حواست باشه زندگی رو به کنکور نبازی ... ارزش زندگی خیلی بالاست ...

خانومه محترم
من باهات قهرم ؛(
پاسخ:
تو که میدونی من قهر کردناتو دوس دارم :))))))
:)
+
مورد 2: مشخصا لحظات سختی رو گذروندید :دی
پاسخ:
حرکت حرص درآوریه ! و خیلی هم سخته !
  • غـ ـزالــ
  • پاراگراف آخر چقدر خوب بود....
    پاسخ:
    :)
    نخندا 😠
    عه
    این شوالیه لعنتی اگه بوووووووووووووووووووود من یهو یی جووون میشدم 
    اه
    پاسخ:
    تن حافظ تو گور لرزید .


    ه م ی ن !
    هعی.....!
    دنبال درمانم !
    پاسخ:
    :)
    بله.... و برای من ؛ امان از واپسین روز های لعنتی ۱۸ سالگی ... :(



    گرچه پیرم ، تو شبی تنگ در آغوشم گیر
    تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم . 



    آخ که چیکار کرد با من...
    پاسخ:
    دلم نمیاد بهش بگم لعنتی ...
    ( یه عالمه چیز میز نوشتم همشو پاک کردم )


    .

    من طبیبا ز تو بر خویش خبردار ترم ...
    بایولوژی و پزشکی رو بیخیال ! پیری درمون داره .
    حافظ که بیخودی حرف نمیزنه .
    به من ربطی نداره تو هیچوقت ۱۸ سالت نبوده اصلا 😠😠😠😠


    دقیقا امروز داشتم ب این آیه فکر میکردم....
    ان الانسان لفی خسر....



    پیر شدم ولی...

    پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند...
    پاسخ:
    یه سال نه ؛ انگاری که من 100 سال ؛ 18 ساله بودم . امان از 18 سالگی ...
    .
    .

    هر روز باید به این آیه فکر کنیم .


    میفرماد که :
    گرچه پیرم ، تو شبی تنگ در آغوشم گیر
    تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم .


    آره دیگه ! همون طوری که فرمود ، هر دردی یه دوایی داره :) پیری هم دوا داره :)
    گاهی آدم در بیست سالگی میمیرد و در هفتاد سالگی....


    خیلی ربط نداشت !


    وای از اینکه آن لحظه به این فکر کنید که به ازای ِ به دست آوردن ِ چه چیزی این همه خسته شدید ... پیر شدید ... 


    وای از بیست سال بعدم...که دارم حسرت میخورم : اخه برا چی این روزا رو هدر دادم....چی تونست انقد دردناک باشه که من و پیر کنه...دلمردگی؛ مرگ است !
    ....
    من از تابستون پیر شدم...همون روزا...یکی دو بار صندلی برام خالی کردن و باورم شُد اتفاقی که افتاده ؛ واقعا پیر شدنه !
    خاطر نشان کنم دخترم تو ۱۹ سال رو پشت سر گذاشتی! ۱۸ سالت نیست!!!
    پاسخ:

    خوبه همه مون میدونیم یه روزی حسرت میخوریم و بازم وضعمون همینه ! لفی خسریم دیگه ...

    تو که قیافت خردسال میزنه :))) یحتمل خسته بودی . به این چیزا فکر نکن ! هر چند که میفرماد : جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی ...
    خاطر نشان کنم که من توی متن نوشتم چندین ماه پیش ! و در حال حاضر دو ماهه که من 19 ساله شدم . 
    تنت سالم و دلت شاد جوون :) 
    پاسخ:
    سپاس فراوان :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">