موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

شنبه اول ماه ِ هشتم !

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


خیلی سال بود که صدایش را نشنیده بودم . از وقتی که بزرگترین اشتباه زندگی اش را کرد و رفت ...
شب اعلام نتایج کنکور زنگ زد. شماره اش‌را نداشتم. طی این سال ها خطم را عوض‌کرده بودم و نمی دانستم از کجا پیدا کرده . البته که سخت نبود پیدا کردنش. شاید از بابا گرفته بود . صدایش را که شنیدم جا خوردم . فقط سلامش را جواب دادم و دیگر فقط صدایش را گوش می دادم. با همان اسمی که قدیم صدایش میزدم ؛ صدایش زدم . گفت هنوز هم هستم ؟؟؟ گفتم هستی ... اما ته ِ دلم نبود ! شاید هنوز عادت اش از سرم نیفتاده بود ...  بابت نتیجه ام خیلی تبریک گفت . اما آخرش گفت دلم میخواست ادبیات بخوانی . برای سومین بار بود که یک نفر این را میگفت.
دایی هم گفته بود اگر قبول کنم بروم انسانی و ادبیات بخوانم ؛ قول میدهد همراهم ادبیات بخواند. از صفر ... اما نرفتم . ادبیات هم نخواندم ... هر چند که تصور با دایی درس خواندن و همکلاس بودن خیلی دل چسب بود ...
حالا دیگر انگار فراموشش شده بود چند سال نبوده ... زنگ میزد و مثل قبل تر ها با همان لحن خاص خودش حرف میزد.صمیمی صمیمی ... انگار نه انگار که با رفتنش چه ها شده بود ... بار ها سر کلاس بودم که زنگ میزد ...رد میکردم و بعد از  کلاس زنگ می زدم ...
.

آن شب زنگ زد . نمی دانم بحث از کجا شروع شد و چطور پیش می رفت که کشید به آن جا که بگوید :
تمام عمرش تلف شده ... که با این سن هنوز هم دارد سگ دو می زند برای یک لقمه نان ...
او . . .از ثروت مند ترین هایی بود که می شناختم . از آن ها که هدیه های معمولی و بدون مناسبت اش هم طلا بود ! اما همان بزرگ ترین اشتباهش زمینش زد ... میگفت عمرش را باخته ...
.
دیشب داشتم فکر می کردم که به چه جایی باید کشیده شده باشد این مرد ۶۰ ساله یا شایدم شصت و اندی ساله که دارد جلوی من ِ ۱۹ ساله اعتراف میکند... داشتم فکر میکردم باید برای یک مرد سخت باشد گفتن این حرف ها ... اما او گفت ... لابد
به جایی رسیده بود که نگفتن شان از گفتن شان آزار دهنده تر بوده ... عمیقا درکش کرده بودم. اما چیزی به ذهنم نمی رسید که بگویم . فقط گفتم
چنین است رسم سرای درشت
خودش ادامه داد گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ...
بعد هم رفت سر شاهنامه . از همه شان گفت . رستم  و سیاوش و اسفندیار و ... مثل قدیم ها که برای همه ی ما که بچه بودیم شاهنامه میخواند ... گفت باید بخوانمش . ولی خیلی رغبت نمی کنم به خواندنش... همان شب شاهنامه را از کتابخانه برداشتم که بخوانم ، اما به خودم که آمدم دیدم شاهنامه را بسته ام و دارم شهریار میخوانم ...
.
امروز صبح فکرم پرید سر خودم ... سر اینکه چه شد که من انقدر عمیق فهمیدم یک پیرمرد ۶۰ ساله چه میگوید ...امروز رسیدم به خودم ....
راستی ماحصل زیستن در این دنیا برایم چه بود ؟. . . به شصت سال و بیست سال نیست ، یکی در شصت سالگی عمر می بازَد و یکی هم در بیست سالگی ! رسیدم ام به این سوال که نکند ... نکند من هم ؟! . . .
.

بابا خیلی سعی کرد ملتفت اش کند که هنوز هم جای جبران دارد ...ملتفت اش کند اگر بیاید آنها می بَخشندَش... مادرش می بخشَدَش... آنقدر مغرور است که به اشتباهش رسیده و برای آنکه دیگران عقب نشینی اش را نبینند ؛ حاضر به جبران نیست ... اشتباهی که . . .
بعید نیست آخرت سوز باشد . . . . . . . . .
از همین ِ غرور همیشه می ترسیده ام ... همیشه ...
ترسیده ام از عاقبت چون اویی که به اعتراف خودش دنیا را باخته و حالا که یک پایش لب گور است ؛ امیدی به آخرتش هم ندارد . . . و حتی حاضر نیست یک قدم به امید به دست آوردن آخرتش بردارد...

.

راستی که دنیا با تمام اذیت هایش ، چه قدر راه گذاشته جلوی پای مان برای جبران ... اصلا همین شنبه ها ! همین شنبه های معروف که همیشه بهانه ای بوده اند برای از نو شروع کردن ! یا روز اول هر ماه ! حالا شنبه است ، اول ِ ماه ِ هشتم !

میدانم الآن همه چه قدر بهانه داریم برای شروع نکردن . اما اگر شروع نکنیم چه کنیم ؟ تلخی اش اینجاست که نمی توانیم پایانش دهیم . اگر هم شروع نکنیم باید درجا بزنیم . درجا زدن ، افتضاح ترین حالت ممکن زندگی است در این دنیا ! یک سال تجربه اش کردم ، که میگویم !


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • ۹۵/۰۸/۰۱
  • پرواز ...

نظرات  (۴)

مطمئنا باید اتفاق بسیار بزرگی افتاده باشه که تا به این حد باعث تغییر جایگاه عزیزان شده! 
پ.ن. شما امسال کنکوری بودید؟ چه رشته ای قبول شدید؟کجا؟
پاسخ:
بسیار بزرگ ...


نه . کنکوری نبودم :) .
فکر کردم سوال دوم و سوم مرتبط و وابسته با اولین برای همین پاسخ ندادم .
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

عزاداری ها قبول


عرض کنم که 60 سال که سنی نیست...بنده خدا را تا لب گور هم بردید...والا (لبخند)

ولی در مورد غرورهای بیجا....واقعا آدم را زمین می زنن...تازه اگه بخوای لجبازی هم کنی که دیگه هیچی...حیفه قدر لحظات را ندونیم
..

قدیم الایام! می گفتند بابا از خر شیطون پیاده شو....واقعا هم حماقته و این حماقت ناشی از گوش دادن به حرف شیطونه...

ان شاء الله اوضاع درست بشه صلوات



عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام.
از شما هم قبول ...


راستم میگید ها . شاید خیلیم زیاد نباشه ...


اللهم صل علی محمد و آل محمد ...


یا علی
نوزده سال رو دقیقا به هیچ باختم....
امسالم رو سوزوندم...
راستش یه مدته تن لرزه میگیرم ؛ وقتی فکر میکنم من که همینم و عوض شدنم ممکن نیست...نکنه خدا هم دلش نخواد حال و روز عوض شه و باقی عمر هم بازنده باشم..
پاسخ:
امسالت رو سوزوندی ؟ الآن آبان ماهیم . یعنی ماه هشتم . یعنی 4 ماه مونده از امسال ! یعنی میتونه تا ته نسوزه :)
یا راد ما قد فات... !


بعد از این همه مدت وبلاگ تو رو خوندن ؛ تازه توجهم جلب شد به معنیش...

ای کاش بعضی از رفتگان ما برگردند...:)
پاسخ:
نه خسته داداچ !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">