موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

رقص جنون ...

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

من ،

نمی دانم کجای راه ایستاده ام

وقتی هزار بار

به خودم ؛

به پاهایم

به چشم هایم

شک میکنم ...

تو برزخ تردید را هرگز نچشیده ای ،

که این چنین مقابل من

به لبخند می ایستی ...

لبخند می زنی و مرا ...

زانو های سست م

را سست تر می کنی ...

لبخند می زنی و

سینه ی افروخته ام را افروخته تر می کنی ...

این همه سوختگی ...

این همه آه

این همه داغ

بر این دل ، سنگینی می کند ...

توان ِ این دل ،

توان این جسم

توان این روح

اگر این است ؛

پس چرا صبرش نیست ؟

پس چرا قرارش نیست ؟

پس چرا

جای آن که روز به روز آتشش

مثل آتش ابراهیم

گلستان تر و سرد تر شود

سوزان تر می شود ؟

راستی ...

مرا سوخته تر می خواهی ؛

با این لبخندت ؟

میان آتشی که از هر سو بر سرم می ریزد

به کدام ساز برقصم

که آرام بگیرد این شور ِ پاها ؟ این شور دست ها ؟ این شور چشم ها ؟

من اگر مرد این راه نبودم

پس چرا

مرا بر سر راه گذاشتی ؟

اگر مرد تحمل این داغ نبودم

پس چرا به این سوی کشاندی ام ؟

تو می دانی

تا چه حد خرد می شوم

زیر بار اعتقاد به لبخند تو ؛

وقتی می دانم حفظش در توانم نیست ؟

تو هرگز تحمل کرده ای چنین فشاری را ؟

هرگز پاهایت دلشان خواسته از

زیر بار تحمل درد هایت

پا پس بکشند و تو را بی حرکت

گوشه ای وا گذارند ؟

تو هرگز مثل من

غرق کابوس ِ غرق شدگی بوده ای ؟

آن قدر که هر چه هم دعای غریق بخوانی

آن قدر که هر چه هم دست و پا بزنی

بیشتر فرو روی ؟

تو هرگز مثل من

غرق نتوانستن هایت بوده ای

که بفهمی چه سنگین است

خواستن ، را بر روحی ناتوان تحمیل  کردن ؟

تو هرگز مثل من غرق نشدن ها بوده ای

که بفهمی داغ ِ هر بار شکست

چه سوزان است و چه بنیاد بر کن ؟

پس از چه رو به روی من لبخند زدی ؟

مرا چرا وارد بازی کردی که در توانم نبود ؟

تو که می دانی ...

من آدم تردیدم ! به خودم ... به پاهایم ... به دست هایم ...

من آدم تردیدم ... به روحم ! به قلبم...

به توآنم ...

تو که می دانی

هزار بار

هزار بار

هزار بار

در محاکمه هایی که شاکی و قاضی و متهمش

خودم بودم

از خودم باختم ...

پس دیگر این من ِ سوخته ی ِ باخته 

به چه کارت می آمد ،

که با این خواستن

به آتشش کشاندی ؟

حالا من چه کنم ؟

با این لبخندی که

باید حفظش کنم ؟!

تو بگو من چه کنم ؟!

تو نواختی ،

خواستم برقصم ،

نشد ...

شورَش بود ،

حسش بود ،

شوقش بود ،

عشقش بود ،

جنونش بود ،

اما توانش نبود ...

تو هرگز ...

هرگز ...

نفهمیده ای نتوانستن

آدم را تا به کجا ها می کشاند ...

تو مرد ِ توانستن ها بوده ای ،

که رقصیدی ...

و من آدم ِ نتوانستن ها ...

اما تو ؛

لبخند زدی

به روی ِ همین آدم ...

و ...

چه لبخندی . . .



راستی ؟

چه شد که لبخند زدی ؟

چه شد ؟

  • ۹۵/۰۹/۱۰
  • پرواز ...

نظرات  (۳)

  • مــ. مشرقی
  • خیلی خوب بود :)
    پاسخ:
    ممنون :)
    شعر نو بود؟ بعضی قسمت هاش قافیه داشت ولی.
    پاسخ:
    یه بار توی تلگرام
    خوندم که
    دوستان توجه 
    کنید 
    وقتی جملاتتون رو 
    این طور با فاصله از هم
    مینویسید
    شعر نگفتید ...
    صرفا 
    توهم شعر سرودن زدید ...


    حالا حکایت ما هم همینه :)))
    نه . کلا از دم و دستگاه شعر یه قافیه و یه ردیفو بلدم .
    نو که نه 
    کهنه شاید ...
  • غـ ـزالــ
  • تو برزخ تردید را هرگز نچشیده ای....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">