موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

لبخند غریبه ...

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۰۳ ب.ظ

هندزفری را فرو کردم توی گوش هایم و چشم هایم را بستم. مترو که ایستاد دیدم خانمی زل زده به گل خشک هایی که گرفته بودمشان مقابل صورتم ...
نگاهم را که دید لبخند زد ؛ لبخندش را با لبخند جواب دادم و گل ها را گرفتم سمتش و بدون اینکه صدای موسیقی ام را کم کنم و بدون اینکه بشنوم چه میگوید گفتم یکیش رو بردارید ...
دیدم زیاد تر از یک تشکر دارند حرف میزنند صدا را کم کردم؛ رفیقش پرسید که چطور خشکشان کرده ای؟
گفتم روی شاخه خشک شده بودن ، کار من نیست ...
همانی که گل را برداشته بود دوباره خندید و گفت من اینو همیشه نگهش میدارم :)
یک لحظه به این فکر کردم که اصلا به بعدش فکر نکرده بودم... اصلا برایم مهم نبود گل را چه میکند ... مهم نبود که همین که از مترو پیاده شود بیاندازدش سطل آشغال ...  فقط دلم میخواست چیزی که برای لحظه ای لبخند نشانده بود روی لبش ، مال ِ او شود ..فقط دلم میخواست آن لحظه لبخند آن غریبه پر رنگ تر شود ...ه م ی ن!

  • ۹۵/۱۰/۰۴
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

خدا دلتون را شاد و لبخند های رضایت تون را افزون کند.
پاسخ:
ممنون :)
  • سوسن محمدی
  • اونقدرا هم خوب نیستی پس:):
    پاسخ:
    نگو که تازه به این نتیجه رسیدی که ازت ناامید میشم :/
  • غـ ـزالــ
  • مهربون...:*
    پاسخ:
    این صفت هر صد سال یک بار به من تعلق میگیره :)))))
    چشمات و میخواستم بعد:)))
    پاسخ:
    منم پلیس مترو رو صدا می زدم :|
  • مــ. مشرقی
  • اخی عزیزم...
    ماجراهای تو و مترو :)
    پاسخ:
    :)
    و داستان ادامه دارد ..
    کاش من غریبه سر رات میشوم (:
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">