موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

انقلب ، ینقلب ، انقلاب ...

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

دومین داستانی که نوشته ام :)



آخرین بار که پیرزن با آن پای علیل رفته بود تا بیمارستان دکتر نادری کشانده بودش کناری و گفته بود دیگر نیاید بیمارستان ؛ خودش از این به بعد می رود خانه اش . پیرزن بنا می کند طبق عادت پیرزن ها به رگباری دعای خیر کردن ... دکتر نادری میگوید مادر جان کسی نفهمد ها. پیرزن با یک خیالت راحت ننه ؛ خیال آنا را راحت میکند . آناهیتا اسم کوچک دکتر است و پیرزن با همین اسم صدایش میزند جای دکتر نادری . آنا بی خبر نبود از وضع بد مالی پیرزن ...
شنبه شده بود و آناهیتا کیف پزشکی به دست به خانه ی پیرزن رفته بود . خانه اش ته ِ عبدل آباد بود . کار دکتر تمام شده بود که صدایی بلند شد که دو بار پشت سر هم گفت " رخصت حاج خانم " . دکتر هنوز وسایلش را جمع و جور نکرده بود که پیرزن گفت فرصت حاج اسکندر . ترکیب حاج اسکندر برای خود پیرزن هم سنگین بود انگار ... اسکندر از در که وارد شد ؛ هیبتش که با همه ی پیرمردی اش باز هم هرکول بود ، دکتر را گرفت...
پیرزن دست دکتر را گرفت و گفت آناهیتا اسی خان میوندار هیئت طیب خدابیامرز است که آمده اند برادری کنند برای من پیرزن و این سقفی که چکه میکند را درست کنند . اسی خان میگوید میون دار نه همشیره ! بفرما نوکر ! بفرما نوکر هیئت طیب خدابیامرز...
آناهیتا شروع میکند به جمع کردن وسایلش.اسی هم رفته بیرون که بساط بنایی را بیاورد داخل . پیرزن میگوید:  آناهیتا این راسته ی بعد از کوچه ی ما را که دیده ای ؟ نصفش مال همین آق اِسیه... دست به خیرش عین خودته ننه .
آناهیتا میگوید وظیفه است مادر جان. من وظیفه ام ایجاب میکند این طور باشم .
 کفش های نیم پاشنه ی سفیدش را پایش میکند تا برود . آق اسی را می بیند که دارد تک نفری وسایل را از گرده ی وانت پایین می کشد . آنا می رود جلو و میگوید جناب اسکندر کمک می خواید ؟
اسی می خندد و میگوید آن اسکندرش را که فهمیدم با من بودید ، منتهی جنابش را نفهمیدم و بی مکث می گوید نه همشیره ، خودم می آورم . بچه ها الاناست که برسند ... آنا میگوید تعارف که نمیکنم . نمی داند چطور صدایش بزند . اسی باز میگوید نه همشیره . این بار یک دم شما گرم هم ضمیمه میکند.
آنا بر میگردد به خانه . یک استوک نیم پاره ی کهنه کنار در ورودی پیرزن است . کفش هایش را در می آورد و با آن وسواسی که دارد ، استوک ها را پایش میکند و کیف چرمی پزشکی اش را میگذارد داخل خانه و برمیگردد پیش اسکندر. و می پرد بالای وانت . اسکندر بهت زده نگاهش می کند و میگوید : همشیره بچه ها الان می آیند . شما بفرما پایین . آناهیتا میگوید هی مرا همشیره صدا نزنید بی زحمت آقا اسی . اسی میگوید چشم خانم دکتر . آناهیتا میگوید بد تر شد که ... اسی می خندد و میگوید دخترش هم سن آناهیتاست و مثل آناهیتا از همشیره و حاج خانم و این جور ترکیبات خوشش نمی آید . آناهیتا میگوید دقیقا من هم مثل او ... راحت ترم با صدا زدن اسمم . اسی استانبولی را میدهد دست آنا تا ببرد داخل خانه پیرزن . بعد ماله را ... همه ی ریز میزه ها را می دهد و پتک و بیل و کلنگ و فرغون و کیسه ی گچ را میگذارد برای خودش . پتک و کلنگ را برده بود داخل که وقتی برگشت دید آنا کیسه ی گچ و بیل را گذاشته داخل فرغون و دارد می آوردش به خانه . می خندد و میگوید والده ی مکرم جای این اسم سانتیمانتال باید اسمی دیگر می گذاشت رویت که بهت بیاید . آنا میگوید مثلا چه ؟
اسی میگوید چه می دانم صفدری ؛ اژدری ؛ مظفری ...
آناهیتا می خندد ...  آناهیتا یادش نمی آید کی به هیئت رفته . از آن خانواده هایش نیستند که بروند ... یعنی اهلش نیستند خیلی . هی دلش می خواهد از هیئت بپرسد . خیلی وقت است که پی فرصت است از کسی در مورد حال هیئت ها بپرسد ... آدمش را پیدا نکرده بود. یعنی آدمی که آناهیتا را به چشم یک سانتیمانتال ِ سوسول ِ غیر مذهبی نبیند ندیده بود .
اسی فرغون را از دست آنا میگیرد و می برد داخل . پیرزن توضیح داده بود که مجانی درمانش میکند و کسی نمی داند که او می آید این جا ...
اسی بر میگردد به حیاط . آنا لباس هایش را می تکاند و کفش هایش را پایش میکند و می خواهد خداحافظی کند که اسی میگوید :
یک وقت هایی با آقاتون تشریف بیارید هیئت... قدم تان سر چشم ما ...
حلقه ی دست آنا را دیده بود .
اسی می گوید :البته من که باشم که دعوت کنم . سید هیئت گفته بود زن و مرد یکی اند و توفیرشان توی لوطی گری ست ... الان فهمیدم چه میگوید ...
آنا سعی میکند دینی دبیرستان را به یاد بیاورد . توی ذهنش میرسد به آیه ای که گفته بود فرق آدم ها با هم توی تقواست . می خندد و میگوید آقا اسی آن که تقوا بود نه لوطی گری . اسی میگوید توی مرام آخوندا می گویندش تقوا و توی مرام بر و بچ لات تهران میگویندش لوطی گری که فقط مخصوص مشتی مرام هاست ... لا تفاوت بینهما 
آنا میخندد ...
اسی میگوید : آن جا همیشه مال غلام های ارباب بوده . از طیب خدا بیامرز جا مانده برای مان ... هوایش بوی ِ علی ِ فتاح میدهد و قیدار خان و آقا تختی .

آنا جز آقا تختی کس دیگری را نمی شناسد .‌اسی لابد از چشم های آنا خوانده بود که گفت :
جون ؛ غلام سیاه ارباب بود . اما توی کربلا رو سفید شد . مثل اوس طیب . حالا ما هم اگر آن جاییم به نام ِ نامی ِ جون آن جاییم. تک تک مان غلام غلام سیاه اربابیم. از گنده لات مان قیدار خان بگیر تا علی فتاح که نفس نفس اش علی‌مع الحق بود ...
دست ما رسیده ؛ ما هم غلام غلام غلامان ِ اربابیم ... از طیب و قیدار و داش علی اش گرفته تااااا  آناهیتایش
پیرزن گفت برایم این جا چه میکنی .
آنا سرخ و سفید می شود . اصلا این چیز ها مد نظرش نبوده که می آمده ...این اسم ها با اینکه آنا هیچ کدامش را نمی شناسد مو سیخ کرده به تنش ...
می پرسد آقا اسی کی بیایم خدمت ارباب برسم ؟
اسی میگوید خدمت ارباب رسیدن که وقت ندارد ، شما همین حالایش هم در خدمت آقایی...
فردا هم که اول محرم است و حالا خانم ها دارند سیاهی را آماده میکنند . ته این راسته هیئت است ...
آنا از اسی تشکر می کند و خداحافظی ...
می رود که برگردد خانه اش زعفرانیه ؛ که راه عوض میکند ...
راه عوض میکند سمت ته راسته ...
همه سیاهی می کوبند به در و دیوار... همه جا یک دست مشکی شده ...آنا به سر تا پای سفیدش نگاه می کند که انگار لکه ای ست روی سیاهی ها... همیشه لکه ها سیاه نیستند ؛ گاهی سفیدی ها لکه اند ... می خواهد برود داخل اما می ترسد ... همان ترس همیشگی اش ... اینکه یک نفر بگوید این خانم خوشگله ی تریپ سوسول را چه به این مراسم ها ...
صدای مداحی همه جا بلند است ... بغض خودش را رسانده به بیخ گلویش... بر میگردد تا برود زعفرانیه ی خودشان ...
برمیگردد و همین که پشت می کند به در کسی از پشت یک سیاهی را می اندازد روی سر آنا ...
بساط طبابتش از دستش می افتد ... صدای زنی می آید که میگوید بیا تو دخترم ... هیچ وقت پشت نکن به مجلس‌ ارباب ... بیا تو دخترم ...
آنا سیاهی را میگذارد روی چشم هایش و قدر همه ی سال های نیامدنش‌ زار می زند ... زار می‌ زند نه برای ارباب ... برای این همه سال پشت کردن به مجلس ارباب ... برای رو بر نگرداندن ِ امام از از خودش ...
آنا زار می‌زند ...
سیاهی ِ‌عزا بوی‌ حرم می دهد ... عطر حرم دارد ...
این را سه سال بعد که راهی کربلا شد فهمید ...
سه سال بعد ؛با همان کیف ِ طبابتش ... با سیاهی ِ عزای حسین ؛ که از همان روز جا باز کرد داخل ِ کیف پزشکی اش ... از همان روزی که قسم خورد برای خاطر ارباب طبابت کند ...اسی همان روز دعا کرده بود برایش که نوکری ارباب نصیبت دختر ! صدای آمین پیرزن هم از داخل می آمد ...

  • ۹۵/۱۱/۰۹
  • پرواز ...

نظرات  (۱۱)

مطمئنم بهتر میشه! آفرین ^_^
پاسخ:
:)
بسیار عالی! کسی که منِ او و قیدار رو خونده باشه با این داستان عشق می کنه و بس :))

فقط جمله ی اول رو کمی بهتر کن...برای شروع داستان جمله ی اول چیز مهمیه! باید جوری باشه که مخاطبو جذب کنه...جمله ی اول شما روون نیست...حروف ربط و چیزای کوچیک کوچیک تاثیر بزرگی تو روایت یک داستان دارن...دقت عزیزم! همین :)

موفق باشی ;)
پاسخ:
بسیار ممنون

ان شاءاللع دفعات بعدی سعی میکنم بهتر بشه...

آفرین :)


شاید عالی نبود اما برای دومین داستان بسیار خوب بود. البته ایرادات زبانی و محتوایی داره اما جذاب روایت شده و خواندنی.  مثلا شخصیت پردازی هنوز کار داره و به تعبیر خاص فراستی عزیز "ما قبل شخصیت" هستند هنوز (:دی)! بیشتر تیپند. یعنی چه ذهنیتی ما از یک آدم لوطی داریم؟ همون رو شما مفروض قرار دادید. اما وقتی امیر خانی من او می نویسه "یک شخصیت" می سازه به نام "علی فتاح" که علی فتاح ه! نه یک لوطی که حالا اسمشم علی فتاحه! علی فتاح علی فتاح ه با مختصات و سلوک خودش. با ویژگی های خودش. تکیه نشده به قالب پیشینی ذهنی مخاطب. منظورم رو رسوندم؟

به لحاظ محتوایی هم به یه مثال اشاره می کنم خودتون فکر کنید: "از آیه "ان اکرمکم عند الله اتقاکم" در نمی اد که "زن و مرد یکی اند و توفیرشان توی لوطی گری است" (با همون ترجمه شما در متن) به نظر من جای بحث و فکر داره. البته شاید اشتباه کنم... حالا بگذریم از اینکه این جمله منظور نظر شما رو هم درست و دقیق بیان نمی کنه. روش دقت کنید ببینید درست می گم یا نه"


+

پ. ن ١: ببخشید! دیگران به اندازه کافی تعریف کردند جای تعریف هم داره. بیشتر از اینها هم داره. من گفتم کمی "کمک کنم" به ساخته شدن یک داستان بهتر و به بالندگی و رشد  سریعتر یک نویسنده خوش قلم :) !

پ. ن ٢:  طبعا این نظر یک نظر حرفه ای نیست. من "صرفا" نظرم رو گفتم به عنوان یک خواننده عام با دانش کم. همین. شما از اساتید فن که کم هم نیستند توی بیان سوال کنید.

پاسخ:
این داستان حتی یک بار هم ویرایش نشد . یعنی به محض نوشته شدن ثبت شد !
 منظور صحبت شما رو فهمیدم . ولی فکر میکنم یه داستان (مثلا)کوتاه فرصت زیادی نده به آدم واسه شخصیت سازی .
.
یادم میاد وقتی بچه ها با اعتراض به معلم دینی هامون می گفتن که چرا خدا مرد رو برتر و بهتر از زن آفریده ؛ معلم مون این آیه رو میخوند که مثلا بگه این طور نیست !!!
الان که شما گفتید تازه فهمیدم که ناخودآگاه اون حرفا تو ذهنم موندن . و حتی ته فکرم هم بهشون معتقد شده بودم. یه جورایی اون سید هیئت میتونن کل معلم دینی های تا حالام باشن !!!
درست میگید شما :) من بر اساس پس زمینه ی ذهنی که برام ساخته شده بود گفتم . 
.
.
خیلی خیلی ممنونم از کمک تون :) و متشکرم بابت وقتی که هم برای خوندن گذاشتید و هم برای نوشتن.



آخ آخ عرق شرررررررمه که جاری شد 😎

زیاد رفتی تو دله شخصیتای داستان !
مشتی کلمه شما نیس حاجی 😏😏😏
پاسخ:
عهه :)

بله بله حق با شوماس :)
  • مــ. مشرقی
  • منم!
    میدونستی خیلی بد خطه؟ :))
    پاسخ:
    میدونستم :)
    چقد قشنگ :)
    پاسخ:
    شما خاک میدون داستان نویسی خورده ای ، شرمنده می کنی ما رو مشتی ...
  • مــ. مشرقی
  • نگو که خودت نوشتی!!
    امیرخانی زیاد میخونی؟؟

    دلم محرم خواست :|
    پاسخ:
    زیاد که نمی تونم بگم می خونم ، اما زیاد دوسش دارم :)



    سلام علیکم
    خوب نوشتید
    عاقبتتون بخیر بحق حضرت ابوتراب
    پاسخ:
    سلام
    و تشکر
    احسنت. پرداختِ متن خوب بود. هر چند انتهای داستان از اواسط متن، قابل حدس می شد.
    این پای کار فرغون و ملات بودن، با خانه ی زعفرانیه و کفش پاشنه بلندِ خانم دکتر جور در نمی آید. در واقعیت البته.
    پاسخ:
    حق با شماست . قابل حدس بود . می خوام به زور پا کنم تو کفش داستان نویسا انگار :/ 
    .
    اما این آخر کاری حق با شما نیست ...جور در می آید ، خوب هم در می آید :)
    اولین داستانی که نوشتی کوش؟
    میخوام بخونم. 
    پاسخ:
    راستش اولیشو ندارم :)
    توی کامنت های وبلاگی نوشته بودم ؛ که الان ندارمش. 
    برمیگردد به دو سه سال پیش !
    دم شما گرم!!!
    ...
    خیلی خوب بود!
    خیلی!

    پاسخ:
    ممنونم :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">