موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله ...

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ب.ظ

ته ِ راه روی ِ بیمارستان ِ بقیه الله کنار پنجره ای که سمت همه ی تهران است انگار ، یک جا بود ، یک جای خیلی کوچک برای نماز . روز های اول عید که همراه ِ بیمار بودم ، آن روز که داشتم نماز ِ مغرب و عشایم را آن جا می خواندم ، آن روز که چادر نماز ِ بیمارستان را انداخته بودم روی سرم ، خدا به طرز عجیب و غریبی نزدیک تر بود به من . انگار توی آن بیمارستان بود مدام . توی قرآن های دست بیمار ها بیشتر بود نسبت به قرآن ِ کوچک سبز من ! توی ِ این اتاق من ، نه که نباشد ها ... خودش هست . اما من ِ احمق بلد نیستم زنده نگه دارم حضورش را . اما مریض ها بلد بودند گویا. آدم درد کشیده و درد دار بلد است خدا را نگه دارد برای خودش. حالا این درد چه جسمانی باشد چه غیر جسمانی . قسم میخورم خدا آن جا ، همان یک متر در یک متر ِ ته ِ راهروی ِ بیمارستان بقیة الله را می گویم ، نشسته بود رو به رویم ، درست رو به رویم - نه بالای سرم - و نماز خواندنم را نگاه می کرد . دلم نمی خواهد تحت هیچ شرایطی آن روز ها برگردند و مثل شان را دوباره ببینم ولی خب ... راستش ... دلم میخواهد قدر دو رکعت هم که شده حالم مثل حال ِ آن روزی باشد که مهمان ِ ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله بودم . همان قدر نزدیک ِ خدا . همان قدر حسگر ِ خدا ... دل شاد از لطف خدا که آن قدر چسبیده بود و این یک بار توی زندگی شعورم رسیده بود به شکر کردن ِ مهربانی هایش ... 

آن روزها که هنوز نمی توانست بلند شود از جایش و من داشتم موهای خیس اش را شانه می زدم و سشوار می کشیدم ، داشتم فکر میکردم ممکن بود این مو ها تا چند وقت ِ دیگر نباشند ، ریخته باشند . اما لابد همان یک متر در یک متر کار خودش را کرده . از کجا معلوم آزمایش از اول اشتباه بوده باشد ؟ از کجا معلوم اشک هایی که مادرش در آن یک متر در یک متر ریخته بود ، سرطانی که پزشک تشخیص داده بود را در جا خوب نکرده باشد ؟ من دیدم که خدا چطور آن جا حس می شد . قیافه ی آن مادر ، آن مادری که سال هاست تک نفری بچه هایش را بزرگ میکند در شاد ترین حالت ِ ممکن هم غمگین است ، حالا تو فرض کن گریه هم بکند ... خدا را کجا طاقت دیدنش است ؟! وقتی برادرش آن طور پدر از دست رفته اشان را صدا می زد و زار می زد ، مگر ممکن است امیرالمومنین دست نکشیده باشد روی سر شان ؟! دکتر مگر نگفته بود فقط معجزه ؟! از کجا معلوم معجزه همین قدر برق آسا و سریع رخ نداده باشد ؟

باور کنید ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله ؛ بخش ِ زنان اش خدا نشسته ...

  • ۹۶/۰۱/۱۵
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

ألحمدلله… باز هم و باز هم و باااااز هممممم…

خدا نشسته ته همه ی استیصال هایمان که با همه ی وجود سمتش می رویم! خدا انگار آخر همه ی نادیدن هایمان لبخند می زند به کوچکی و کم طاقتی و کودکی هایمان…
صبار و مهربان و غفور…

همان قدر، حتی بی شتر همیشه حس گر خدا باشی… همان قدر حتی بی واسطهتر…

دعایم کن لطفا''!
یاعلی…
پاسخ:
به دعای شما بود و دوستان سید جان ...
" همان قدر حتی بی واسطه تر ....." چه خوب بود این جمله :)

شما که در خاطرید همیشه ...
کاشکی ما هم گهگاه تو خاطر شما باشیم 


یا علی 

هر جا اضطرار و غربت بیشتر خداوند نزدیکتر...

چه خوب بود می شد این اضطرار و غربت رو با خودمون بیاریم گوشه خونه...

پاسخ:
وقتی همه دور می شن و ازشون کاری بر نمیاد 
اون وقته که خدا بیشتر به چشممون میاد ...
 کاملا قابل درک است..
و خدایی که در این نزدیکی ست....
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">