موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

روی همان سجاده سبزی که پدر مدت ها قبل از تکلیف شدنم ، از سفر ناگهانی مکه اش برایم آورده بود

نشسته ام

و دارم فکر میکنم 

بین این همه‌ خال ِ سفید 

روی سبز ِ زلالش 

ناموزون ترین 

خالَش

منم ! 

که سیاهم . که سیاه ِ سیاهم...

.

.

.

اگر هنوز می آیم و می روم

به امید قصه ی آن مست است ، که کوزه ی شراب به دست از کوچه می گذشت ... حضرت صادق را که دید راه کج کرد و سر به دیوار گذاشت که چشم های مستش بی ادبی نکنند و نگاه بیندازند به روی معصوم ... حضرت راه کج کرد تا به او برسد و دهان بگذارد در ِ گوشش و بگوید 

در هر حالی که هستید از ما روی برنگردانید ...

.

.

.

گفته بود یا رسول الله !

نمی دانیم قصه چیست که وقتی پیش شما هستیم از جهان و مافیها رهاییم و همین که از شما دور می شویم چنبر می زنیم روی همان دنیایی که تا با شما بودیم حسابش نمی کردیم ؛ گویی منافق شده ایم !

.

.

.


دل تنگم ...

و 

با هیچ کسم 

میل سخن نیست ...

الا تو ...

  • ۹۶/۰۲/۰۲
  • پرواز ...