موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

دارد به جانم لرز می افتد رفیق ، انگار پاییزم ...

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ
دیروز سویشرت سبزم را تنم کردم و کلاهم را گذاشتم روی سرم . داشتم یخ می زدم . همه ی گرمای وجودم را ها میکردم روی دست هایم و با این حال هم یخ هایشان آب نمی شد . مچاله شده بودم در خودم . پتو را تا جایی که می شد دور خودم پیچاندم ... فایده نداشت .
لرزان به اتاق مادر رفتم . خوابیده بود . بالش را برداشتم و گذاشتم کنار بالش اش . کنارش دراز کشیدم . دست هایم را توی جیب هایم کردم . کلاه را تا جایی که جا داشت پایین آوردم . و دوباره مچاله شدم در خودم ، این بار کنار مادر ... مادر پتویش را رویم انداخت . یه دقیقه نکشید ، به دقیقه نکشید
گرمم شد ... لرز ِ وجودم آرام گرفت ... آن قدر آرام شدم که خوابم گرفت ... همان جا ... کنار مادر ...
و این در حالی بود که یک ساعت تمام از این شانه به آن شانه می شدم ، پتو را هی می پیچاندم ، لباس های تنم را بیشتر می کردم بلکه کم شود سرمای ِ زمهریر ِ وجودم ... اما هیچ گرمایی دوا نمی کرد سرمایم را ...
بیدار شدم . بالش ِ مادر بود و خودش نه ... شب شده بود . ساعت ها خوابیده بودم . با موهای پریشان و چشم هایی خواب آلود از اتاق خارج شدم.
مادر خندید : یاد بچگیات افتادی ؟
بعد خودش ادامه داد : البته تو همیشه تو بغل بابات می خوابیدی ...
سوال مادر را که شنیدم هر چه فکر کردم خودم هم نفهمیدم چرا آن لحظه با آن حال از اتاق بیرون زدم و رفتم پیش مادر خوابیدم . ولی خوب می دانستم آن لحظه ذهنم خالی بود از یاد ِ بچگی هایم . فقط می دانستم که خوابیده ام ... انگار که بعد از هزار سال بیداری خوابیده باشم ... کاش تا صبح همان جا می خوابیدم . توی خواب ، در فکر و خیال ، مادر کنارم بود و ذهنم آرام ... فکرم آرام ... وجودم آرام ...
.
.
.
.
دارم شبیه ِ برگ های زرد و خشک از شاخه می ریزم ...
  • ۹۶/۰۲/۰۷
  • پرواز ...

نظرات  (۱)

💜💜💜

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">