موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ...

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۲ ق.ظ

پرده ی اتوبوس را کنار زدم . 

یکی یکی قبر ها را برای هزارمین بار نگاه کردم . آن زن و شوهر جوانی که کنار هم دفن شده اند ، این بار مهمان داشتند . کمی آن طرف تر بالای سر قبر آن پیرمرد کراواتی یک دختر جوان ایستاده بود .

برای وسط هفته دیدن آدم در بهشت زهرا خیلی عجیب است ؛ مگر آن که کسی تازه فوت شده باشد و تشییع باشد . 

مردم تهران انگار راحت ترند با تحمل ِ دل تنگی تا تحمل راه ِ دور ...

.

.

رها کنم این ها را ... آمدم که بگویم 

خیلی سخت است اینکه : 

آدم از یک جایی‌ به بعد دیگر نتواند 

کسی را که " باید " دوست داشته باشد ؛

دوست داشته باشد ...




دلم دیگر‌ توانش را ندارد ...

به اشک های صبح ؛ قسم ...

  • ۹۶/۰۳/۰۴
  • پرواز ...

نظرات  (۳)

وای .. :(((
خدا دلتو شاد کنه... 

پاسخ:
:)
توی این زمونه، زنده ها فراموشند. مرده ها که جای خود دارند
پاسخ:
بعضی مرده ها خیلی بیشتر از زنده ها زنده اند .
به هزار و یک دلیل ...
وگرنه نه آن زن و شوهر جوان وسط هفته مهمان می داشتند ، نه آن پیرمرد ِ کراواتی .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">