موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

پس از واقعه ... (1)

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۷ ب.ظ
مردی بود که از مچ به بعد ِ دست هایش را نداشت . جفت دست ها . می نشست کف ِ مترو ِ امام و خطاطی می کرد . یک باری که داشتم تند تند از راهروی امام رد می شدم دیدمش . تقریبا داشتم می دویدم . کمی که ازش عبور کردم ، برگشتم . برگشتم و همین طور تماشایش کردم . و تو فکر کن نفس نفس زنان ایستاده باشم در برابر سیل جمعیتی که به سمتم می آیند تا فقط یک مرد را تماشا کنم .
سرش را هیچ بالا نیاورد . من هم تمام مدت محو دو دستش بودم که بی انگشت خط می نوشتند ، آن هم چه خط هایی.
می دانی که .. همیشه عاشق خطاطی بوده ام . اما از کلاس خط رفتن بیزارم . خط ِ آدم باید مال ِ خودش باشد ، بدون آن که کسی دست ِ آدم را بگیرد . آن وقت است که می شود عاشق ِ سرکش های ِ " کاف " ِ بعضی دست خط ها شد ، یا محو ِ کلاه ِ الف ، یا غرق ِ چاه ِ نون شان . انحنای آدم ها را گاه می شود توی دست خط های شان دید ؛ مثل " شکستگی " نهادینه در وجود " پ " که در دستخطش نمود پیدا کرده ...
داشتم از آن مرد ِ بی دست می گفتم . نمی دانم چند دقیقه شد ، ولی اوقات خوبی بود . به زیبا ترین حالت ممکن ، " توانستن " را خط میکرد ، با آن دست هایی که برای من ترجمان ِ ناتوانی بود .
آن روز به فکرم نرسید بگویم برای ِ خودم هم بنویسد . آن روز تمام حواسم پی دست هایش بود . شب که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم بروم و بگویم برایم خط بنویسد که به دیوار اتاق بزنم . من خیلی چیز ها را زده ام روی دیوار اتاقم طی این سال ها . اما مدام می کَنَم شان . از بچگی ، استیکر های شخصیت های ِ انیمیشن هایی که دوست شان داشتم ، روزگار نوجوانی از ماشین هایی که عاشق شان بودم ، اوایل جوانی ، بیت هایی که عاشق شان بودم ... اما همه را کندم . هیچ کدام پایدار نبودند ...
راستش را بخواهی یک بار هم عکس شهید آوینی را زدم و ره بر ، آن روز ها تازه دانشجو شده بودم ، دو روز هم تاب نیاوردم زیر نگاه شان . برای همین آن ها را هم کندم .
 این قضیه برمیگردد به دو سال ِ پیش . سفیدی ِ دیوار های اتاقم را دوست ندارم . روی شان هدایای ارزشمندی هست ، مثل هدیه ای که مادر سید برایم فرستادند که هر وقت می بینمش با خودم می خوانم " بال تنها غم غربت به پرستو ها داد " ،  اما با این حال یک نوشته کم دارد . بعد ها که رفتم مترو امام مرد را پیدا نکردم . می خواستم بدهم برایم بنویسد " فطوبی لذی قلب سلیم ... "۱
خطاط کم نبود اما می خواستم حتما با آن دو دست ِ بی انگشت نوشته شود ... با همان ها که گفتم برایم ترجمان ناتوانی بوده ؛ می دانی ؟


۱.خوشا به حال کسی که قلب سالم دارد ..
  • ۹۶/۰۴/۰۷
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

اما حرف چیز دیگری بود ...
  • مــ. مشرقی
  • اونوقت ما که سالمیم ....
    از کامنت طولانیم درک نشد چه سر ذوق اومدم ؟؟؟


    کاش نزدیک شه...کاش نزدیک شه...
    پاسخ:
    چرا چرا :)
    آخ که بال تنها غم غربت به پرستو ها داد....
    وقتی دلگیرم از همه چی همش اینو زمزمه می کنم....

    یه زمان سال پیش از همه دوستام و خونوادم دست خط جمع کردم.... بعدا چسبوندم به دیوار... قشنگ شده بود... :) ولی از ترس گم و گور شدن برداشتم....

    دست خط جمع کردن کار ف
    قشنگیه....فکر کن هر چند وقت یکبار بشینی و دستخط پدربزرگت رو نگاه کنی :)

    اگر میشد برای نوشته شاه بیت تعیین کرد...
    شاه بیت این پست از نظر من دقیقا همونجاست که گفتی


    انحنای آدم ها را گاه می شود توی دست خط های شان دید 



    همه ترسم روزیه که تو ننویسی....
    یا از قلم نوشتنت دیگه شعری بیرون میاد تا برم دنبال کل شعر و حفظ کردن....

    همیشه باش...بنویس....منو سر ذوق بیار ! =)
    پاسخ:
    الان سر ذوقی ؟!








    دل تنگتم .. لحظه دیدارا نزدیک نمیشن لَنتیا !   :/
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • بله میدانم

    :)))
  • شبنم بیقرار
  • یه چیزایی خیلی زود از دست میرن. مثل فرصت برای استفاده از بعضی ادما...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">