سوران ...

شنبه ی تعطیل :)

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ق.ظ
ساعتم میگوید الآن که شروع میکنم به نوشتن این پست ساعت ده و چهل و دو دقیقه است . بعضی پست ها را هیچ سرشان فکر نمیکنم . باورت می شود ؟ اصلا نمی نشینم روی کلمات فکر کنم . اصلا به انتخاب کلمه ها فکر نمی کنم . فقط این جا را باز میکنم و سریع ، ارسال مطلب جدید را باز میکنم و آن وقت می نویسم . خودم هم نمی دانم که چه می شود که این طور می شود . اما گاهی وسواس به خرج می دهم سر کلمات . سر جمله ها . که فعلش کجاست ، فاعلش کجاست ، فلانش کجاست ، احساسش کجاست ، جدیت اش کجاست ...
این یکی را نمی دانم چطور می شود . مثل آشپزی هایم که هیچ وقت نمی دانم آخرش چه می شود . عکس مامان که همیشه مطمئن است غذاهایش خوب می شود .
صبحی بیدار شدم ، بابا را هم بیدار کردم. می خواستم همراهم بیاید جایی . صبحی که میگویم یعنی پنج و نیم صبح . دیر هم شده بود اما ترجیحم این بود پیاده برویم :) بابا از میان بُر رفت . پله ها را دو تا یکی می رفت . من روی پله ها می دویدم که به دو تا یکی هایش برسم . ساعت مچی اش را نگاه کرد . گفت سه دقیقه دیگه وقت هست . قدم هایش را تند تر کرد . من جا ماندم . اول صبحی نمی توانستم بدوم . به خیابان اصلی رسیدیم . فاصله ی من با بابا کمی زیاد شده بود . بابا حرفی زد که نفهمیدم . توی خیابان بلند بلند گفتم " بابا چی داری میگی ؟ من که نمی شنوم " برگشت . خندید . گفت تو چرا انقدر عقب موندی ؟ گفتم خب تند داری میری ، حواست هست !؟ بعد هم شروع کرد به گفتن این که ورزش چرا نمی کنی ؟ ورزش چرا نمی کنی بچه ؟!
قدم هایش را آرام تر کرد . طبق ساعت مچی بابا ، با پنج دقیقه تاخیر رسیدیم .
ولی خوب رسیدیم . حس آن موقع های مدرسه را داشتم . توی اتوبوس با بچه ها دست می زدیم و می خواندیم
تو راه بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم ...
.
.
امروز زنبق دره به جای قشنگش رسید . ماجرا رسید به آن جا که فهمیدم چی به چی می شود . فهمیدم فلیکس چه میکند . هانریت را چه میکند . لیدی دودلی را چه می کند . فهمیدم آخرش چه حسی پیدا میکند . اما هنوز به ناتالی نرسیدم . از او فقط همین می دانم که فلیکس هانریت و دودلی را با هم در ناتالی می بیند و برای همین هم گفت " خوش به حال مردی که شما ، ناتالی ، شما دوستش بدارید ... "
در مورد کتاب حرف دارم . بالزاک انگار با حس ناسیونالیستی اش نوشته رمانش را . آن قدر که زنان فرانسه را ستوده . میان مقایسه اش بین زن های فرانسه و انگلستان داشتم به زن های ایران فکر میکردم . به خصلت ها ، به خصوصیت ها ، به حالاتشان ...
راستش را بگویم !؟ ترسیدم ... احساس کردم دیگر خودشان نیستند . نمی شود گفت خصلتشان در عشق آن است ، در مادری این است ، در همسری این است ، در خواهری ، در دوستی ... نسل قبلی را نمی گویم ها . نسل خودم را می گویم . دختر های نسل خودم .
بگذریم ...
.
.
نشستم یک فیلم هم دیدم . مدت ها بود می خواستم ببینمش . اما هر بار به تعویق می انداختمش . مدت هاست درست و حسابی فیلم ندیده ام . شاید آدم فیلم دیدن نباشم که این همه فاصله می افتد بین دیدن هایم . امروز نشستم در دنیای تو ساعت چند است را دیدم . حال نشستن پای لپ تاپ را نداشتم . با موبایل دیدم . الآن هم که دارم این ها را می نویسم ، تیتراژ آخرش دارد توی گوشم پخش می شود .
در کل فیلم جالبی بود . من از وسط یک کتاب در دنیای فرانسه بلند شدم آمدم وسط یک فیلم فارسی - فرانسه ای ! آن جا که برگشت خوردند به سال های مدرسه ، یاد " من ِ او " رضا امیرخانی افتادم . عشق علی از مدرسه شروع شده بود . آن روز ها هم که من او را می خواندم از همین متعجب مانده بودم .نمی فهمیدمش. حالا هم که این فیلم را دیدم باز هم متعجب شدم . اصلا همین حالا که دارم می نویسم یادم افتاد علی این ها هم آخرش رفتند فرانسه .
آخرش رفتار فرهاد دستم آمد . و مطمئن بودم آن جا که گلی از خانه بیرون می رود ، فرهاد به یقین در چمدانش را باز میکند و کاری میکند که گلی با اشتیاق زیادی به اتاق برگردد . منتظر یک حرکتی بودم مثل حرکت ابرهایش . با این که به نظرم این حرکت ، از بچه ها هم بعید است . یعنی با توجه به این میزان از خنگی میگویم ! :دی
در کل الآن وقت دیدنش نبود . تمام فیلم باران بود . دلم هوایی شد ... وسط تابستان ، وسط مرداد ، باران از کجا گیر بیاوریم برویم زیرش دلی درآوریم از عزا ؟!
بین آهنگ های فیلم یاد یک آهنگ روسی افتادم . قدیم تر ها با دایی گوشش می دادیم . داستانش را برایم تعریف کرده بود . سال پیش رفته بودم یک کتاب فروشی توی انقلاب ، همان آهنگ روسی داشت پخش می شد.  به من اگر بود ، می نشستم همان جا آهنگ را گوش کنم ... خاطره ها را ورق بزنم . جای نشستن نبود . رو به روی قفسه های کتاب ایستادم . آهنگ تمام شد که دخترک ِ کتابفروش آمد .
گفتم این آهنگتون خیلی خوب بود . آن وقت بود که فهمیدم آهنگ اصلا به گوش فروشنده ها نمی آید . و صبح تا شب فقط یک سری ترک پشت سر هم پخش می شود توی گوش شان ! بی هیچ حسی ...
باید پیام بدهم به دایی ، دلم برای آن آهنگ تنگ شده . قصه اش هم کم و بیش فراموشم شده . باید بگویم یک بار دیگر برایم بگوید قصه اش چه بود ...
.
.
الآن که تمام می کنم ساعتم 11:03 را نشان میدهد. از همان پست هایی شد که برای هیچ چیزش فکر نمیکنم . برای هیچ لغت اش . برای هیچ جمله اش . اتاقم هنوز تاریک است . چراغ خواب روشن کرده ام که کلید های لپ تاپ را ببینم . حکما در همین وضعیت بعد از ثبت این پست ، می روم برای ادامه ی زنبق دره با لغاتی که گاها مجبورم می کنند سری به واژه نامه ها بزنم . امروز باید تمامش کنم ، خیلی طول کشید خواندنش .

  • ۹۶/۰۵/۱۴
  • پرواز ...

نظرات  (۱۰)

خوبه وقت می کنید کتاب بخونید و فیلم ببینید سوران.
به دومی ش ک۶ اصلا علاقه ای نبوده که الان برای دوری ش زار بزنم
ولی اولی.... چرا.
و معشوقی من الدنیا کتابُُ...
می گفتن: معشوقه به عاریت نشاید
اما الان از اون بدتر هم آره.
خوش باشید.
مردادی بودین. یادم رفته بود. با اینکه ازمرداد  لعنتی خوشم نمیاد ولی خب تولدتون مبارک. طبق حرکت جوهری ملا صدرا قاعدتا دارید به سمت کمال ذاتی تون حرکت می کنید!
هر روز نزدیکتر از دیروز!
پاسخ:
تا تابستون هست ، وقتم هست :)
سخت نوشتیدا ... برم معجم بردارم معنی کنم !

ممنون از تبریک :)
بیچاره مرداد .


قاعدتا !؟؟؟؟؟؟؟؟ عجبا ...

این سه پست آخرتون اگر حمل بر خود ستایی نباشه بسیار به دل ما نشست‌.این نشون میده چقد دل ما جا داره ها....

انقدر که اسکرین شات بگیریم ازش نگه دارم هی بخونم.
ببین.قهرم باهاتا.برا همه پستا هم کامنتا رو باز کن.خب ؟؟؟

پاسخ:
حمل بر خود ستایی حضرت عالی ؟ ( از پاسخ می مانم )

.

اوکی‌بابا. میدونم قهری :)
باش . بذا پست بذارم....
به به حاج خانوم بزرگ شدن !!

منتظریم پستای جدیدتون رو بخونیم.اون پستی که پاک شده رو هم حتی خوندیم با وجود قهر مادام العمرمون.ببینیم نشان از پختگی در پست هاتون دیده میشود یا خیر ؟!

پاسخ:
علیک سلام
.
قهرای مادام العمرتو دوس دارم آخه من :))
.

حال پختگی دیدید سرکار علیه یا که خامی یا اصلا سوختگی!؟ 
  • خانم ا.ف =))))
  • چه کتابیه؟ 
    ارغند خیلی خوبه ولی کتابه ها...
    حالا فرق ارغند با اون دو تا کلمه ک هی سانسور میکنه چیه اخه ؟ اه...
    پاسخ:
    آتش بدون دود
    نادر خان ابراهیمی ( ایموجی که چشاش قلبه )
    .
    .
    نکن خواهر من ! بذار من آسایش داشته باشم. 
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    آخ ارغند تو هم فهمیدی؟ لا مصب از ازل عشقم تو دل همه بوده ها=))))

    خدایی اون ****** ***** کامنت قبلیم اصلن ارادی نبود
    کامنت و نوشتم دوباره خوندم بعد فهمیدم =)))
    خیلی تمرکزم خوب بوده تو رو قشنگ جلو روم تصور کردم جو گیر شدم =)))

    پاییز فصل اخر ..... رو خوندی؟ من همچنان تو فکر چن تا ازا کتاباییم ک خوندم...
    پاسخ:
    وای خدا دیگه جدا نگرانت شدم :|

    سعی بنما که دهان بنده را نگشایی :)) چون به درجه ی ارغندی نائل‌ آمده ام :/




    نچ نخوانده ام . دیروز هم یک کتاب جدید آغاز‌ نموده ام ؛ که چندین جلد قطور است. یعنی گمانم نرسم که این فصل پیشنهاد حضرت عالی را بخوانم .
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    آخ....دستم درد نکنه چه کامنتی گذاشتما....
    خودش یه پست بود =)))
    شده روزی یه صفحه بخونم.من اخر این من او رو میخونم...
    کارن ک حرف نداره ****** *****
    عالیه...
    جفتشون عالین....
    هم کارن
    هم کریستوفر

    .....

    باز خدا رو شکر این وسط من شبیه معشوقه شعرای سعدیم :))))))))
    پاسخ:
    آره بخونش ... آخراش مطمئنم یه صفحه بیشتر میخونی :) 
    تو چه خصومتی داری با من ؟ هی باید زحمت سانسور بدی بهم :/

    کارن :)) مورد داشتیم یه آهنگشو پنج سال ( شاید کمی هم بیشتر) گوش داده ؛)

    .
    .

    آره شبیهی 
    منتهی اونجایی که می فرماد
    من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی :D
    البته فقط بیت اولش ها . یعنی اونجایی که میگه
    گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ش 
    رو به خودت نگیر یه وخت دوستم :) 

    گفتی اهنگ...یادمه ی اهنگ ترکی بود میگفتن طرف زنش مرده برا اون خونده.من سر و تهم رو میزدی ۴سالمم نمیشد.از اهنگه حالم بهم میخورد.از ترکی هم متنفر بودم.از همه کسایی که اهنگه رو گوش میدن هم.و از دخترخالم که جوری رفتار میکرد انگار کل اهنگ رو میفهمه.در صورتی که فارسیم از نظر من درست بلد نیست.ولی تو دلم فک میکردم تنها اهنگ دنیا اینه و اهنگ اول اخبار و اهنگایی که بابام اینا گوش میدن.یه حس خاصی داشت همه اهنگای دنیا رو شنیدن.

    من او رو تا ۵۰ صفحه خوندم.نمیدونم چرا جذبم نکرد.از این فیلم هم فقط چند تا ویس دارم.دیالوگاشون.و اهنگای ناب کریستوفر رضایی.درست گفتم اسمش رو دیگه ؟
    ....

    و چیزی که به ذهنم رسید....
    دخترای الان...دخترای قبل نیستن
    دخترای داستانا نیستن.
    شبیه دخترا نیست.خواسته و رفتار و دغدغه هاشون.
    زندگی الانم هم زندگی نیست !
    هر چی قدیمی تر بهتر !
    یه سر برو یه روستا...دختراش شاید دارن عوض میشن...پسراشم....ولی زندگی هنوز رنگ و بوش رو داره !
    پاسخ:
    سلام علیک
    هرگز دلم نخواسته آهنگ ترکی گوش بدم ، بس که شلوغن آهنگا ...
    آهنگ اخبار :D
    .
    .
    تو تنها کسی نیستی که من ِ او رو رها کردی. خیلی ها رو دیدم رهاش کردن ... منم اوایلش یواش یواش پیش می رفتم . ولی خب ... قشنگه دنیاش :) 
    .
    بله اسمش رو درست گفتی . وقتی که داشت تیتراژ اولش پخش می شد منتظر بودم اسم کارن همایون فر رو ببینم که ندیدم ولی اینم خوب بود. یعنی به داستانش میومد دیگه . 
     قطع به یقین هنوز کارن رو صدر میدونم :)  
    .
    .
     داستانامونم دیگه اون داستانا نیستن. داستان ها نقش دارن توی شکل گیری هویت. حالا این که اول دخترامون تغییر کردن یا اول داستانامونم یه بحثه !

    سلام مومن. جزاکم الله خیرا

    والا این مطلب شما، نیاز به تامل داره...گرچه شما تامل نکردید...

    اما انصافا خوب از تعطیلی استفاده کردید ها...ورزش و فیلم و کتاب و ....همه چی فشرده(لبخند)

    در مورد کتاب و فیلم و اینها...
    خودم هر وقت میرم سمت این موارد، با تمام وجود عمیق میشم در اونها...
    مثلا یه زمانی که رمان زیاد می خوندم، با حس و حال شخصیت داستان، حس و حالم تغییر می کرد و مدت ها با اون کتاب اخت گرفته بودم...
    فیلم هم که دیگه بدتر...
    جلو جلو سناریو می نویسم براش..(لبخند)

    خلاصه که داستانی داریم..

    عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
    یا علی
    پاسخ:
    سلام.

    :)


    .
    .
    کتاب زنبق دره قضیه اش متفاوته . سیر داستان یه جوریه که نمی دونی باید با چه کسی همراه باشی. هر بار مقصر رو یک نفر می دونی . خوبیش اینجاست که یک نفر نمیشه خوب ِ مطلق ! حتی خوب ترین شخص داستان هم به بدی های خودش اعتراف میکنه و گردنشون می گیره .
    ولی خب ... کند می گذره کمی ماجرا . اون هم به خاطر توصیفات زیاد نویسنده ست.

    فیلم هم بستگی داره :)



    خلاصه که اوقات خوبی داشته باشید با داستان هاتون:)


    مشتاق داستان دایی هستیم...
    پاسخ:
    داستان ، خود آهنگه .
    برای تعریف داستان باید خود آهنگ رو آپلود کنم که چون خواننده ش خانم هست نمی تونم این کارو کنم :)   ( البته به نظر من که غنا نیست ، منتهی برای خواننده ها احتیاط کردم. )

    لذا به قول حافظ
    معذور دارید ما را ...


    من هیچوقت به هیچکدوم از پست هام فکر نمیکنم :///
    پاسخ:
    شما دیگه پستی نذاشتی از خرداد که حالا بخوای فکر کنی یا نکنی :((

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">