موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

از خاطرات ...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ق.ظ
همان شب بود که ویندوز لپ تاپم پرید . هر چه که داشتم پرید . فایل های روزگار دانش آموزی ، آن همه نوشته و ... راستش را بخواهی هیچ هم دنبال نکردم که ببینم می شود برشان گرداند یا نه ، میلی نبود ...
همان شبی که در فاصله ی بسیار کم ِ رودخانه ی فشم نشسته بودیم . پشت میزی ... هوا هم سرد بود . اما سرمایش چندان حس نمی شد . چه ماهی بود ؟! مرداد ماه گمانم ...
بساط من همین لپ تاپ بود که روی میز بود . داشتم چیزی می نوشتم ، که یادم نمی آید چه ...
بساط دایی هم کتاب زبان هایش بودند که همیشه همه جا همراهش . کیهان ِ روز هم همراهش بود . حواسش به کتاب ها بود و تمرین ها ، هرازگاهی اما تورقی می کرد کیهانش را هم . با بی میلی خبر ها را می خواند . در این میان گاه هم حرفی می زدیم از جغرافیا و ادبیات و تاریخ و ... هرچه که همیشه موضوعمان بوده ...
از چای های روی میز بخار بلند می شد . من اهل چای نبوده ام . حالا هم نیستم . اما اهل با دوستان و عزیزان چای نوشیدن بوده ام و هستم ... چای ها لیوانی بودند ، همان طور که دایی دوست دارد . دایی میان تمرین ها گاه به گاه با آن روان نویس مشکی اش روی ورق پاره ای بیتی خط می کرد . گویی عادت است در ما ، که میان ِ کار ها ، درس ها ، خستگی ها ، دستمان برود سمت ورق پاره ای و مشغول شود به مشق ِ بیتی ...
چه می گفت دایی ؟ درست خاطرم نیست ، گمانم میگفت وقتی اواخر عمر از بتهوون پرسیده اند کدام قطعه اش را بیش از همه دوست دارد گفته حاضر است تمامی قطعه ها را بدهد و فقط صدای رودی روان را بشنود . هرگز برنگشتم ببینم این حرف جایی ثبت است یا نه . چه اهمیت !؟ آن شب به این فکر میکردم که دنیا را ببین ...از تهران کنده ایم و آمده ایم نشسته ایم لب رودی و داریم بزرگترین آرزوی بتهوون را گوش میکنیم . داریم از مایه ی حسرت ِ کسی لذت می بریم ...
چه می دانستم بعد ها ، آن شب می شود حسرت خودم هم ... آن صدا ، آن سکوت که سنگین نبود . که صدای آب نمی گذاشت سنگین باشد.
صبحش خانوادگی به سمت کوه رفتیم . جوی آبی دیدیم در حد 20-25 سانت عرض . قرار گذاشتیم پی اش را بگیریم . پی اش را گرفتیم که برسیم به منبع . رسیدیم به قله . برف هنوز روی تن قله بود . منبع ، همان برف ها بودند . همه ، سِن کم کردیم . شدیم بچه هایی که از دیدن برف ذوق می کنند . ذوق کردیم و بازی !!!! تشنگی رفع کردیم از زلال آب ِ قله . چندین بار هم آب نوشیدیم . نه که لزوما تشنه بوده باشیم . زلالی اش هوای نوشیدن می انداخت به دلمان . صدای ظریفش هوس نوشیدن می انداخت به سرمان . ما هم گویی مدام می نوشیدیم به سلامتی ِ حالمان ! سبک آمده بودیم . سبک ِ سبک . یعنی حتی بدون لیوانی . دست ها یخ می زدند در زلال آب . اما حال خوشی داشت .
سر جمع دو روز هم نماندیم . پنجشنبه ، جمعه ای بود . خستگی تماما از تن های مان رفته بود . مُردگی و کرختی ، رخت بسته بود . سبک احوالی داشتیم که حالا خودمان هم غبطه می خوریم بر احوالاتش ... 



دنیا را ببین چه طور ما را روی یک انگشتش می چرخاند ...
  • ۹۶/۰۵/۲۵
  • پرواز ...

نظرات  (۴)

لب تاب
چای
و ما ادراک ما الچای؟!
این شعر البته واسه دیروز. مگه به افق عراق بگیریم که بشه برای امروز!

کجاست زنده‌دلی، کاملی، مسیح دمی 
که فیض صحبتش از دل برد غبار غمی 

خلیل بت‌شکنی کو که نفس دون‌ شکند 
که نیست در حرم دل به غیر او صنمی 

زکید چرخ در آن دور گشت نوبت ما 
که نیست ساقی ایّام را سر ِکَرَمی 

زمانه خرمن دانش نمی‌خرد به جوی 
بهای گنج هنر را نمی‌دهد درمی 

مباد آنکه شود سِفله‌ خوی کامروا 
که هر زمان کند آغاز فتنه و ستمی 

گذشت عمر و دریغا نداد ما را دست 
حضور نیم‌شبی و صفای صبحدمی 

قسم به جان عزیزان به وصل دوست رسی
اگر از این تن خاکی برون‌نهی قدمی 

خلاف گوشه‌نشینان دلشکسته مجوی
که نیست جز دل این قوم ،دوست را حرمی 

غم زمانه نخور ای رفیق، باده‌ بنوش
که دور چرخ نه جامی گذاشته نه جمی

ز بی‌نوایی و دولت، غمین و شاد مباش
که در زمانه نماند گدا و محتشمی 

ز اشتیاق بلند آستان شه، هر شب
فراز عرش فرازم ز آه خود علمی 

به خلق آنچه رسد فیض ز آشکار و نهان
زبحر جود شه دین، "جواد"، هست نمی

محمدبن‌علی تاسع ائمّه، تقی
که بحر همّت او هست بی‌کرانه یمی

بدان خدای که باشد زکلک قدرت او
نقوش دفتر هستیِ ماسوا رقمی 

که با ولای شفیعان حشر، احمد و آل
«محیط» را نبود از گناه خویش غمی 

شهان کشور نظمیم ما ثناگویان
اساس سلطنت ماست دفتر و قلمی

محیطِ قمی 
پاسخ:
گذشت عمر و دریغا نداد ما را دست 
حضور نیم‌شبی و صفای صبحدمی  ...
میدونی چیه ارغند ؟
دلم می خواد هر وقت میام وبلاگت رو میخونم یه پست بلند و طولانی نوشته باشی درباره یه حس خیلی خوب....یا یه جای خیلی خوب...مثل این پستت و اون پست قبلیت....

میدونی چرا ؟

چون حس می کنم عجیب منو با خودت میبری اون فضا و برای چتد لحظه هم که شده حس و حال آدم تازه میشه....

پاسخ:
سین جان :)


چه خوب بود حس کامنتت ... :)
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام


    و قطعا انتقال این حس خوب لذت بخش اجر دارد...
    پاسخ:
    سلام

    :)
    چه شیرین :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">