موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

آتش بدون دود (2)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۴۲ ب.ظ

تند می خوانم اما تند پیش نمی روم . مثل همیشه ، مثل همین زندگی کردن عادی ام ، زیاد برمیگردم به گذشته ... حوادث وادارم می کنند به تند خواندن و به آینده رسیدن اما عشق وادارم می کند گهکاه به عقب پریدن . هرازگاه به آینده می روم که ببینم آن کس که دوستش دارم و بسیار هم دوستش دارم زنده می ماند یا نه . متمرکز می شوم تنها روی ِ نام " آق اویلر " که ببینمش . نمی خواهم هیچ جمله ای را بخوانم . فقط می خواهم آق اویلر باشد . بس که نادر ابراهیمی زیبا ساخته این مرد را . زیبا تراشیده ... زیبا پرداخته . نه که گمان کنید زنده ماندنش را می خواهم ... نه ! خوب مُردنش را می خواهم .به قول خودش و آن پیر " قشنگ و با دلیل مُردنش " را می خواهم . به وقت مردنش را می خواهم . توی کتاب صد سال تنهایی نوشته بود

انسان زمانی می میرد که بتواند بمیرد نه زمانی که باید بمیرد.

موافقش نبودم وقتی می خواندم . حالا هم نیستم . اما دوست دارم آق اویلر زمانی بمیرد که بتواند بمیرد ... و گمان می کنم این شاید نعمتی باشد که خداوند به بندگان بزرگ خود ، ارزانی می دارد ... نه به همگان ...

یک جای کتاب نوشته بود " مرگ ، ای لحظه ی چکیده ی تمامی ِ لحظه ها " ... مرگ آق اویلر باید به شکوه ِ زندگی کردنش باشد . به شکوه ِ تنهایی اش ...  تنهایی ِ سخت اما زیبایش ...

میان خواندن ها ، آن جا که نادر خان با واژه ها می بردم تا منتهی الیه ِ انسانیت ؛ کتاب را می بندم و از اعماق وجود رحمتی می فرستم به روحش... و از شما چه پنهان غبطه ای هم می خورم وصف ناشدنی وقتی زیر لب می خوانم :

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه رود ... صحنه پیوسته به جاست ...

چه سعادت مندند بعضی رفتگان ... که ما مانده ها با نغمه های شان این چنین سرمست می شویم ...

.

.

.

" عشق ، این هجوم ِ بی محاسبه ، می تواند تو را برای وصول به عشقی بزرگتر و باز هم بزرگتر به جنبشی ساحرانه وادارد و تا نهایت ِ " انهدامِ خود در راه چیزی فراسوی خود " پیش بَرد ، و می تواند به سادگی زمین گیرت کند ، به خاک سیاهت بنشاند و از تو یک برده ی مطیع و امربر و ضد جنبش بردگان بسازد "  

  کتاب دوم | نادر ابراهیمی


از عشق سخن باید گفت . همیشه از عشق سخن باید گفت ... این جمله را نادر ابراهیمی نوشته و من باور کرده ام که این جمله رسالت ماست.

  • ۹۶/۰۶/۰۱
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

دوربین یا نوربین؟/ ابوالمشاغل: نادر ابراهیمی

با مختصری جسارت می‌گوییم که واژه‌ی نسبتاً دقیق و دُرُستِ «نوربین» را که معنای روشن و مشخصی دارد و معادلِ اَنگ و مناسبی هم برای خارجیِ آن است، به جای واژه‌ی خنده‌آور و غم‌انگیزِ «دوربین» گذاشته‌ییم. واژه‌ی «دوربین» برای دستگاهی که عکس یا فیلم می‌گیرد، می‌دانید که اصلاً و ابداً معنا ندارد. هیچکس، به هیچ دلیل و بهانه، با این دستگاه، «دور» را نمی‌بیند و اصلاً کاری به دور و نزدیکیِ شیء یا موضوعِ مورد نظر خود ندارد. اگر تصادفاً و بنا به ضرورت هم بخواهند با این دستگاه، فاصله‌ی دوری را مورد عکس‌برداری یا فیلمبرداری قرار بدهند، روی این دستگاه یک دوربین یا دورنگر، اضافه می‌کنند.
ما نمی‌دانیم در چه زمان، چه شده که یک آدم نابِخردِ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی کوتاه‌بین فرنگ‌رفته‌ی دستِ خالی برگشته، نام این جعبه یا دستگاه را، به خیال آنکه می‌تواند با آن دور دورها و بالای کوه‌ها را دیدی بزند، «دوربین» گذاشته و آن را با «دوربین» که دستگاهی‌ست به‌راستی برای نزدیک آوردنِ دور و دور را دیدن، عوضی گرفته و حتّی جرئت نکرده که از صاحب یا ارائه‌دهنده‌ی آن بپرسد این چیست و به چه درد می‌خورد؛ امّا به هر صورت، قاعده‌یی داریم که می‌گوید: «اشتباه، برمی‌گرده». به همین دلیل هیچ لزومی ندارد که چون یک آدم فرنگ‌زده‌ی نامطّلع و ناوارد، بک بار، تصادفاً، نام این دستگاه را «دوربین» گذاشته_چنان که می‌توانست «سه‌چرخه» و «شکلات» هم بگذارد_ ما هم تا ابد آن را دوربین بنامیم؛ همانطور که اگر یک بچّه، تصادفاً، دیگ را قالیچه بنامد، یک ملّتِ بافرهنگ مجبور نیست تا نهایتِ تاریخ، دیگ را قالیچه نامگذاری کند و از هنر دیگ‌بافیِ ایلات فارس و دیگِ ابریشمی نایین سخن بگوید.
ضمناً توجه بفرمایید به سایر واژه‌های مربوط به «نوربین عکاسی» یا «نوربین فیلمبرداری» که معمولاً و عموماً به کار می‌رود: «نورپردازی»، «نورسنج»، «فیلمِ نوردیده»، «نوردادن» و ...
در طرفِ مقابل هم، در ارتباط با «دوربین» که کارش دیدنِ دور است، «دوربین‌های مسّاحی»، «دوربین‌های مهندسی»، و«عدسیِ دوربین یا دورنگر» را داریم که جزئی از نوربین و مضاف بر آن است.
بنابراین، «نوربین»، دستگاهی‌ست که در داخل آن چیزی قرار می‌گیرد(یعنی فیلم) که طن چیز، فقط با دیدنِ نورِ مناسب، ارزش پیدا می‌کند.
و «دوربین» که دستگاهی‌ست برایِ دیدنِ دور و دورتر، در درونش اصولاً چیزی قرار نمی‌گیرد که در مقابل نور حساسیّت داشته باشد. همین!
پاسخ:
ابن مشغله رو خوندم تا ابوالمشاغل رو شروع کنم . اما اوایل کتاب نویسنده در مورد آتش بدون دود حرف زده بود و تصمیم گرفتم اول آتش بدون دود رو بخونم بعد برگردم سر ابوالمشاغل .




با نویسندهٔ خوبی آشنا شده‌اید! از آن نویسنده‌هاست که باید تمام کتاب‌هایش را خواند. اصلاً غرفهٔ روزبهان با آن پاکت‌های کاغذی بجای پلاستیک و آن بسته بذر شبدر و غرفه‌داران خاصَّش(که شبیه فلاسفه‌اند یا شاید به یاد نادر سبیلو شده‌اند) اینقدر خوب است که انسان تشویق می‌شود باز هم بخرد!
پاسخ:
کیسه کاغذی هاش که خیلی خوب و عالی بود . اما بسته بذر شبدر من ندیده بودم. 

دقیقا . در هر وعده نمایشگاه رفتن باید یه سر رفت پیش اهالی روزبهان ...
ای بابا
خانم سوران ما رو هوایی نکنید برگردیم سر آتش بدون دود وسط این همه کار
درست متوجه شدم؟یعنی به نظر شما آق اویلر نهایت انسانیت بود؟
پاسخ:
چی بهتر از اینکه آدم برای تازه شدن ، وسط سر شلوغی ها برگرده سر ِ دوست داشتنی ها ؟

.

خیر ؛ ابدا حرفم این نبود ... نهایت انسانیت منظورم هر رفتاری بود از هر کسی که بعد روحانی آدم رو به وجد میاره . 
نه لزوما شخص آق اویلر... که آق اویلر هم غرور بسیار داره ، هم تک روی بسیار ، هم زبان تند. 
ولی همین آق اویلر یک تنه می ایسته . که البته شاید غرورشه که وادارش می کنه به ایستادن . همین آق اویلر با این حد غرور بالاخره یک جاهایی کوتاه میاد ..." می پذیره " ... پذیرفتن همیشه کار‌ راحتی نیست :)
آق اویلر اولین نفری بود که خرق عادت کرد . گالان با تمام گالانی ش خرق عادت نکرد ... اما آق اویلر کرد ... طبیعه که ایراداتی هم داشته باشه . اما " اولین " نفر بود که جسارت کرد. و هر کس که ادامه دهنده خرق عادت باشه داره روی راهی که آق اویلر ساخته کار می کنه و راه رو تبدیل میکنه به بزرگراه .  این به معنای کوچیک انگاشتن شخصیت های بعدی نسبت به آق اویلر نیست ، به معنی ِ بزرگ دونستن ِ شخصیت آق اویلر نسبت به افراد زمان خودشه.

البته من هنوز به آلنی نرسیدم ... با جلو رفتن نسل بشر فکر ها باید تراشیده تر بشن و موزون تر . از آلنی چنین انتظاری میره .. حال تا برسیم و ببینیم چه میشه ...
داری آتش بدون دود میخونی پس...
...
یه جملاتی ازش رو یادداشت کرده بودم...
الان پیدا کردم:
گذشته، یاد است، آینده ی متصل به حال، ماده ای که میتواند به یاد تبدیل شود یا نشود. آینده نزدیک، موضوع است، گذشته، خاطره ی موضوع. لحظه های بزرگ، موضوع اند نه خاطره. در خاطره چیزی جز انگیزه نباید وجود داشته باشد. خاطراتی که بگریانند، بسوزانند، بشکنند، به درد بیاورند؛ اما بر نیانگیزند، خاطره نیستند، زهرند؛ زهر قتاله. خاطراتی که سرد کنند، خسته کنند، کسل کنند، نا امید کنند و به پوچی و بیحالی بکشانند، خاطره نیستند، بیماری اند:جنون.
...
بینظیره این کتاب...
پاسخ:
از نمایشگاه تا حالا منتظر بودم سر فرصت شروع کنمش :) 



چقدر قشنگ! متاسفانه هنوز کتاباشونو نخوندم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">