موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

از خاطرات ...

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۷ ب.ظ
تهران نبودم . نمی دانستم برای عرفه باید کجا بروم . راهم را سمت مزار شهدا گرفتم . راهی شدم ... از آن همه سنگ ، یک نفر آشنایم بود . از آن همه خوب ، یک نفر را می شناختم . به سختی پیدایش کردم . بیدمجنونی بالای قبر قد علم کرده بود . زیر سایه اش نشستم .
صدای مراسم و دعا و روضه کم و بیش تا آن جا هم می آمد .
نرفته بودم که زود برگردم . می خواستم بمانم . هم حرف ها داشتم ، هم فکر ها ، هم درد ها و هم گره ها و هم خستگی ها ... گوشه ، دنج بود.این هم دلیلی مضاعف شد بر دلایل ماندنم .
آن سو تر از من سربازی نشسته بود بالای سر قبری . از دور تر ، چیزی از من معلوم نبود . انگار نه انگار من کسی بودم آن جا - که الحق هم آن میان کس نبودم - مرا هم صدای هق هق سرباز متوجه خودش کرد . بالای سر قبری ... کلاهش را گذاشته بود کنار پایش ، زانو زده بود رو به قبر و مردانه می گریست . صحنه حماسی بود ، صحنه آن قدر قوی بود و آن قدر مصفا ، که نمی شد چشم از آن گرفت ... مدت ها مقابل چشم هایم ، شانه هایی بالا و پایین می رفتند . سرباز به حالت سجده روی قبر سر گذاشت ... لابد به حرفی کوتاه ، به آهی سینه سوز ، به بوسه ای بر قبر ... بعد هم بلند شد و به محکم ترین حالت ممکن ادای احترام نظامی کرد . اول از همان قبر ... بعد یکی یکی قبر ها . یکی یکی قبر های آن راسته را می رفت و انگار که کسی می دید، مقابلشان پا می کوفت . نمی دانم چند قبر شد ... اما تعداد کم نبود . هیچ کس در پهنه ی گلزار نبود ، الا من ... و شاید دیگرانی که هر کدام به بغضی ، خود پنهان کرده بودند زیر سایه ی بیدمجنونی و بساط پهن کرده بودند کنار دست ِ شهیدی .
سرباز مردانه گریه اش را کرد ، مردانه ادای احترامش را کرد و آخرش هم سبک بار راه خودش را گرفت و رفت .
از دید که خارج شد و از آن قطعه که بیرون رفت از پناهگاه خودم بیرون خزیدم . کمی لباس های ِ خاکی شده ام را تکاندم و بدون این که کوله پشتی ام را بردارم رفتم سمت قبر های آن قطعه . همه شهدای  ِ جدید بودند ... سپاهی های عصر خود ِ سرباز . قبری که بالای سرش هق هق اش بلند شده بود ، فرمانده ای بود .
نام هیچ کدام شهدا در خاطرم نیستند . سرباز غوغا کرده بود . حالی ساخته بود که جز با گریستن های ِ بلند و طولانی رفع نمی شد . آن روز هم نشد ... نشد تا طبق معمول بغض بر بغض بنشیند در سینه ...
مراسم گویی تمام شد . جایم را عوض کرده بودم تا پشت به جمعیتی باشم که بیرون می روند . از پناه ِ بیدمجنون بیرون آمده بودم و بالای سر قبر دعایم را می خواندم . صفحات آخر بودم . کسی آمد و نشست کنار قبر . پشت بندش کسی دیگر . کوچکترین توجهی نکردم . حتی سرم هم بالا نیاوردم . حوصله سر بالا آوردن نداشتم ، حوصله حرف زدن هم ، مثل وقت هایی که برای مدت زیادی دهان بسته است و باز شدن و حرف زدن بر آدم سخت است.
صدای ِ خانمی بلند شد : بفرما دخترم . سرم را بالا آوردم . مادر شهید بود . می شناختمش . او مرا دو سه باری دیده بود ، اما می دانستم چهره ام خوب در خاطرش نیست . شکلات را از دستش گرفتم و مختصر تشکری کردم ...آن دیگری ، خواهر شهید بود. برگشتم سر وقت کتاب چه ام . اما آسیمه حال بودم . شاید از دیدن مادر فرمانده . صدای همهمه ای می آمد که من فکر می کردم مربوط است به مردمی که دارند از مراسم بر میگردند خانه های شان . تا حدودی هم درست بود .
. خواهر شهید هم حواسش به همهمه ها نبود . ناگهان سلامی کرد و پشت بندش بلند شد از جایش. سلامش را آقایی پاسخ داد . کسی جز من و مادر و خواهر شهید دور قبر نبود . سرم را برگرداندم . تازه فهمیدم آن همهمه از کجا بود . دقیقا پشت سرم لشگری سپاهی ایستاده بود . بی صدا ... با درجه هایی روی شانه که می دانستم رتبه های بالایی هستند .
فکر کرده بودند من که کنار مادر شهید نشسته ام ، از نزدیکان شهیدم . نمی خواستند به خیال شان خلوت خانوادگی را بشکنند .
احترام و ادب به مافوق ... به شهید .
سراسیمه از جایم بلند شدم . دفترچه ام را ، کتابچه ام را ، کوله پشتی ام را برداشتم و دوباره برگشتم زیر بیدمجنون . از همان طرف ، راهم را گرفتم سمت بیرون از گلزار . مدت ها پیاده رفتم ، تا غروب . که برسم به خانه مادربزرگ . که ببیندم و گل از گل اش بشکفد و مثل همیشه اش دعای خیری برایم کند . که سخت خواهان ِ دعایش بودم .
.
.
.
عرفه ، همیشه برایم این خاطره را تداعی می کند. آن سرباز خوش معرفت را . هق هق اش را . احترام محکم و اشک بارش را . گوشه ی دنج ِ من و فرمانده را . بیدمجنون را . سپاهی های مودب را . پیاده روی تا غروب را . دمی کنار مادر شهید آشفتن را .
و قرار ها را ...و قول ها را ...
و قرار ها را ...
و قول ها را ...
.
.
.


.
مددی ...
که سخت دل تنگیم ...
  • ۹۶/۰۶/۰۹
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

  • تبارک منصوری
  • چقدر فوق العاده... 
    پاسخ:
    :)
    یاد این افتادم که یکی از معلمای دبیرستان میگفت هروقت دنیا رسید به تهش براتون سراغ شهیدا برید...امام و امام زاده جای خودش ها اما دنیاکه میرسه به ته باید یکی یادمون بیاره که ادمای معمولیم میتونن معمولی نباشن یه روز...
    خوندمش یادش افتادم
    پاسخ:
    اون روز ، اول ِ یه دنیای جدید بود برام ...
    ...
    حسادت به اون حال خوب تنهاییت :)

    حسادت به اون حس و حال بعد از سلام و خدافظی نظامی :)


    سخت دلتنگیم (:
    پاسخ:
    سخت (:
    و قرارها را... قول ها را....... 


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">