موکب سوران ...

کنار قدم های جــابـــر ...

احی قلبک بالموعظه (2)

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ
فکرم آرام نمی گیرد . نه می توانم سر مطلب تخصصی تمرکز کنم نه حتی می توانم بیتی را درست و حسابی بخوانم نه می توانم در کتاب داستانم غرق شوم . ترس و اضطراب درست شدن یا نشدن کاری به جانم است ...
همه را می بندم و می روم سراغ نهج البلاغه ام . صفحه ای که باز میکنم خطبه ای ست در مورد دنیا . دستم آمده که باید چه چیزی را بخوانم . نهج البلاغه را هم می بندم و از صفحه ی اول دوباره باز میکنم .  دنبال ِ تیتر های مرتبط با " دنیا " می گردم . تمرکز درست خواندن ندارم و برای همین دنبال واژه به واژه ی معنا نمی گردم . فقط ترجمه ی خطبه ها را می خوانم . یک روخوانی با گهگاهی برگشتن و خطی را از نو خواندن . چندین خطبه ی مربوط به دنیا را پیدا میکنم . می خوانم .
انگار که در این دنیا تنها چیزی که اصالت دارد ؛ مرگ است ... تنها و تنها مرگ . نیستی . نبودن . انگار که باید تمامی ِ لحظه های دنیا را ، تمامی لحظه ها را ، فقط و فقط برای لحظه ی آخر زندگی کرد . برای مرگ زندگی کرد . در لحظه زندگی کردن ، هیچ شعار خوبی برای زیستن نیست . انگار که فقط باید در لحظه ی مرگ زیست ... همه چیز در طول ِ مرگ . غیر از این حسرت بار است .
.
.
صبح ها که به دانشگاه می رفتم به قبر ها نگاه میکردم . هر بار پرده ی اتوبوس را کنار می زدم که مرگ را ببینم . هر شب که برمیگشتم هم همین کار را می کردم . اما بار ها ، به محض ورود به دانشگاه یادم می رفت از چه راهی آمده ام . یادم می رفت از بین این همه جاده و خیابان و بزرگراه و کوچه ی کوفتی در شهر تهران ، من درست از وسط بهشت زهرا رسیده ام به اینجا.یادم می رفت تمام مسیر را داشته ام به مردن فکر میکردم . بار ها پیش آمده بود که وقت برگشت از میان قبر ها ، به خاطر یک حرف که در طول روز زده بودم خودم را سرزنش می کردم ، به خاطر یک حرکت نادرست خودم را سرزنش می کردم . اما فردایش دوباره همان قصه ها تکرار میشد...  حکایت عجیب مرگ همین است که مقابل چشمانت است و  انگار که از فرط نزدیکی دیده نمی شود ، کامل دیده نمی شود. برای همین هم می نشینیم و برای خودمان ترکیب های مسخره ای می سازیم مثل " مرگ ِ ناگهانی " مثل ِ " مرگ ِ نا به هنگام " ... مرگ اصلا یعنی همین نا به هنگام بودن و ناگهانی بودن ...
.
.
.
بگذریم از حرف های بی سر و ته من. حاج آقا را در یابید . " دل را جلو تر فرستادن و بعد جسم را دنبال ِ او فرستادن " گفتن حاج آقا را دریابید .
احی قلبک بالاموعظه (2)
  • ۹۶/۰۶/۲۶
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

خوشم میاد بنده خدا نوشته بخش هایی از این نظر...

ینی من که هیچی !
حداقل به احترام این بنده خدا میزاشتی دو کلمش بمونه که فقط یه بخشایی سانسور شه :|
پاسخ:
تقصیر خودته خب
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
** ************* *** ** *** **** **** * ****** ****
** **** * ** *** **** ****
پاسخ:
:p
سلام علیکم مومن
مشکل ماها همین فراموشی هاست ...
عاقبتتون بخیر بحق حضرت ابوتراب
پاسخ:
سلام.
بابا یه چیز برام بنویس آرزو به دل نمونم دیگه !
پاسخ:
میگه که
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی...
:)))
دو کلامم از ما می نوشتی خب !
پاسخ:
متنی رو که برای تو بنویسم که نمی ذارم جلو چشات :) 

بعدم مگه خودت برا خودت به این نتیجه نرسیدی اون متنی رو که خوندم ، تو بودی ؟ :| 
باز هم سپاسگزار

بابت یادآوری! قلم و تمرکزتان پربرکت :)
حاج آقا مجتبی از کسایی که می‌تونه قهرمان زندگی آدما باشه...

پاسخ:
خواهش میکنم ، سپاس از حاج آقا 
و ممنون از دعای شما :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">