سوران ...

...

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ
به آنی تصمیم گرفت که برود ... به آنی تصمیم گرفتند که راهش دهند .
کوله پشتی اش را درآورد ، چهار تا خرت و پرت ریخت تویش ، آن هم بی هیچ وسواسی ، پیراهن مشکی اش را روی همان تیشرت مشکی پوشید ، دکمه هایش را نبست . " یا علی مدد " ی را که از نجف برایش آورده بودند زد به سینه اش . چفیه اش را پیچید دور گردنش. عقیق یمانی را در دستش کرد ، ساعتش را بست ، جوراب های سفید را از توی کمد درآورد و مدارکش را از جیب کت اش به کوله اش انتقال داد و جلوی آینه موهایش را شانه زد و رفت .
همه ی پروسه ی رفتنش شد همین ! به واقع " ه م ی ن " .. باورت میشود ؟
همین قدر ساده . من مات ... مات ِ اینچنین رفتنی...
رفت . حتی امان نداد بپرسم چطور ؟ چطور انقدر سریع ، انقدر بی اضطراب ، انقدر آرام ، انقدر بی حساب و کتاب !؟
چطور دیشب بنایت رفتن نبود و امروز بنایت رسیدن شد !؟
.
.
حسین پور یک بار به من گفته بود وقتی مسئله ساده می شود ، نمی توانی حل اش کنی . گفت نشسته پای آزمون هایم و رفتارم را تحلیل کرده . گفت همیشه انتظار سختی دارم . انتظار پیچیدگی . انگار هیچ پیش خودم فکر نمیکنم که مسئله ی روبه رویم می تواند مسئله ی راحتی باشد و من لازم نیست دنبال راه حل های سخت بگردم . بعد ها به راه حل هایم نگاه کردم ، در مسئله های مختلف ، به ترتیب سختی چک کردم همه را ... راست می گفت ... من همیشه انتظار سختی داشته ام مقابلم . 
دارم فکر میکنم شاید رفتن هم از آن دست مسئله ها باشد برایم . شاید حقیقتا این همه معما که من برایش ساخته ام پشت اش نباشد ... شاید این همه " اما و اگر " لازم نیست که من برای خودم می بافم. این همه ترس و این همه اضطراب شاید بیهوده باشد ... شاید سارا راست بگوید که دارم سخت می گیرم به خودم و کربلا رفتن این همه پیچیدگی ندارد . شاید سارا راست می گوید و من دارم مسئله را سخت می کنم .
اما هزار " اما " مقابل من است . هزار " اگر " ... هزار " چطور " ...

 
حسین جان ! همه خسته به حرمت می رسند . خسته و نفس به لب رسیده . کسی اما هست که راه نرفته ، در جاده نبوده ، پریشان است و به هم ریخته . به واقع خسته و جان به لب رسیده . حضرت ارباب! ما قرار نبود این بشویم ...  پیش از این سال ها را هر کس یادش نباشد ، شما یادتان هست . ما قرار نبود این بشویم . یاد نوجوانی هایم بخیر حسین جان ... ما قرار نبود جوانی مان این طور شود ، اما شد ...
آقا جان ! دارد سخت می گذرد ... و شما شاهدید ...
.
.
.
گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت ، وسوسه اما نمی گذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت . . .
دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت ...
ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت ...
  • ۹۶/۰۸/۱۲
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

خیلی آسون می رن و خیلی سخت جا می مونیم
اما کشتی حسین به وسعت همه آسمانه و جز زائرهاش همه دلشکسته ها رو هم جا میده
کشتی حسین اومده تا همه جهان رو توی خودش جا بده تا وقتی پسرش اومد و گفت اناابن الحسین همه بدونن او پسر صاحب کشتی هست
حتما شماهم توی این کشتی جایی داری
پاسخ:
:)
darad sakht migozarad aghajan:)
سلام!

درست می گه سارا ! خیلی درست…
پاسخ:
سلام سیدتنا العزیزه

باید به این راه هم رفت و دید و چشید ...
پس رفت...................
خوش به حالشان...!
اگر میتونی بهش بگو برا من دعا کنه ارغند...
پاسخ:
بله الحمدلله :)

حتما میگم بهش :)
خواب سارا رو دیدم....داشت میرفت کربلا....
پاسخ:
رفت :) 
سلام علیکم
به زودی روزیتون
عابتتون بخیر بحق حضرت ابوتراب
پاسخ:
سلام
متشکرم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">