سوران ...

یا لیتنا ...

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

 

 

 

لحظات آخر که می رسید ، پریشانی به اوجش می رسید . حیرانی به نقطه ی آخرش... خون از جای جای بدن های شان بیرون می جوشید . جان از تن بیرون می زد آرام آرام ... روح اما رخت بر نمی بست تا که او بیاید به بالین . چشم ها حیران ، دل ها پریشان ، جان ها گاهِ رفتن ، بی تاب ِ ماندن پای ح س ی ن  ... جان ها تشنه ی زخم برداشتن برای ح س ی ن بودند هنوز ... 

خون بیرون می جوشید ، قلب باید آرام آرام از تپش می افتاد اما هر لحظه بیتاب تر می شد... نه آن که فکر کنی هیبت مرگ به اضطراب انداخته بودشان ... نه . مگر یادت نمی آید که سعید گفته بود :
اگر بدانم که در راه تو به شهادت می رسم و سپس زنده می شوم و آنگاه ذرات وجودم را بر باد دهند و هفتاد بار با من چنین کنند باز از تو جدا نخواهم شد تا آنگاه که در رکاب تو کشته شوم  ...
اضطراب داشتند تا که ح س ی ن بیاید ... تا که بپرسند :
یابن رسول الله اَوَفَیتُ ؟ اَوَفَیتُ یا اباعبدالله؟ اَوَفیتُ ؟؟؟
دل نگران و چشم انتظار پاسخ ح س ی ن می ماندند ... خون شان برای ح س ی ن به زمین ریخته بود ، پای ح س ی ن ... برای ما از جان بالاتر هم مگر هست ؟! باز هم اما می پرسیدند اَوَفیتُ ؟؟؟
وفا کردم حسین ؟ راضی هستی حسین ؟
از این زخم ها راضی هستی حسین ؟ از این خون ریخته شده بر خاک ؟ از این چنین مردنم راضی هستی حسین ؟
تا امام سر شان را به دامن بگیرد و بگوید نعم...!
جان های شان بهر یک " نعم " شنیدن از امام بی تاب بود ... بهر یک لبخند ِ امام ...

عاقبت بخیری شان ، مُهر تایید عشق شان ، در گرو همان " نعم " امام بود ...

آه حسین ... آه حسین ... یا لیتنا ... یا لیتنا ...

  • ۹۶/۰۸/۱۹
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

شب چهارم ... همیشه برای منم خاص بوده ... اصلا سالها یکی از نوحه های شب اصحاب، لالائی کوچولوهای ما بوده ... "دلم خیمه ماتم شده مولا "


+

اینکه اصحاب سید الشهدا تا لحظه آخر تا اون دمی که در برابر اباعبدالله به شهادت برسند دغدغه رضایت او رو داشتند ... نشون میده تا چه افق بلندی رو می طلبیدند... چه معرفتی چه معرفتی چه معرفتی... یا لیتنا ...

پاسخ:
این روضه ای که اینجا گذاشتم را از وبلاگ شما به یادگار دارم.

پر از داغ محرم شده مولا . . .



و من چقدر فراموش کرده ام "نعم" گفتن های مولا را ...



و هنوز مولایی هست که نعم بگوید ....
پاسخ:
و هنوز مولایی هست که هل من ناصر بگوید ...
  • مردی بنام شقایق ...
  • و آن نگاه آخر....


    ینی کل دنیا و عقبی به اون نگاه نمی ارزه...

    سلام بر حسین و نگاه هایش...
    پاسخ:
    و آن نگاه آخر ....پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست ...
    آه حسین ...
    سلام!

    فأفوز معکم…

    یا لیتناااااا…
    پاسخ:
    سلام سیدتنا العزیزه !

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">