سوران ...

عجایبی که دیگر عجیب نیستند

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

حوالی شهر ری بود فکر کنم که یک خانم افغان سوار مترو شد . با چهار تا بچه . بچه ی نوزاد آرام نمی گرفت و مادر سر پا ایستاد. یکی از بچه ها  روی صندلی نشست و خوابش گرفت . چند ایستگاه بعد زن پیاده شد ولی با سه بچه! بچه ی خواب مانده را جا گذاشت. یکهو یکی از خانم ها بلند داد زد خانوم بچه ت... خانم بچه ت ... یکی دیگر دست بچه ی خوابیده را گرفت و فریاد زنان دوید بیرون . بچه از خواب به طرز بدی پرید .
همه متعجب مانده بودند ...من به حالت نیم خیز بودم ، قفل شده.
داشتم فکر میکردم بچه اش را یادش رفت ، یا بچه اش را جا گذاشت ؟؟ غم انگیز بود.

راستی ، تا به حال به چشم های یک زن افغان نگاه کرده ای ؟ من راستش را بخواهید پیش از آنکه راه هر روزم بشود جنوب تهران ، هیچ به افغان ها فکر نمی کردم . حتی گوشه های ذهنم . حالا اما هر روز هر روز افغان تبار می بینم . می دانی وقتی ناگهان و اتفاقی نگاهت به نگاه ِ یک زن افغان گره بخورد چه می شود؟ زن برق آسا ، تند ، مضطرب ، ترسان نگاه را از نگاهت می گیرد و این رفتار یک حالت اپیدمی دارد بین اکثر افغان ها . من مرد نیستم ، من یک زنم . نمی دانم برای برخورد نگاه دو زن با هم هم حیا تعریف می شود یا نه . اما من این حرکت را حیا نمی دانم . یک واکنش می دانم در برابر ِ یک کُنش ِ قدیمی . احساس می کنم ، زن های افغان می ترسند . از حرف های ِ نامهربانانه ی ریخته در نگاه بعضی از ایرانی ها . من احساس می کنم وقتی زنی افغان در چشم زنی ایرانی نگاه می کند نه برای حیا ، که از غربت شدیدی که از چشم به چشم منتقل می شود سراسیمه نگاه میگیرد از نگاه زن ایرانی ...

یک بار گفته بودم ... در صدر بزرگترین درد های این دنیاست ، ویرانی وطن . گفته بودم که مثل این است که " سر پا ایستاده باشی " و با یک اره بیفتند به جان ِ ساق پایت . اول پوست را بتراشند ، صبر کنند تا سوزَش امانت را ببرد . بعد گوشت را لایه به لایه ببرند ، بعد از هر لایه هم درنگی کنند که سوز ، تا ته ِ جانت نفود کند ، بعد برسند به استخوان . بتراشند ... بتراشند . اما نه تا آخر . بتراشند تا آن جا که دیگر چیزی نمانده باشد تا افتادن . تا آن جا که نیم نفسی مانده باشد . و این نیم نفس بیرون نرود . نرود . نرود ... می دانی چه دردی ست بیرون نرفتن نیم نفس ؟



.
.
حوالی دروازه دولت بود گمانم که یک مادر و دختر سوار شدند. دخترش از من بزرگ تر می زد. یک سر و گردن هم به من داشت. بلند بلند با هم دعوا می کردند ...  دختر بلند بلند شکایت میکرد از مادرش و مادرش هم آرام آرام جوابش را می داد.
داد می زد که چرا باید باز هم با این لباس ها بروم مهمانی ؟ چرا این شال کهنه را باز باید بپوشم !؟ داد می زد و هیچ هم از چشم های متعجب خجالت نمی کشید ؛ حتی مادرش هم ...انگار که عادی بود رفتارشان و غیر عادی ، مردم بودند و تعجب شان . 
کمی که گذشت فهمیدم که دخترک مشکل روانی دارد ... رفتار هایش عجیب بود. عجیب بود اما غم انگیز حالتی بود ...
یاد خانمی افتادم که صبح ها می دیدمش. یک سال است که نمی بینمش. توی یکی از ایستگاه های جنوب شهر سوار میشد. اولین بار که دیدمش ، واقعا ترسیدم . احساس ِ فروریختن ِ آنی ِ قلب !
آمد ، ایستاد مقابلم و رقصید . به مدت شاید ۳۰ ثانیه. بعد گریه کرد ... بعد بشین پاشو ! چند بار ... چند بار ... بعد دوباره دست هایش را به حالت رقص چرخاند. چرخاند. چرخاند. خندید. رفت ...
همه مثل من تعجب کرده بودند... مقابلم ایستاده بود . من بیشتر ...
از آن روز به بعد هر وقت می دیدمش دیگر مثل اول نه تعجب می کردم نه می ترسیدم . این رفتار ها کم کم برایم عادی شدند ، اما این که چرا زنی مثل او با لباس های رسمی ِ کاری ، ساعت هفت صبح مترو سوار می شد ، نشد. عادی نشد. ... این که چرا همیشه تنها بود با این حالش هم ... سوال هر روزه ی درست بر میگردد خانه شان یا نه ؛ هم ؟

.

.

من از دست فروش های مترو بدم می آید . دیگر هیچ ابایی ندارم از زدن این حرف . قلبم واقعا در برابرشان قسی شده . سنگی شده. حتی در برابر زنی که امروز می گفت دخترش تزریق دارد و فال حافظ بخریم ازش. شده است حکایت ِ " اگر چه می گذریم از کنار هم آرام ، شما ز من متنفر من از شما بیزار ... ". من ، این من ی که تعریف کردم ، این من ِ سنگی شده ای که گفتم ، اما آن شب به صحنه ای رسید که ... سنگ ِ ترک برداشته دیده ای ؟ چنان حالتی بود ...

پسرک ، همان چشم سبز ِ شیطون ، ته ِ مترو کف مترو خوابیده بود . خوابیده بود . واقعا خوابیده بود . پلاستیک ِ براق کننده ی کفشش را بغل گرفته بود و خوابیده بود .با هیچ چیز کار ندارم . با اینکه یک پسر بچه شب توی مترو خوابیده بود کار ندارم . با اینکه ایستگاه آخر بود و هنوز خواب بود هم . با اینکه کودک کار بود هم . فقط و فقط دلم میخواست مادری می بود و سر پسر بچه را روی زانویش می گذاشت... ه م ی ن ، باور کن !

فقر ، از یک جایی به بعد دیگر عاطفه را می کشد ... این چیزی ست که من در زیر پوست شهر دیده ام ، حس کرده ام ، غصه خورده ام .

.

.

به قول مارال آه از این قلب ... آه از این قلب که جز درد چیزی در آن نیست ...

  • ۹۶/۰۸/۲۴
  • پرواز ...

نظرات  (۱)

  • خانم الفــــ
  • چه غم انگیز...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">