سوران ...

چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش ...

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ
ماه ها از پی هم می آیند ، می روند. داشتم به اول محرم فکر میکردم ..‌ که چه طور آمد ، چه طور گذشت ، چه طور جایش را به صفر داد و ربیع چطور جایش را گرفت. اصلا نود و پنج کی نود و شش شد و نود و چهار چرا نود و پنج ؟ راستش را بخواهی در این لحظه ، درست در همین لحظه ، نمی دانم دقیقا چند ساله ام. بیست و یک ؟ بیست و دو ؟ نمی خواهم که حساب هم کنم. 
فرقی نیست ... چه یک ، چه دو ... چه اهمیت که کدامشان ام وقتی نمی دانم چرا بیست و یک ساله شدم ، چرا بیست و دو ساله . وقتی نمی‌دانم کدام تجربه مرا از بیست سالگی به بیست و یک سالگی سوق داد. کدام نتیجه مرا از بیست و یک سالگی به بیست و دو سالگی آورد ... و با فرض آنکه بیست و دو ساله ام کدام دلیل است که دارد بیست و دو سالگی ام را به سوی بیست و سه سالگی پیش می برد .
گمان می کردم آدم هر چه از عمرش بگذرد رویا هایش هم دچار تغییر می شوند . اما خودم را می بینم که رویای ِ هفده سالگی ام رویای بیست و اندی سالگی ام هم هست . و ای کاش که نبود ... ای کاش که نبود. تا که امکان قیاسی نبود . تا نبینم که امروز فاصله ام تا آن رویا ، درست قدِ فاصله ام در هفده سالگی ست.
راستش آمدم بنویسم که دارم می روم ... برای یک ماه. از امروز که ۲۸ آبان ماه است تا ۲۸ آذر ماه ، اگر نفسی بماند.
یک ماه نمی نویسم . فصل را باید ورق بزنم...
...
..
.
این پست و نظراتش ، بمانند برای خودم . خصوصی .
  • ۹۶/۰۸/۲۸
  • پرواز ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">