سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

خلا غلیظ !

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

نه آن که از زلزله باشد ، نه حتی آن که از بابت ِ شب ِ یلدا باشد ... نه که فکر کنی بابت ِ تمام شدن ِ آخرین روز پاییز است ، یا نه حتی آن که فکر کنی دلیلش غروب ِ دلگیر ِ پنج شنبه است . نه به دلیلی معلوم که به دلیلی مفقود ، تنگ است دل ... !

می دانی ؟ در لحظه ی زلزله ذهنم از همه چیز و از همه کس ، حتی خودم ، خالی بود . تمام قوایم صرف ِ احساس کردن لرزش شده بود . آن لحظه به گمانم اولین لحظه ای بود در زندگی که فکرم از هر فکری رها بود . در من حتی فکر ِ مرگ هم نبود ، زندگی هم . هیچ نبود . یک خلا غلیظ ِ لحظه ای ...! بعد از زلزله بود که فهمیدم من هم از مرگ تهی ام ، هم از زندگی ... !

تمام امروز را خواب بودم . تمامش را ...چند هفته ی پیش که شایعه کرده بودند قرار است امشب زلزله بیاید هم خوابیدم . یادم هست که حال ِ آن شب هم حال ِ دل تنگی بود . یادداشت های موبایلم را باز کردم و نوشتم ... نوشتم ... یادداشت های موبایلم را باز کردم و نوشتم من ذکر ِ چندانی بلد نیستم ، راستش اصلا خسته تر از آنم که ذکری بگویم ...  دلم می خواهد بخوابم . دلم می خواهد لامپ اتاق را خاموش کنم ، موبایلم را هم سر زنگ نگذارم و پتویم را روی سرم بکشم و بخوابم . اما !  همین که پلک هایم را می گذارم روی هم ، آتش می گیرند چشم هایم . آه .. امشب می شود بیایی این پایین خدایا ... ؟! بیایی فقط یک لحظه دست های ِ خنک ات را بگذاری روی چشم های من ، تا من بتوانم بی آنکه بسوزند ببندمشان ... ؟!

خدا اما آن شب نیامد پایین . نشان به آن نشان که من چشم هایم را بستم و آتش زبانه کشید و اشک بلافاصله از لای پلک هایم ، روی شقیقه هایم لغزید . خدا اما آن شب نیامد پایین ... دست های خنک اش را هم نگذاشت روی چشم هایم ... دیشب هم حالم همان بود . باز هم گفتم من ذکر چندانی بلد نیستم خدایا ... از تو چه پنهان یک لحظه در ذهنم حرم حضرت امیر آمد ، اما نگذاشتم آن لحظه کش بیاید . از تو چه پنهان دیشب که خوابیدم حتی زبانم نچرخید به یک " استغفار ..." ! آن حس ِ لعنتی ِ غیر قابل وصف آن لحظه ها هم با من بود ... فقط آرام آرام گفتم که بنده ی خوبت اگر نبودم ، دوست هم نداشتم بنده ی بدت باشم ... این توبه بود ؟ استغفار بود ؟ پشیمانی بود ؟! خودم هم نمی دانم ... خودم هم واقعا نمی دانم چه بود ... یک لحظه هم حتی به خودم گفتم قرآن ِ سبزت را باز کن ، گفتم بایست به نماز . اما ... خسته بودم . مثل همان شب . فقط می خواستم بخوابم و فقط دلم می خواست که خدا ، بنشیند روی صندلی ِ کنار تخت . این خواسته ی زیادی ست که یک بنده از خدایش داشته باشد ؟!

صبح که بیدار شدم یک تکه از شعری یادم آمد . آن جا که می گفت " یار شو ای مونس غمخوارگان ... چاره کن ای چاره ی بیچارگان ... قافله شد واپسی ِ ما ببین ... ای کس ما بیکسی ما ببین ... "  شده ام تل دل تنگی ... ! می بینی !؟

  • ۹۶/۰۹/۳۰
  • پرواز ...

نظرات  (۴)

بهانمو مگه میدونستی تو؟
من اینجا میتونم  باتوجه به نظر لحظه ایم راجع به این متن حال خویش رابسنجم:)گفتم شاید برات جالب باشه که بدونی
پاسخ:
قبول :)
حال خوب متنت...
بنده ی خوبت اگر نبودم ، دوست هم نداشتم بنده ی بدت باشم...

شاید جمله کلیدیش همین بود...


پاسخ:
شاید :)
ینی من اینو انقدی میخونیم که خدا به بهانه اش یا بیاد پایین یا ذره ذره منو ببره اون بالا تا خوابم ببره...
واقعا کاش خدا با همه ی خداییش گاهی میومد پایین...با دستای خودش اشکای بنده هاشو پاک میکرد....کاش میشذ ارغوان
پاسخ:
بهانه ت خیلی خوب نیست :) 

  • میرزا محمّد مُهاجِر
  • بدونِ خدا بودن زیاد سخته. آن قدر سخت که گاهی احساسش از محدوده ی حسیِ روح میزنه بیرون. یا شاید گاهی محدوده ی حسی ما کوچک میشه در ورای حجاب.
    گاهی وقت ها آدم دلش نمیاد بره زیارت حضرت رضا. فکر میکنه این دفعه که میرم چی بگم؟ بگم به کدوم قولم عمل کردم؟ این شرم هست، غفلت هست، حجاب هست یا توجیه، پای رفتن و دویدن به سمت حرم رو سست میکنه.
    پاسخ:
    از قضا هم با خدا بودن سخت است و هم بی خدا بودن ... منتهای مراتب آن ها که می خواهند با خدا باشند ، آسانی هایی اگر در راه می بینند ، به سبب خود اوست ... ورنه با خدا بودن هم مشقت دارد ، شاید حتی به مراتب بیشتر از بی خدا بودن ...!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">